دل‎بسته‎ی یاران خراسانی خویشم
علمی - ادبی و آموزشی- ز هر خرمنی خوشه‎ای  
قالب وبلاگ
لینک دوستان
لینک های مفید

ای بهار
ای بهار
تو پرنده ات رها
بنفشه ات به بار
می وزی پر از ترانه
... می رسی پر از نگار


هرکجا رهگذار تست
شاخه های ارغوان شکوفه ریز
خوشه اقاقیا ستاره بار
بیدمشک زرفشان
لشکر ترا طلایه دار


بوی نرگسی که می کنی نثار
برگ تازه ای که می دهی به شاخسار
چهره تو در فضای کوچه باغ
شعر دلنشین روزگار
آفرین آفریدگار


ای طلوع تو
در میان جنگل برهنه
چون طلوع سرخ عشق
چون طلوع سرخ عشق
پشت شاخه کبود انتظار


ای بهار
ای همیشه خاطرات عزیز !
عاقبت کجا ؟
کدام دل ؟
کدام دست ؟


آشتی دهد من و ترا؟
تو به هر کرانه گرم رستخیز
من خزان جاودانه پشت میز
یک جهان ترانه ام شکسته در گلو
شعر بی جوانه ام نشسته روبرو
پشت این دریچه های بسته
می زنم هوار

ای بهار

ای بهار

ای بهار

فریدون مشیری



خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه با هر username كه باشم، من را connect می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه تا خودم نخواهم مرا d.c نمی كند .

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه با یك delete هر چی را بخواهم پاك می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه همه چیز من را می داند ولی send to all نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه اینهمه friend برای من add می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه اینهمه wallpaper كه update می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه با اینكه خیلی بدم من را log off نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه می گذارد هر جایی كه می خواهم invisible بروم

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه همیشه جزء friend هام می ماند و من را delete و ignore نمی كند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه اجازه، undo كردن را به من می دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه من را install كرده است

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه هیچ وقت به من پیغام line busy نمی دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه اراده كنم، on می شود و من می توانم باهاش حرف بزنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه دلش را می شكنم، اما او باز من را می بخشد و shout down ام نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه password اش را هیچ وقت یادم نمی رود، كافیه فقط به دلم سر بزنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه تلفنش همیشه آنتن می دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه شماره اش همیشه در شبكه موجود است

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه هیچ وقت پیغام no response نمی دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه هرگز گوشی اش را خاموش نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه هیچ وقت ویروسی نمی شود و همیشه سالم است

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه هیچوقت نیازی نیست براش buzz بدهم

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه آهنگ حرف هاش همیشه من را آرام می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه نامه هاش چند كلمه ای بیشتر نیست، تازه spam هم تو كارش نیست

خدا را دوست دارم ، بخاطر این كه وسط حرف زدن نمی گوید، وقت ندارم، باید بروم یا دارم با كس دیگری حرف می زنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه من را برای خودم می خواهد، نه خودش

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه همیشه وقت دارد حرف هایم را بشنود

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه فقط وقت بی كاریش یاد من نمی افتد

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه همیشه پیشم می ماند و من را تنها نمی گذارد، دوست داشتنش ابدی است

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه می توانم احساسم را راحت به آن بگویم، نه اصلا نیازی نیست بگویم، خودش میتواند نگفته، حرف ام را بخواند

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه به من می گوید دوستم دارد و دوست داشتنش اش را مخفی نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه تنها كسی است كه می توانی جلوش بدون اینكه خجل بشوی گریه كنی، و بگویی دلت براش تنگ شده

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه ، می گذارد دوستش داشته باشم ، وقتی می دانم لیاقت آنرا ندارم

خدا را دوست دارم به خاطر این كه از من می پذیرد كه بگویم : خدا را دوست دارم

بانوی خردمندی در کوهستان سفر میکرد که سنگ گران قیمتی را در جوی آبی پیدا کرد. روز بعد به مسافری رسید که گرسنه بود. بانوی خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود.مسافر گرسنه، سنگ قیمتی را در کیف بانوی خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست که آن را به او ببخشد... .

زن خردمند هم بی درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد.و از این که شانس به او روی آورده بود، از خوشحالی سر از پا نمیشناخت.

او میدانست که جواهر به قدری با ارزش است که تا آخر عمر، می تواند راحت زندگی کند. ولی چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوی خردمند را پیدا کند! بالاخره هنگامی که او را یافت سنگ را پس داد و گفت: "خیلی فکر کردم. می دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس می دهم به این امید که چیزی ارزشمندتر از آن را به من بدهی، اگر میتوانی، آن محبتی را به من بده، که به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشی!"

دومین داستان کوتاه و شگفت انگیز کتاب تو،تویی؟!


کربلا نشان داد که با شکیبایی در عطشی کوتاه، میتوان همیشه ی تاریخ را سیراب کرد. (دکتر سنگری)


عجیب حکایتی است! "عزیز" ترین ها - حسین(ع) و یوسف(ع) از "گودال" و "چاه" به آسمان عزت رسیده اند. (دکتر سنگری)


هر سال برای تو سیه می پوشیم

در دسته ی عاشقان علم بر دوشیم

ما، بعد هزار و چارصد سال هنوز

با یاد لب تو آب را می نوشیم
 
نمیدانم

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمیخواهم بدانم کوزه گر ازخاک اندامم چه خواهد ساخت؟

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ وبازیگوش

واو یکریز وپی درپی دم گرم وچموشش رادر گلویم سخت بفشارد

وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند هردم سکوت مرگبارم را

دکتر شریعتی

 



 

رخت ِ زیبای آسمانی را

خواهرم با غرور بر سر کن

نه خجالت بکش نه غمگین باش

چادرت ارزش است، باور کن

بوی ِ زهرا و مریم و هاجر

از پر ِ چادرت سرازیر است

بشکند آن قلم که بنویسد:

"دِمُدِه گشت و دست و پا گیر" است

توی بال ِ فرشته‌ها انگار

حفظ وقت ِ عبور می‌آید

کوری ِ چشم‌های بی‌عفت

مثل یک کوه نور می‌آیی

حفظ و پوشیده در صدف انگار

ارزش و شأن خویش می‌دانی

با وقاری و مثل یک خورشید

پشت ِ یک ابر ِ تیره می‌مانی

خسته‌ای از تمام مردم شهر

از چه رو این‌قدر تو غم داری؟

نکند فکر این کنی شاید

چیزی از دیگران تو کم داری!

قدمت روی شهپر جبریل

هر زمانی که راه می‌آیی

در شب ِ چادرت تو می‌تابی

مثل یک قرص ِ ماه می‌آیی

سمت ِ جریان ِ آب‌ها رفتن

هنر ِ هر شناگری باشد

تو ولی باز استقامت کن

پیش ِ رو جای بهتری باشد

پر بکش سمت اوج می‌دانم

که خدا با تو است در همه‌جا

پر بزن چادرت تو را بال است

و بدان می‌برد تو را بالا

در زمانی که شأن و ارزش جز

به دماغ و لباس و ماشین نیست

توی چادر بمان و ثابت کن

ارزش واقعی زن این نیست



شاعر: وحید مصلحی
 
 
 


*********************************

آمدی جانـــــــم به قربــــانت ولی حــالا چرا؟

بی‌وفا حـــــالا که من افتـــــاده‌ام از پــا چرا؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمــــــدی

سنگدل این زودتـــر می‌خواستی حـــالا چرا؟

عمر ما را مهلت امـــروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمـــــان توام فردا چرا؟

نازنینا مـــــا به نـــــــــاز تو جـــوانی داده‌ایم

دیگر اکنون با جوانــــــان ناز کن با ما چرا؟

وه که با این عمــــــــــرهای کوته بی اعتبار

این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین جــــــــواب تلخ سر بالا چرا؟

ای شب هجران که یکدم در تو چشم من نخفت

اینقدر با بخت خـــــــــواب آلود من لالا چرا؟

آسمان چون جمع مشتاقان پـــریشان می‌کند

در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیــــــــا چرا؟

در خـــــــــزان هجر گل، ای بلبل طبع حزین

خامشی شرط وفـــــــاداری بود غوغا چرا؟

شهریارا بی‌حبیب خود نمی‌کـــــــــردی سفر

این سفر راه قیــــــــامت می‌روی تنها چرا؟

 

اللهم العن قاتلی فاطمةالزهرا سلام الله علیها

روزهای سخت بهایی است که باید برای سرافرازی پرداخت.

[ دوشنبه 14 فروردین1391 ] [ 23:12 ] [ سیدعلی کرامتی‎مقدم ]

 

 

سیزده بدر با صدای مصطفی رحماندوست

سیزدهمین روز از هر ماهی در گاهنامه‌ی ایرانی تیر یا تیشتر نام دارد و روز سیزده ماه فروردین به جشن

سیزده بد‌ر و روز طبیعت نام گذاری شده است. جشن سیزده فروردین ماه روز بسیار مبارک و فرخنده است. ایرانیان چون در مورد این روز آگاهی کمتری دارند آن روز را نحس می دانند و برای بیرون کردن نحسی از خانه و کاشانه خود کنار جویبارها و سبزه ها می روند و به شادی می پردازند. تا کنون هیچ دانشمندی ذکر نکرده که سیزده نوروز نحس است. بلکه قریب به اتفاق روز سیزده نوروز را بسیار مسعود و فرخنده دانسته اند. نخست باید به این موضوع توجه داشت که در فرهنگ ایرانی، هیچ یک از روزهای سال«نحس» و«بدیومن» یا«شوم» شمرده نشده، بلکه چنان چه می دانیم هر یک از روزهای هفته و ماه نام هایی زیبا و در ارتباط با یکی از مظاهر طبیعت یا ایزدان و امشاسپندان داشته و دارند و روز سیزدهم هر ماه خورشیدی در گاه شماری ایرانی نیز«تیر روز» نام دارد که از آن ِستاره ی تیشتر، ستاره ی باران آور می باشد و نیاکان فرهیخته ی ما از روی خجستگی، این روز را برای نخستین جشن تیرگان سال، انتخاب کرده اند.

نام گذاری این روز:

در سیزدهمین روز از تیر ماه، آرش كمانگیر، پهلوان ایرانی با پرتاب تیر، مرز میان ایران و توران را جدا كرد و در پی آن اشتی مردمی را میان توران و ایران كه سال ها در جنگ بودند پایدار ساخت. به یادبود او ایرانیان جشن تیرگان را در ماه تیر برپا كردند و سیزدهمین روز از هر ماهی را تیر یا تیشتر نامیدند.

در ادمه ی مطلب بخوانید

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه 13 فروردین1391 ] [ 1:1 ] [ سیدعلی کرامتی‎مقدم ]

 

بسم الله الرحمن الرحیم



 ولادت بانوی صبر ، حضرت زینب کبری سلام الله علیها
و
روز پرستار مبارک باد





رسید مژده که ماه جمادی الاولی ٰست

مه مبارک میلاد زینب کبراست

دهید مژده به ختم رسل که این مولود

ولادت دگر پاره تنت زهراست






زبيت مرتضي (ع) شاه ولايت اختري سر زد
که از نور رخش، ارض و سما را زيب و زيور زد

بود ميلاد زينب (س) آن که اندر روز ميلادش
در آغوش حسينش خنده بر روي برادر زد

 
بلبل طبعم غزل خوان در ثناي زينب است
مرغ روحم پرزنان اندر هواي زينب است



در جهان مهر حقیقت زینب(س) است
مشعل صبح هدایت زینب(س) است
 
آمد آن‏ بانو كه ‏فخر هر زن ‏است
هر دلى با ذكر نامش گلشن‏ است

روح تاريك همه سر گشتگان
در شعاع نور عشقش روشن‏است
زن مگو مرد آفرین روزگار
زن مگو بنت الجلال اخت الوقار

زن مگو عرش خدا را قائمه

یک محمد یک علی یک فاطمه



ميلاد ميوه دل مولا علی(ع)،  روز آفرینش صبر، روز وقار، روز شکوفایی دست های مهربان پرستاری است.

ولادت حضرت زینب(س) مبارک باد



نه تنها زینب از دین یاوری کرد
به همت کاروان را رهبری کرد

به دوران اسارت با یتیمان
نوازشها به مهر مادری کرد


پیامبر اکرم(ص) می فرمایند:

کسی که یک شبانه روز از بیماری پرستاری کند، خداوند او را با ابراهیم خلیل (ع) محشور خواهد کرد و او همانند برق خیره کننده و درخشان از صراط عبور می‏کند.

درودهای خدا بر تو پرستار
که هستی ناجی و دلسوز بیمار

ادامه می دهی راه کسی را
که هست الگوی صبر و عشق و ایثار

 

وقتي تخم مرغ به وسيله يك نيرو از خارج مي شكند،‌يك زندگي به پايان مي رسد.
وقتی تخم مرغ به وسیله ی نیرویی از داخل می شکند یک زندگی آغاز می شود.

تغييرات بزرگ همواره با نيروي دروني شروع مي شود.

اگر دروغ رنگ داشت؛

هر روز شاید،

ده ها رنگین کمان، در دهان ما نطفه می بست،

و بیرنگی، کمیاب ترین چیزها بود.

کاش روزی بیاید که دروغ همچون سیمرغی باشد که جز نامی از او باقی نباشد و دوستان کیمیاصفت در جهت کمال یکدیگر بکوشند.

خدایا
اگر ندانستم از تو چه بخواهم و از درخواست خودم حیران بودم ؛ تو مرا به آن چه صلاحم هست رهنمون باش.و دلم را بدانچه رستگاری من در آن هست؛متوجه فرماکه چنین کاری از توشگفت آور نیست و از کفایت های توناساخته نمی باشد.
« نهج البلاغه » خطبه 218

اگر گناه وزن داشت؛

هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد،

خیلی ها از کوله بار سنگین خویش ناله میکردند،

و من شاید؛ کمر شکسته ترین بودم.

خواهی که رسد قدوم تو بر عرفات

فارغ شوی درلحظه موت از سکرات

با نیت خـــــــشنودی آقا بفرست

برمهدی زهرا(س) یک صلوات

امام صادق(ع) فرمود:

به دنبال مونسى بودم كه در پناه آن, آرامش پيدا كنم, آن را در قرائت قرآن يافتم.

حقیقت انسان به آنچه اظهار می کند نیست..بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن عاجز است، بنابراین اگر خواستی او را بشناسی نه به گفته هایش ، بلکه به ناگفته هایش گوش کن

وقتی داری بالا میری مهربان باش و فروتن، چون وقتی که داری سقوط میکنی از کنار همین آدمها رد میشی

چه ساختن هایی که مراسوخت و چه سوختن هایی که مرا ساخت .
خدای من ,مرا فهمی عطا کن , که از مقصد سوختنم , ساختنی آباد از من بجا ماند

هر بامداد آهویی از خواب بر میخیزد و میداند که از تند ترین شیر

باید تندتر بدود ، وگرنه کشته خواهد شد
هر بامداد شیری از خواب بر میخیزد و میداند از تند ترین آهو
باید تند تر بدود ، وگرنه از گرسنگی خواهد مرد
فرقی ندارد آهو باشی یا شیر ، آفتاب که برمیآید آماده دویدن باش . . .

پادشاهی درویشی را گفت:
جمله‌ای گو که در لحظه‌ی غم شاد و در لحظه‌ی شادی غمگینم سازد.
درویش گفت:
این نیز بگذرد.

قدری صبور باش که این نیز بگذرداین روزهای زرد و غم انگیز بگذرد
آری بهار پشت زمین لانه کرده است چیزی نمانده که پاییز بگذرد
گفتم کنار مردم نامرد زندگی؟؟ گفتی صبور باش که این نیز بگذرد

زندگی مثل دوچرخه سواری است.
برای حفظ تعادل باید حرکت کنید.

رویاهایت را فرو مگذار که بی آنان زندگانی را امیدی نیست و بی امید زندگی را آهنگی نباشد

سکوت دردناک است. اما در سکوت است که همه چيز شکل مي گيرد و در زندگي ما لحظه هايي هست که تنها کار ما بايد انتظار کشيدن باشد. درون هر چيز در اعمال هستي، نيرويي هست که چيزي را مي بيند و مي شنود که هنوز قادر به درکش نيستيم، هر آنچه امروز هستيم، از سکوت ديروز زاده شده است "
جبران خليل جبران



اگر يادتان بود و باران گرفت

دعايي به حال بيابان كنيد




"اگر ديگران را با زيباترين منشها و صفات بخوانيم چيزي از ارزش ما نمي کاهد بلکه او را دلگرم ساخته ايم آنگونه باشد که ما مي گويم "

تو دوره اى که همه می خواهند خاص باشند ، تو عادى باش...این جورى خاص ترین آدم هستى!

*******************

ثانیه های انتظار پشت چراغ قرمز را تاب بیاور؛


شاید که دارند آرزوی کودکی دست فروش را برای یک دقیقه کاسبی بیشتر برآورده می کنند.
__________________

حضرت علی(ع) فرمودند:
التكبر على المتكبرين هو التواضع بعينه .
تكبر كردن با افراد متكبر، خود عين تواضع است.

من مي‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو يا شيطان‌ صفت باشم. من مي‌توانم تو را دوست داشته يا ازتو متنفر باشم. من مي‌توانم سکوت کنم، نادان و يا دانا باشم. چرا که من يک انسانم و اين‌ها صفات انسانى است.
تو هم به ياد داشته باش: من نبايد چيزى باشم که تو مي‌خواهى، من را خودم از خودم ساخته‌ام.
منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است.
تويى که تو از من مي‌سازى آرزوهايت و يا کمبودهايت هستند.
لياقت انسان‌ها کيفيت زندگى را تعيين مي‌کند، نه آرزوهايشان.
و من متعهد نيستم که چيزى باشم که تو مي‌خواهى.
و تو هم مي‌توانى انتخاب کنى که من را مي‌خواهى يا نه.
ولى نمي‌توانى انتخاب کنى که از من چه مي‌خواهى.
مي‌توانى دوستم داشته باشى، همين گونه که هستم و من هم.
مي‌توانى از من متنفر باشى بى‌هيچ دليلى و من هم.
چرا که ما هر دو انسانيم.
اين جهان مملو از انسان‌هاست، پس اين جهان مي‌تواند هر لحظه مالک احساسى جديد باشد.
تو نمي‌توانى برايم به قضاوت بنشينى و حکمي‌صادر کني و من هم.
قضاوت و صدور حکم بر عهده نيروى ماورايى خداوندگار است.
دوستانم مرا همين گونه پيدا مي‌کنند و مي‌ستايند.
حسودان از من متنفرند، ولى باز مي‌ستايند.
دشمنانم کمر به نابوديم بسته‌اند و همچنان مي‌ستايندم.
چرا که من اگر قابل ستايش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى و نه دشمنى و نه حتي رقيبى!!!
من قابل ستايشم و تو هم.
يادت باشد اگر چشمت به اين دست نوشته افتاد.
به خاطر بياورى که آن‌هايى که هر روز مي‌بينى و مراوده مي‌کنى.
همه انسان هستند و داراى خصوصيات يک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جايزالخطا.
نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى ؛و يادت باشد که اين‌ها رموز بهتر زيستن هستند.

بندگی کن تا که سلطانت کنند

تن رها کن تا همه جانت کنند

خوی حیوانی سزاوار تو نیست

ترک این خو کن که انسانت کنند

چون نداری درد درمان هم مخواه

درد پیدا کن که درمانت کنند

**********************************

خدايا : من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري ! پس اي خدا! هيچ مي داني که بزرگوار آن است که گمشده اي را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يک کلام ... محتاج توام

بزرگترین گناه ،شکستن دل آدمیان است..


گرچه شب تاریک است..دل قوی دار؛سحر نزدیک است..

 

به قول سعدی :

تمتع ز هر گوشه ای یافتم      ز هر خرمنی خوشه ای یافتم 

موفق باشید

سیدعلی کرامتی مقدم

 

[ پنجشنبه 10 فروردین1391 ] [ 18:4 ] [ سیدعلی کرامتی‎مقدم ]

 

شعر با صدای رحماندوست

جاده جوانی لغزنده است ، زنجیر ایمان را ببندید . . .

خداوندا تو خیلی بزرگی و من خیلی کوچک
ولی جالب اینجاست ٬ تو به این بزرگی من کوچک را فراموش نمیکنی
ولی من به این کوچکی تو را فراموش کرده ام . . .

__________________

خدایا کمکم کن که هرچه میشکنم (دل) نباشد . . .

تا توانی دلی به دست آور    دل شکستن هنر نمی باشد

هرکجا محرم شدی چشم از خیانت بردار،چه بسا محرم که با یک نقطه مجرم می شود...
__________________

حبابها قربانی هوای درون خودشان هستند!

قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند
بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم
فتنه می بارد از این سقف مقرنس برخیز
تا به میخانه پناه از همه آفات بریم
در بیابان فنا گم شدن آخر تا چند
ره بپرسیم مگر پی به مهمات بریم
حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مریز
حاجت آن به که بر قاضی حاجات بریم
...

در بخشیدن خطای دیگران مانند شب باش

در فروتنی مانند زمین باش

در مهرو دوستی مانند خورشید باش

هنگام خشم و غضب مانند کوه باش
در سخاوت و کمک به دیگران مانند رود باش
در هماهنگی و کنار آمدن با دیگران مانند دریا باش
خودت باش همانگونه که مینمایی
پس از تعمق در این هفت پند به این کلمات یکبار دیگر دقت کن
شب – زمین –خورشید – کوه – رود- دریا و انسان
زیباترین خلقت های آفریدگار

* من عشق و عف و مات، مات شهیدا *

هر کس عاشق شود و آن را کتمان کند و عفت بورزد و بمیرد، شهید مرده است.

(میزان الحکمه، ج8، ص 3788)

آدم هاي بزرگ در باره ايده ها سخن مي گويند
آدم هاي متوسط در باره چيزها سخن مي گويند
آدم هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند

آدم هاي بزرگ درد ديگران را دارند
آدم هاي متوسط درد خودشان را دارند
آدم هاي كوچك بي دردند

آدم هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند
آدم هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند
آدم هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند

آدم هاي بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند
آدم هاي متوسط به دنبال كسب دانش هستند
آدم هاي كوچك به دنبال كسب سواد هستند

آدم هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي پاسخ هستند
آدم هاي متوسط پرسش هائي مي پرسند كه پاسخ دارد
آدم هاي كوچك مي پندارند پاسخ همه پرسش ها را مي دانند

آدم هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند
آدم هاي متوسط به دنبال حل مسئله هستند
آدم هاي كوچك مسئله ندارند

آدم هاي بزرگ سكوت را براي سخن گفتن برمي گزينند
آدم هاي متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجيح مي دهند
آدم هاي كوچك با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را از خود مي گيرند

پرسيدم: بار الهي چه عملي از بندگانت بيش از همه تو را به تعجب وا مي‌دارد؟

پاسخ آمد:

اينكه شما تمام كودكي خود را در آرزوي بزرگ شدن به سر مي‌بريد
و دوران پس از آن در حسرت بازگشت به كودكي

اينكه شما سلامتي خود را فداي مال‌اندوزي مي‌كنيد و سپس تمام دارايي خودرا صرف بازيابي سلامتي

اينكه شما به قدري نگران آينده‌ايد كه حال را فراموش مي‌كنيد، در حالي كه
نه حال را داريد و نه آينده را.

اين كه شما طوري زندگي مي‌كنيد كه گويي هرگز نخواهيد مرد و چنان گورهاي شما را گرد و غبار فراموشي در بر مي‌گيرد كه گويي هرگز زنده نبوده‌ايد.

از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چند اصل بنا كردی؟

فرمود چهار اصل

دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم
دانستم كه خدا مرا میبیند پس حیا كردم
دانستم كه كار مرا دیگری انجام نمیدهد پس تلاش كردم
دانستم كه پایان كارم مرگ است پس مهیا شدم

ترس من مردن در سرزمینی است كه در آن ،
مزد گوركن از بهای جان آدمیزاد گران تر است

همیشه در گرگم به هوا
از گرگ شدن فرار می کردیم
و اکنون
نا خواسته در تمامی بازی ها
گرگیم
بی آنکه از خودمان بترسیم




هر چه هم که تو مطمئن باشی ، باز یکی پیدا می شود که با باورهایت یه قل دو قل بازی کند





ایرانی هرگز زانو نخواهد زد حتی اگر آسمانش کوتاتر از قامتش باشد.
این نکته را بدانند تا از قول حافظ بگوییم:

ای مگس عرصه ی سیمرغ نه جولانگه توست       

عرض خود می بری و زحمت ما می داری



برای مادر..

آنقدر بزرگی که گاهی اوقات فکر می کنم خدا چقدر ندار بوده که فقط توانسته بهشت را زیر پایت بگذارد.




لحظاتی هست که هیــــچ چیز این زندگی قانعت نمی کند ! و تو فقط و فقط نیاز به اندکی مُـــــردن داری...




دروغ را فقط یک متخصص می تواند به صورت حقیقت جلوه دهد

اما این گونه متخصصان فیلسوف نمی شوند

زیرا سیاست به وجودشان بیشتر احتیاج دارد ...


یک سوال مهم :


آدم‌ هــا


می‌روند که برگردند


یا


می‌آیند که بروند ؟!







بچه که بودم اندازه دوست داشتن آدم ها به تعداد انگشت های دو دست بود.


و چقدر آن معیار دوست داشتنمان، "حقیقی" بود





گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم،

حالا یک بار از شهر می رویم،

یک بار از دیار،

یک بار از یاد،

یک بار از دل

و یک بار از دست.


تا عاقل کنار آب به دنبال پلی میگشت
دیوانه پا برهنه از آب گذشت . . .

حتي شکوه وعظمت يک رودخانه موقع ريختن به دريا پايان مي يابد.
«
ضرب المثل روسي»

دیگران به کرده های تو توجه بیشتری دارند تا به گفته های تو.
«
یادت باشد»


تنها ماشین آلات نیستند که قراضه می شوند؛مراقب قراضه شدن ذهن خود باشید.
«
یادت باشد»

آینده یعنی همین حالا.
«
به خاطر بسپار»


برای لمس آرامش،کارهایت را «ی - و - ا - ش» انجام بده.


نگذارید روزی برسد که با خود بگویی:زمان را تباه کردم و حالا زمان مرا تباه می کند.
«
به خاطر بسپار»


آنچه که در پشت سر و پیش روی خود داریم،در مقایسه با آنچه که در درون خود داریم،موضوعات کم اهمیتی هستند.
«
فراموش نکن»

همواره از بازی انتقاد کن،نه از بازیگر.
«
به یاد بسپار»

باز

باران بارید

خیس شد خاطره ها

مرحبا بر دل ابری هوا


دلتنگی همیشه از ندیدن نیست لحظه های دیدار با همه ی زیبایی

گاه پر از دلتنگیست...

توانایی در سخن،راه میان بُرِ رسیدن به عظمت است.
«
عبارات تأکیدی»

ذهنیت مثبت،پاداش می دهد.
«
یادت باشد»

می خواهی کدورتی را از دل کسی بزدایی؟لبخندی بر لبان او بنشان.
«
جمله زیبا»

مهم نیست که به هنگام فرا رسیدن مرگ در کجای جاده باشی،بلکه مهم آن است که در جاده،دست باشی.سفر درستی را در پیش گرفته باشی و به سوی مقصدت که خود انتخاب کرده ای ،پیش بروی.
«
جمله زیبا»

جسم با زبان سخن می گوید و روح با احساس.
«
فراموش نکن»

خداوند همیشه سه پیام برای تو دارد:شادی،حقیقت و عشق که همواره هر یک به دیگری می انجامد،ترتیب آن مهم نیست.
«
جمله زیبا»

ضعیفان هولناکند!زیرا دیوانه وار می کوشند تا قوی جلوه کنند.
«
فراموش نکن»

والاترین افکار،افکاری هستند که سرشار از نشاط و شادی می باشند.
«
عبارات تأکیدی»

بالاترین حقیقت وجود تو در عمیق ترین احساسات تو نهفته است.
«
عبارات تأکیدی»

کرم شب تاب،هنگام کاویدن خاک در نمی یابد که در آسمان ستاره ای هست.
«
یادت باشد»

گاهی می توان فرسنگ ها فاصله را با یک شاخه ی گل از میان برد.
«
از خاطر مبر»

هر چیزی در هستی با متضاد خود رشد می کند.
«
از یاد مبر»

بدشانسی را ببین

هر کجا یاری گرفتم ، کودن وهالو درآمـــد

هر کجا اسبی خریدم ، بدتر از یابو درآمـــد

هر که رااز بهریاری برگزیدم ، کرمکی شـــد

هر چه اینجامیوه چیدم سر به سر کرمودرآمد

هر دهانی راکه همچون غنچه ای خوشبوی خواندم

تا که رنگش پاک شدچون گاله ای بدبودر آمد

هر زمـان در زیـر زلـف دلـبری دسـتی کشیدم

ز آن کله گیس افتاد و کله اش بی مو در آمد

هر زمان با چشم گریان در بر معشوقه رفتـم

از پـی دکـ کـردنم فـراش بـا جـارو درآمـد

هر کجا قد را علم کردم که با دشمن بـجـنگم

دشمـنم بـسیار خـرزور و قـوی بـازو در آمد

هـر که پـیش مـنطق مـن کـند شد تیغ زبانش

بـهر عـاجز کـردنم از جـیب وی چاقو در آمد

هر کجا با یار گفتم شرحی از درد دل خــود

خنده زن گفتا عجب این هم مزخرف گو در آمد

ابوالقاسم حالت

***************

*********

 سرسبز و شاداب باشید
کرامتی مقدم
[ پنجشنبه 10 فروردین1391 ] [ 18:2 ] [ سیدعلی کرامتی‎مقدم ]

زندگی دو نیمه است : نیمه اول در انتظار نیمه دوم و نیمه دوم در حسرت نیمه اول.


در دردها دوست را خبر نکردن ، خود نوعی عشق ورزیدن است! ( دکتر شریعتی )


تنهایی آدمها به عمق یک دریاست ، اما برای پرکردنش یک لیوان محبت کافیست.


قلبها دریچه نفوذند و صادقانه نفوذ کردن پایدارترین مهمانی است

 

باز از بام جهان، بانگ اذان لبریز است
مثنوی بار دگر از هیجان لبریز است

بحر آرام دگر باره خروشان شده است
ساحل خفته پر از لؤلؤ و مرجان شده است

دشمن از وادی قرآن و نماز آمده است
لشکر ابرهه از سوی حجاز آمده است


به امید پیروزی مسلمانان

انسان همانند رود است،هرچه عمیق تر باشد آرامتر است...

جامی است که عقل آفرین می زندش،
صد بوسه ز مهر بر جبين می زندش،
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف،
می سازد و باز بر زمین میزندش.

 

چو غنچه گر چه فروبستگی است کار جهان



تو چون نسیم باد صبا گره گشا می باش

زندگی درست مثل یک تاکسی است
مسافران تک تک پیاده می شوند از آن
تنها تفاوت این تاکسی با تاکسی های دیگر
پیاده کردن مسافران است در جایی که نمی خواهند


نشستن ، سنگ بودن است و رفتن رود بودن
بنگر به کجا میروند ، سنگ خاک میشود و رود به دریا میرسد

روزها فكر من اينست و همه شب سخنم

كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم


از كجا آمده ام ، آمدنم بهر چه بود

 به كجا ميروم ، آخر ننمايي وطنم


مانده ام سخت عجب كز چه سبب ساخت مرا

يا چه بود است مراد وي از اين ساختنم

خدايا ! مرا وسيله اي براي صلح و آرامش قرار ده.
بگذار هرجا تنفر است ، بذر عشق بكارم.
هرجا آزردگي است ، ببخشايم . هرجا شك حاكم است ، ايمان و هرجا يأس است ، اميد . هرجا تاريكي است ، روشنايي و هرجا غم جاري است ، شادي نثاركنم.
الهي ! توفيقم ده كه بيش از طلب همدردي ، همدردي كنم .
بيش از آنكه مرا بفهمند ، ديگران را درك كنم .
پيش از آنكه مرا دوست بدارند ، دوست بدارم ، زيرا در عطا كردن است كه
مي ستانيم و در بخشيدن است كه بخشيده ميشويم و در مردن است كه ، حيات ابدي مي يابيم.

 

آن را که حلال زادگی عادت و خوست
عیب همه مردمان به چشمش نیکوست
معیوب همه عیب کسان می نگرد
از کوزه همان برون تراود که در اوست!

از خدا خواستم عادت‌هاي زشت را تركم بدهد.

خدا فرمود:خودت بايد آنها را رها كني

از او درخواست كردم فرزند معلولم را شفا دهد.

فرمود: لازم نيست، روحش سالم است؛ جسم هم كه موقت است.

از او خواستم لااقل به من صبر عطا كند.

فرمود: صبر، حاصل سختي و رنج است. عطاكردني نيست، آموختني است.

گفتم: مرا خوشبخت كن.

فرمود: نعمت از من خوشبخت شدن از تو.

از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نكند.

فرمود: رنج از دلبستگي‌هاي دنيايي جدا و به من نزديك‌ترت مي‌كند.

از او خواستم روحم را رشد دهد.

فرمود: نه تو خودت بايد رشد كني. من فقط شاخ و برگ اضافي‌ات را هرس مي‌كنم

تا بارور شوي.

از خدا خواستم كاري كند كه از زندگي لذت كامل ببرم.

فرمود: براي اين كار من به تو زندگي داده‌ام.

از خدا خواستم كمكم كند همان‌قدر كه او مرا دوست دارد، من هم ديگران را دوست

بدارم.

خدا فرمود: آها، بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد

منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن *      منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم *       که در طریقت ما کافریست رنجیدن

 

درختان شعری هستند که زمین بر صفحه ی آسمان می نویسد. ما درختان را می اندازیم و از آن ها کاغذ هایی می سازیم تا بی چیزی ِ خویش را بر آنها ثبت کنیم.

 

عقل ، کالائی نیست که در بازار فروخته شود و اگر بیشتر شود از ارزش آن کاسته گردد. ارزش عقل با وفور آن اوج میگیرد. اگر هم روزی در بازار فروخته شود، تنها انسان عاقل و فرزانه است که قدر و قیمت آن را می داند.

شاید آن روز که سهراب نوشت : "تا شقایق هست زندگی باید کرد " خبری از دل پر درد گل یاس نداشت باید اینجور نوشت هر گلی هم باشد چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجبارست

از خدا پرسیدم:خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟ خدا جوب داد:گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر،با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو.ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن.زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنی

خدایا مرا به خاطر شکایتهایم ببخش و زمانی که ناشکری کردم به آرامی به من یادآوری کن از تو به خاطر آنچه برایم مقدر کردی متشکرم





خدایا!!من اگر بد کنم تورا بنده دیگر بسیار است تو اگر با من مدارا نکنی مرا خدایی دیگر کجاست؟؟؟؟

تنها امید فقط خداست

می زنم فریاد تا شاید کسی
دردهای خفته ام باور کند

نیست آرامش ولی باید که دل
گونه ای تنهایی اش را سر کند

خاطرات سرد باران را رقم نمی زنند
هر چند دل تیره می شود در مرداب سخن...
زخم این نگاه ها .. روزهای سفر کرده !
مثل باد می وزند .. دل باز می گیرد !
چه باید کرد دلتنگی است ...
فریاد دل نه شعر است نه نثر!!!
قاعده کنج ندارد ! که به دیوار بگوییم سلام...پاسخ از در شنویم !
ربط بی ربطی ها مطلب نا گفته است !
مثل قلب آتشین... گریه ی یاس اسیر!
فصل فرجام دل است !
زخم این نگاه ها...
سهم بی رحمی باد است.
کاش باد صادق بود....
تا می آمد صدای قاصدک !
مثل گل ها باید !
اینجا دلتنگی است... سهم باران ها
سوز چشم باران چتر های باز است.
گرچه می بارد هنوز...
دل ما گریان است !!!

بزرگترین ثروت ارامش دل وایمان است

از آنم به دیر مغان عزیز میدارند       که اتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

 

تنها بنايي که اگر بلرزد ، محکمتر مي شود ، دل است.


شما ميتوانيد بهترين بذر جهان را در اختيار داشته باشيد،ولي اگر محل مناسبي براي رشد آنها نداشته باشيد،فايده اي نخواهد داشت.


از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛
با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شك دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند.

**دکتر علی شریعتی**



سکوت را تجربه کن و آیینه صفت شو
زندگی را در خود منعکس کن
ذهن خود را به آلبوم خاطرات مرده تبدیل نکن
همچون آیینه باش و لحظه لحظه زندگی کن
آیینه هرگز عکسی را در خود نمی گذارد همواره خالی است

اگر در زندگی در یك ترافیك سنگین گیر كردی٬ نا امید نشو
توی دنیا مردمی هستند كه رانندگی برای آنها یك امتیاز بزرگ است.

اگر یك روز بد در محل كارت داشته باشی
به مردی فكر كن كه سالهاست بیكار است و شغلی ندارد.

ممكنه غصه زود گذر بودن تعطیلات آخر هفته را بخوری
به زنی فكر كن كه با تنگدستی، روزی دوازده ساعت ٬ هفت روز هفته را كار میكند تا فقط شكم فرزندانش را سیر كند.

وقتی ماشینت خراب میشود و تو مجبوری برای یافتن كمك کیلومترها پیاده بروی
به معلولی فكر كن كه دوست دارد یكبار فرصت راه رفتن داشته باشد.

وقتی كه روابط تو رو به تیرگی و بدی میگذارد و دچار یاس میشوی
به انسانی فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشیده.

 

وقتی زندگی 100 دلیل برای گریه كردن به تو نشون میده

تو 1000 دلیل برای خندیدن به اون نشون بده ...

"چارلی‌ چاپلین

وقتی دهكده ای می سوزد دودش را همه می بینند اما وقتی قلبی می سوزد كسی شعله اش را نمی بیند .


ما همیشه صداهای بلند را می شنویم،
پر رنگها را می بینیم،
سختها را می خواهیم...
غافل از اینکه خوبان
آسان می آیند،
بی رنگ می مانند
و بی صدا می روند..

پرسید :
کوه چون سنگ بود تنها شد یا چون تنها بود سنگ شد ؟
گفتم :
هیچ کدام به گمانم چون به کوه بودنش مغرور بود تنها شد


تلخ‌ترین اشک‌هایی که بر مزارها ریخته می‌‌شود به خاطر حرف‌هایی‌ست که ناگفته مانده،
به خاطر کارهایی‌ست که ناکرده رها شده


آنچه را که از زندگی آموختم در سه کلمه خلاصه می کنم: زندگی ادامه دارد.


کسی که "چرایی" در زندگی دارد ، با هر" چگونه ای" خواهد ساخت


زندگی زندان نیست، زندگی مجازات نیست؛ زندگی یک پاداش است و به آنهایی تقدیم می شود که لیاقتش را دارند.


منتظر كسي باش كه اگه حتي در ساده ترين لباس بودي، حاضر باشه تو رو به همه دنيا نشون بده وبگه كه: "اين دنياي منه

قلبم کلبه ای است قدیمی ، گرم و دنج ، هر بار که مسافری می اید کلبه را چراغانی کند ، دل می بندم و از یاد می برم که مسافر برای رفتن آمده است

خدایا هدایتم کن ، زیرا میدانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است.

خدایا هدایتم کن که ظلم نکنم ، زیرا میدانم که ظلم چه گناه نابخشودنی است.
خدایا نگذار دروغ بگویم ، زیرا دروغ ظلم کثیفی است.
خدایا محتاجم نکن که تهمت به کسی بزنم ، زیرا تهمت خیانت ظالمانه ای است.
خدایا ارشادم کن که بی انصافی نکنم ، زیرا کسی که انصاف ندارد شرف ندارد.
خدایا راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم ، که بی احترامی به یک انسان همانا کفر خدای بزرگ است.
خدایا مرا از بلای غرور و خودخواهی نجات ده تا حقایق وجود را ببینم و جمال زیبای تو را مشاهده کنم .
خدایا پستی و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه گر ساز تا فریب زرق و برق عالم خاکی مرا از یاد تو دور نکند.
خدایا من کوچکم ، ضعیفم و ناچیزم ، پرکاهی در مقابل طوفانها هستم ؛ به من دیده ای عبرت بین ده تا ناچیزی خود را ببینم و عظمت و جلال تو را براستی بفهمم و بدرستی تدبیر کنم.
خدایا دلم از ظلم و ستم گرفته است ؛ تو را به عدالتت سوگند می دهم که مرا در زمره ستمگران و ظالمان قرار نده.
خدایا می خواهم فقیری بی نیاز باشم که جاذبه های مادی زندگی مرا از زیبایی عظمت تو غافل نگرداند.
خدایا خوش دارم گمنام و تنها باشم تا در غوغای کشمکشهای پوچ مدفون نشوم.
خدایا دردمندم ، روحم از شدت درد می سوزد ، قلبم می جوشد ، احساسم شعله می کشد و بند بند وجودم از شدت درد صیحه می زند ؛ تو مرا در بستر مرگ آرامش بخش.
خدایا خسته شده ام ، پیر شده ام ، دل شکسته ام ، ناامیدم و دیگر آرزویی ندارم.احساس می کنم که این دنیا دیگر جای من نیست ، با همه وداع می کنم و می خواهم با خدای خود تنها باشم.
خدایا ، خدایا ! به سوی تو می آیم ، از عالم و عالمیان می گریزم ، تو مرا در جوار رحمتت سکنی ده.

شهید چمران

لقمان حکیم(ره)پسر را گفت:امروز طعام مخور و روزه دار و هر چه بر زبان راندی بنویس. شبانگاه همه آنچه را که نوشتی بر من بخوان انگاه روزه ات را بگشا و طعام خور.
شبانگاه پسر هر چه نوشته بود خواند. دیر وقت شد وطعام نتوانست خورد. روز دوم نیز چنین شد وپسر هیچ طعام نخورد. روز سومباز هر چه گفته بود نوشت وتا نوشته را برخواند آفتاب روز چهارم طلوع کرد و او هیچطعام نخورد. روز چهارم هیچ نگفت شب پدر از او خواست تا کاغذها بیاورد و نوشته هابرخواند . پسر گفت: امروز هیچ نگفته ام تا برخوانم.لقمان گفت: پس بیا و از این نان که در سفره است بخور و بدان که روز قیامت آنان که کم گفته اند چنان حال خوشی دارندکه اکنون تو داری.

 

از دکتر مصطفی چمران

هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد،
تو او را خراب کردی،
خدایا، به هر که و به هرچه دل بستم،
تو دلم را شکستی،
عشق هر کسی را که به دل گرفتم،
تو قرار از من گرفتی،
هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم،
در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی،
برای دلم امنیتی به وجود آورم،
تو یکباره همه را برهم زدی،
و در طوفان های وحشتزای حوادث رهایم کردی،
تا هیچ آرزویی در دل نپرورم
هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم....
تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم
و به جز تو آرزویی نداشته باشم،
و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم،
و جز در سایه توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم...
خدایا ترا بر همه این نعمتها شکر می کنم."

تو این چنین کردی تا به غیر تو محبوبی نگیرم

ببخشید و فراموش کنید.
کینه فقط بارتان را سنگین تر می کند و الهام بخش ناخوشایندی است.
از بالا به موضوع نگاه کنید و به خاطر داشته باشید که هر کسی امکان دارد اشتباه کند.

 

بایدها و نبایدهای سه گانه در زندگی

سه چیز در زندگی پایدار نیستند
رویاها
موفقیت ها
شانس
سه چیز در زندگی قابل برگشت نیستند
زمان
گفتار
موقعیت
سه چیز در زندگی انسان را خراب می کنند
الکل
غرور
عصبانیت
سه چیز انسانها را می سازند
کار سخت
صمیمیت
تعهد
سه چیز در زندگی بسیار ارزشمند هستند
عشق
اعتماد به نفس
دوستان
سه چیز در زندگی که هرگز نباید از بین بروند
آرامش
امید
صداقت
تباهی زندگی ما نیز بر سه اصل است
حسرت دیروز
اتلاف امروز
ترس از فردا
خوشبختی زندگی ما بر سه اصل است
تجربه از دیروز
استفاده از امروز
امید به فردا

 انسانیت و جوانمردی را برای خوانندگان تمنا داریم

سیدعلی کرامتی مقدم

[ پنجشنبه 10 فروردین1391 ] [ 18:1 ] [ سیدعلی کرامتی‎مقدم ]

پرستویی که به فکر مهاجرت است از ویرانی اشیانه نمی ترسد

 

عشق کلید شهر قلب است به شرط آنکه قفل دلت هرز نباشد که با هر کلیدی باز شود

 

چنان دعا كن كه انگار همه چيز به خدا بستگي دارد ولي چنان تلاش كن كه انگار همه چيز به خودت بستگي دارد

 

من به آمار زمين مشكوكم
اگر اين شهر پر از آدم هاست
پس چرا اين همه دلها تنهاست؟

 

باورت گر بشود گر نشود باكي نيست
اما
نفسم ميگيرد در هوايي كه نفسهاي تو نيست

 

روزي كه علي به صلب آدم دم شد
آدم به حريم كبريا محرم شد
آدم به كجا و اين همه جاه و مقام
از مرتبه پسر پدر آدم شد

 

فردي به قصد اهانت از سلمان پرسيد محاسن تو بهتر است يا دم سگ؟
سلمان گفت اگر از پل صراط به سلامت عبور كردم محاسن من اگر نه دم سگ

 

 

مراقب قلب ها باشيم ،
وقتی تنهاییم،
دنبال دوست می گردیم
پیدایش که کردیم،
دنبال عیب هایش می گردیم ،
وقتی که از دست دادیمش،
دنبال خاطراتش می گردیم ،
و همچنان تنها می مانیم ،
هیچ چیز آسان تر از قلب نمي شکند...

ژان پل سارتر



 

سکـــــوت و صبــــــوری آدم ها را به حساب ضــــعف و بی کســــی شان نگذارید،

شاید هنوز به چیــــــــزهایی پای بندند،

چیزهایی که شمـــــــــــــــــــا یادتان نمی آید !

 غم قفس به کنار، آنچه عقاب را پیر می کند؛ پرواز زاغ بی سر و پاست

ـ وقتی پروانه ی عشق در تاری بیفتد که عنکبوت آن سیر باشد، تازه زندگی آغاز شده زیرا دیگر نه می تواند پرواز کند و نه بمیرد

 

من خودم هستم.
من نه عاشقم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من!
من خودم هستم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد.....

 

برنامه ریزی ،
آوردن آینده به زمان حال است تا بتوانید همین الان کاری برای آن انجام دهید.

 

  


نیاز نیست انسان بزرگی باشیم ...
" انسان بودن " خود ، نهایت بزرگی است .
می توان ساده بود ولی انسان بود به همین سادگی ...

 

 

عشق الهی
را حمد و ثنا می گویم که همیشه برایم راه حلی مقتدر
و خردمندانه می یابد

 

خدايا مي دانم از درس عبوديت تجديد شدم، اما باور كن كه مدرسه بندگيت را دوست دارم پس از اين مدرسه اخراجم مكن...

 

هیچ وقت به گمان اینکه وقت دارید ننشینید زیرا در عمل خواهید دید که همیشه وقت کم و کوتاه است

 

سه چیز یک فرد را هرگزمورد تمسخر قرار نده :

1- اسم او را
2- اسم فامیل او را
3- چهره و قیافه او را

زیرا هیچ کدام را خودش انتخاب نکرده


بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان این است که

نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشد

نه شعور لازم برای خاموش ماندن .

 

خدایا!
مرا چون علف ها متواضع کن!
چون قطره های شبنم لطیف ساز!
و چون درختان ، شکیبا!
مرا متبرک گردان تا به دیگران حرمت نهم
بی آنکه توقع داشته باشم دیگران به من احترام گذارند.

ماهرگز نميتوانيم از دل خودمان فرار كنيم . پس بهتره به همه حرفهايي كه براي گفتن داريم ، گوش كنيم

خداوندا، فروتني طلب خواسته هامان را به ما عطا كن ، چراكه هيچ آرزويي پوچ و هيچ تمنايي بيهوده نيست.

 

به بزرگمردی گفته شد: با زبانی دعا کن که با آن گناه نکردی ، تا دعایت مستجاب شود.
بزرگمرد پرسید چگونه؟
به او گفته شد: به دیگران بگو برایت دعا کنند چون تو با زبان آنها گناه نکرده ای!

و شما خوبان در دعاهایتان ما را فراموش نفرمایید
التماس دعا- کرامتی

 

 

خواستار سعادت ديگران بودن بزرگترين خوشبختي هاست

 

 

انسانم!

ساکت، چون درخت سیب!

گسترده، چون مزرعه یونجه!

و بارور، چون خوشه بلوط!

به جز خداوند،

چه کسی شایسته ی پرستش من خواهد بود؟!!


حسین پناهی




یاد همه شهدا و یاد همه گذشتگان خودمون

و یاد حسین پناهی سه دسته گل صلوات هدیه فرمایید

 

 

 


آدم‌های ساده را دوست دارم. همان‌ها که بدی هیچ کس را باور ندارند.
همان‌ها که برای همه لبخند دارند. همان‌ها که همیشه هستند، برای همه هستند.
آدم‌های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت‌ها تماشا کرد؛ عمرشان کوتاه است.
بسکه هر کسی از راه می‌رسد یا ازشان سوءاستفاده می‌کند یا زمینشان می‌زند یا درس ساده نبودن بهشان می‌دهد.
آدم‌های ساده را دوست دارم. بوی ناب "آدم" می‌دهند

 

تجربه بهترین درس است هر چند حق التدریس آن گران باشد.

 

 

خدایا ما را از اسارت نفس آزاد کن که آن بزرگترینِ اسارتهاست ...

ای شه کشتیم ما خصم برون     ماند زو خصمی بتر در اندرون

 

ادعای عشق به خدا ،از کسی که سجاده دلتنگ حضور اوست ؛ پذیرفتنی نیست.

نماز نجوای عاشقانه با محبوب است.


 

 

اگر دل کندن آسان بود، فرهاد به جای کوه، دل می کند

 

این روزها که می گذرد شادم،شادم که می گذرد . . .

 

 

 

آیت الله بهجت:
ما آمده ایم زندگی کنیم تا قیمت پیدا کنیم،
نه اینکه با هر قیمتی زندگی کنیم؛
زندگی ما حکایت یخ فروشی است که
از او پرسیدند: فروختی ؟
گفت: نه ولی تمام شد !

 

 

از همان زمانیکه دست حضرت قابیل

گشت الوده به خون حضرت هابیل
ازهمان روزی که فرزندان ادم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
ادمیت مرد
گرچه ادم زنده بود

 

جان رفته ولی زخم جفایت نرود

تاثیر طلسم چشم هایت نرود

فرشی زدل شکسته انداخته ام

آهسته بیا شیشه به پایت نرود

 

 

 

توبه از جرم وخطا،حال سحر می خواهد
خلوت نیمه ی شب اشک بصر می خواهد

وادی طور همین هیئت هر هفته ی ماست
دیدن نور خدا اهل نظر می خواهد

سختی گردنه ی عشق زمینت نزند
راه پر پیچ وخمش مرد سفر می خواهد

 

به جاي اينكه به تاريكي لعنت بفرستيد يك شمع روشن كنيد
كنفسيوس

 

 

هیچوقت زانو نمیزنم حتی اگر آسمان کوتاهتر از قد من باشد

 

زندگی یک کاغذ سفید است می توان هر رنگی به آن زد،سیاه، خاکستری ، شاید هم رنگ خدا، انتخاب با توست. ...

 

گاهی زندگی مثل یک پیاز است که هر برگش را ورق بزنی اشکتو در می یاره ...

 

 

افتادگی آموز اگر طالب فیضی

هرگز نخورد آب زمینی که بلنداست

 




اگر كليد قلبي را نداري قفلش نكن
اگر دستي را گرفتي رهايش نكن
دفتري که بسته شد ديگه بازش نکنيد
قلبي که شکسته شد ديگه نازش نکنيد

 

 

 

 

یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم

گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست ؛

گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم ؛

وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند ؛

طلب عشق زهر بی سر و پایی نکنیم ...

 

 

 

تو اگر می دانستی که چه زخمی دارد ، که چه دردی دارد خنجر از دست عزیزان خوردن ، از من خسته نمی پرسیدی
که تو ای دوست...... چرا
چرا تنهایی ؟؟؟!!؟



من گمان می کردم دوستی همچون سروی سبز، چهار فصلش همه آراستگی است.
من چه می دانستم هیبت باد زمستانم هست.
من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی.
سبزه یخ می زند از سردی دل.
من چه می دانستم دل هر کس دل نیست ، قلب ها از آهن و سنگن ، قلب ها بی خبر از عاطفه اند...
من چه می دانستم

 

حقیقت سرایی است آراسته،
هوا و هوس گرد برخاسته،
نبینی به جایی که برخاست گرد،
نبیند نظر، گر چه بیناست مرد!

 

 

 

عشق رو میشه تو دستای خسته ی پدر دید...
و توی نگاه نگران مادر...
نه توی دستای منتظر یه غریبه!!!




باید گاهی سکوت کنیم ، شاید خدا هم حرفی برای گفتن داشته باشد...
پس به دلت رجوع کن و منتظر باش.

 

سالهاست کور شده ایم...
قرن هاست که کر گشته ایم...
حتی صدای تپش قلب خویش را از یاد برده ایم!
سالهاست که بودن را با ماندن اشتباه گرفته ایم...
دارم فکر می کنم...
به همین سه نقطه "... "
مگر نمی دانی؟
هرچه خدا بخواهد همان می شود.

 

قاصدکــ،غم دارم
غم آوارگی ودربدری،
غم تنهایی وخونین جگری،
قاصدکــ وای به من،همه ازخویش مرا می رانند،
همه دیوانه ودیوانه ترم می خوانند.
مادرمن غم هاستــ،
مهدوگهواره من ماتم هاستــ.
قاصدکــ دریابم!روح من عصیان زده وطوفانیستــ.
آسمان نگهم بارانیستــ.
قاصدکــ،غم دارم،
غم به اندازه ی سنگینی عالم دارم.
قاصدکــ،غم دارم،
غم من صحراهاستــ،
افقــ تیره ی اوناپیداستــ.
قاصدکــ،دیگر ازین پس منم وتنهایی...

 

 

 

خنثی هستم…….

پر از سکوت
پر از حرفهایی که بلعیدم….
من،من نیستم
هیچگاه دیگر من نمیشوم

در این گیر و دار ترس و وحشت و دلهره های مدام روزهای ملال انگیزم، تمام غم هایم می توانند فراموش شوند، اما با قصه گم شدن مداد نارنجی ام چه کنم؟!

جمله مورد علاقم
هر روز چیز تازه ای می شنوم.
من.
تکرار نخواهم شد!
دیگر، هرگز...

 

ما آدما همیشه صداهای بلند رو میشنویم پر رنگهارو میبینیم کارهای سخت رو دوست داریم.غافل از اینکه
خوبها آسون میان بی رنگ میمونن و بی صدا میرن

 

آرزویت را برآورده می کند آن خدایی که برای خنداندن گلی آسمانش را می گریاند

 

 

انسان از دیدگاه یک ریاضی دان!!!
روزی از دانشمندی ریاضیدان در باره انسانیت پرسیدند ، در جواب گفت:
اگر زن یا مرد دارای اخلاق باشند، نمره یک میدهیم: 1
اگر دارای زیبائی هم باشند یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم: 10
اگر پول هم داشته باشند دو تا صفرجلوی عدد یک میگذاریم: 100
اگردارای اصل ونسب هم باشند سه تا صفرجلوی عدد یک میگذاریم: 1000
ولی اگر زمانی عدد 1 رفت (اخلاق)؛ چیزی به جز صفر باقی نمیماند: 000
و صفر هم به تنهائی هیچ است و آن انسان هیچ ارزشی ندارد.!!!

 

 

نشانه عشق به خدا:
قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُوني‏ يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحيم‏(آل عمران31)
بگو (اى پيغمبر): اگر خدا را دوست مى‏داريد مرا پيروى كنيد تا خدا شما را دوست دارد و گناه شما را ببخشد، و خدا آمرزنده و مهربان است‏
علاقه به پروردگار نخستين نشانه‏اش اين است كه از پيامبر و فرستاده او پيروى كند.
در حقيقت اين، يك اثر طبيعى محبت است كه انسان را به سوى" محبوب" و خواسته‏هاى او مى‏كشاند، البته ممكن است، محبت‏هاى ضعيفى يافت شود كه شعاع آن، از قلب به بيرون نيفتد، اما اينگونه محبتها به قدرى ناچيز است كه نمى‏توان نام محبت بر آن گذاشت، يك محبت اساسى حتما آثار عملى دارد، حتما دارنده آن را با محبوب پيوند مى‏دهد، و در مسير خواستهاى او به تلاش پرثمر وامى‏دارد.
دليل اين موضوع روشن است، زيرا عشق و علاقه انسان به چيزى حتما به خاطر اين است كه كمالى در آن يافته است، هرگز انسان به موجودى كه هيچ نقطه قوتى در آن نيست، عشق نمى‏ورزد، بنا بر اين، عشق انسان به خدا به خاطر اين است كه او منبع و سرچشمه اصلى هر نوع كمال است، مسلما چنين وجودى، تمام برنامه‏ها و دستورهايش نيز كامل است، و در اين حال چگونه ممكن است انسانى كه عاشق تكامل و پيشرفت است از آن برنامه‏ها، سرباز زند، و اگر سرباز زد، آيا نشانه عدم واقعيت عشق و محبت او نيست؟

 

همه ی فعل هایم ماضی اند،ماضی بعید،ماضی خیلی خیلی بعید.دلم برای یک حال ساده تنگ شده است

از بودم و بوده ایم وخواهیم بود بگذریم و بگوییم که الان کیستیم

سیدعلی کرامتی مقدم

[ پنجشنبه 10 فروردین1391 ] [ 16:29 ] [ سیدعلی کرامتی‎مقدم ]
 

۹ فروردین ۱۳۹۱ هشتمین سال درگذشت سید حسن حسینی است. شعری از این شاعر بزرگ تقدیم می گردد:

سید حسن حسینی

شاهد مرگ غم انگيز بهارم چه کنم؟
ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم؟

نيست از هيچ طرف راه برون شد ز شبم
زلف افشان تو گرديده حصارم چه کنم؟

از ازل ايل و تبارم همه عاشق بودند
سخت دلبسته‎ی اين ايل و تبارم چه کنم؟

من کزين فاصله غارت شده‎ی چشم تو ام
چون به ديدار تو افتد سر و کارم چه کنم؟

يک به يک با مژه‎هايت دل من مشغول است
ميله‎های قفسم را نشمارم چه کنم؟

سید حسن حسینی

 

پس از سالها با صدای مصطفی رحماندوست

 

[ پنجشنبه 10 فروردین1391 ] [ 2:22 ] [ سیدعلی کرامتی‎مقدم ]
 

باز باران

باز باران
با ترانه
با گهرهاي فراوان
ميخورد بر بام خانه
من به پشت شيشه تنها
ايستاده در گذرها
رودها را افتاده
شاد و خرم
يک دو سه گنجشک پر گو
باز هر دم
مي پرند اين سو و ان سو
مي خورد بر شيشه و در
مشت و سيلي
آسمان امروز ديگر نيست نيلي
يادم آرد روز باران
گردش يک روز ديرين
خوب و شيرين
توي جنگلهاي گيلان
کودکي ده ساله بودم
شاد و خرم نرم و نازک
چست و چابک
از پرنده از چرنده از خزنده
بود جنگل گرم و زنده
اسمان آبي چو دريا
يک دو ابر اينجا و آنجا
چون دل من روز روشن
بوي جنگل تازه و تر
همچو مي مستي دهنده
بر درختان ميزدي پر
هر کجا زيبا پرنده
برکه ها آرام و آبي
برگ و گل هر جا نمايان
چتر نيلوفر درخشان
آفتابي
سنگها از آب جسته
از خزه پوشيده تن را
بس وزغ آن جا نشسته
دمبدم در شور و غوغا
رودخانه
با دو صد زيبا ترانه
زير پاهاي درختان
چرخ ميزد همچو مستان
چشمه ها چون شيشه هاي آفتابي
نرم و خوش در جوش و لرزه
توي انها سنگ ريزه
سرخ و سبزو زرد و آبي
با دو پاي کودکانه ميدويدم همچو آهو
ميپريدم از سر جو
دور ميگشتم ز خانه
ميپراندم سنگ ريزه
تا دهد بر اب لرزه
بهر چاه و بهر چاله
ميشکستم کردخاله
ميکشانيدم به پايين
شاخه هاي بيد مشکي
دست من ميگشت رنگين
از تمشک سرخ و مشکي
ميشنيدم از پرنده
داستانهاي نهاني
از لب باد وزنده
رازهاي زندگاني
هر چه ميديدم آنجا
بود دلکش بود زيبا
شاد بودم ميسرودم
روز اي روز دلارا
داده ات خورشيد رخشان
اين چنين رخسار زيبا
ورنه بودي زشت و بي جان
با همه سبزي و خوبي
گو چه ميبودند جز پاهاي چوبي
گر نبودي مهر رخشان
روز اي روز دلارا
گر دلارايي است از خورشيد باشد
اندک اندک رفته رفته ابرها گشتند چيره
آسمان گرديد تيره
بسته شد رخساره خورشيد رخشان
ريخت باران ريخت باران
جنگل از باد گريزان
چرخها ميزد چو دريا
دانه هاي گرد باران
پهن ميگشتند هر جا
برق چون شمشير بران
پاره ميکرد ابرها را
تندر ديوانه غران
مشت ميزد ابرها را
روي برکه مرغ آبي
از ميانه از کناره با شتابي
چرخ ميزد بي شماره
گيسوي سيمين ما را
شانه ميزد دست باران
بادها با فوت خوانا
مي نمودندش پريشان
سبزه در زير درختان
رفته رفته گشت دريا
توي اين درياي جوشان
جنگل وارونه پيدا
به چه زيبا بود جنگل
بس ترانه بس فسانه
بس فسانه بس ترانه
بس گوارا بود باران
مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني
رازهاي جاوداني پندهاي اسماني
بشنو از من کودک من
پيش چشم مرد فردا
زندگي خواه تيره خواه روشن
هست زيبا هست زيبا هست زيبا

گلچین گیلانی

[ چهارشنبه 9 فروردین1391 ] [ 3:21 ] [ سیدعلی کرامتی‎مقدم ]
 داستانی زیبا و خواندنی از عبید زاکانی که از زبان حیوانات نقل می شود و مطالب اجتماعی جالبی را درباره ی اوضاع عصر خویش ارائه می دهد.

سیدعلی کرامتی مقدم

دبیر دبیرستان شهید بهشتی قطر  

عبيد زاکاني

خواجه نظام الدين عبيداله قزويني معروف به عبيداله زاكاني(772 هـ . ق) شاعر بزرگ نويسنده متفكر و منتقد بزرگ ايراني در يكي از توابع قزوين چشم به جهان گشود. عبيد زاكاني طنزپرداز و نويسنده‌اي آگاه بود. اهميت او خصوصاً در داشتن روش انتقادي و بيان مفاسد اجتماع با زباني شيرين و به طريق طنز در آثار منظوم و منثور است.منظومه انتقادي (موش و گربه) با بياني شيرين و طنزآميز اينگونه مسائل اجتماعي را عيان مي‌كند. از ديگر نوشته‌هاي عبيد مي‌توان به "رساله‌هاي اخلاق الاشراف", "ده فصل", "دلگشا"و "ده پند" اشاره كرد.
عبيد زاكاني در يكي از دو شهر اصفهان يا بغداد وفات يافت.



موش و گربه

اگر تو داري عقل و دانش و هوش
بيا بشنو حديث گربه و موش

بخوانم از برايت داستاني
كه در معناي آن حيران بماني

***
اي خردمند عاقل و دانا
قصه موش و گربه برخوانا

قصه موش و گربه منظوم
گوش كن همچو در غلطانا

از قضاي فلك يكي گربه
بود چون اژدها بكرمانا

شكمش طبل و سينه اش چو سپر
شير دم و پلنگ چنگانا

از غريوش بوقت غريدن
شير درنده شد هراسانا

سر هر سفره چون نهادي پاي
شير از وي شدي گريزانا

روزي اندر شرابخانه شدي
از براي شكار موشانا

در پس خم مي نمود كمين
همچو دزدي كه در بيابانا

ناگهان موشكي ز ديواري
جست بر خم مي خروشانا

سر بخم بر نهاد و مي نوشيد
مست شد همچو شير غرانا

گفت كو گربه تا سرش بكنم
پوستش پر كنم ز كاهانا

گربه در پيش من چو سگ باشد
كه شود رو برو بميدانا

گربه اين را شنيد و دم نزدي
چنگ و دندان زدي بسوهانا

ناگهان جست و موش را بگرفت
چون پلنگي شكار كوهانا

موش گفتا كه من غلام تو ام
عفو كن از من اين گناهانا

گربه گفتا دروغ كمتر گوي
نخورم من فريب و مكرانا

مي شنيدم هر آنچه ميگفتي
آروادين ... مسلمانا

گربه آن ومش را بكشت و بخورد
سوي مسجد شدي خرامانا

دست و رو را بشست و مسح كشيد
ورد ميخواند همچو ملانا

بار الها كه توبه كردم من
ندرم موش را به دندانا

بهر اين خون ناحق اي خلاق
من تصدق دهم دو من نانا

آنقدر لابه كرد و زاري كرد
تا بحدي كه گشت گريانا

موشكي بود در پس منبر
زود برد اين خبر به موشانا

كه گربه تائب شد
زاهد و عابد و مسلمانا

بود در مسجد آن ستوده خصال
در نماز و نياز و افغانا

اين خبر چون رسيد بر موشان
همه گشتند شاد و خندانا

هفت موش گزيده برجستند
هر يكي تحفه هاي الوانا

آن يكي شيه شراب به كف
وآن دگر بره هاي بريانا

آن يكي طشتكي پر از كشمش
و آن دگر يك طبق ز خرمانا

آن يكي ظرفي از پنير بدست
وآن دگر ماست با كره نانا

آن يكي خوانچه پلو بر سر
افشره آب ليموي عمانا

نزد گربه شدند آن موشان
با سلام و درود و احسانا

عرض كردند با هزار ادب
كاي فداي رهت همه جانا

لايق خدمت تو پيشكشي
كرده ايم ما قبول فرمانا

گربه چون موشكان بديد بخواند
رزقكم في السماء حقانا

من گرسنه بسي بسر بردم
رزقم امروز شد فراوانا

هر كه كار خدا كند بيقين
روزيش ميشود فراوانا

بعد از آن گفت پيش فرمائيد
قدمي چند اي رفيقانا

موشكان جمله پيش ميرفتند
تنشان همچو بيد لرزانا

ناگهان گربه جست بر موشان
چون مبارز بروز ميدانا

پنج موش گزيده را بگرفت
هر يكي كدخدا و ايلخانا

دو بدين چنگ و دو بدان چنگال
يك بدندان چو شير غرانا

آن دو موش دگر كه جان بردند
زود بردند خبر به موشانا

كه چه بنشسته ايد اي موشان
خاكتان بر سر اي جوانانا

پنج موش رئيس را بدريد
گربه با چنگها و دندانا

موشكان را از اين مصيبت و غم
شد لباس همه سياهانا

خاك بر سر كنان همي گفتند
اي دريغا رئيس موشانا

بعد از آن متفق شدند كه ما
مي رويم پاي تخت سلطانا

تا بشه عرض حال خويش كنيم
از ستم هاي خيل گربانا

شاه موشان نشسته بود بتخت
ديد از دور خيل موشانا

همه يكبار كردنش تعظيم
كاي تو شاهنشهي به دورانا

سالي يك دانه ميگرفت از ما
حال حرصش شده فراوانا

اين زمان پنج پنج مي گيرد
چون شده تائب و مسلمانا

درد دل چون به شاه خود گفتند
شاه فرمود كاي عزيزانا

من تلافي به گربه خواهم كرد
كه شود داستان به دورانا

بعد يك هفته لشكري آراست
سيصد و سي هزار موشانا

همه با نيزها و تير و كمان
همه با سيف هاي برانا

فوج هاي پياده از يك سو
تيغ ها در ميان جولانا

چونكه جمع آوري لشكر شد
از خراسان و رشت و گيلانا

يكه موشي وزير كشور بود
هوشمند و دلير و فطانا

گفت بايد يكي ز ما برود
نزد گربه به هر كرمانا

يا بيا پاي تخت در خدمت
يا كه آماده باش جنگانا

موشكي بود ايلچي ز قديم
شد روانه به شهر كرمانا

نرم نرمك بگربه حالي كرد
كه منم ايلچي ز شاهانا

خبر آورده ام براي شما
عزم جنگ كرده شاه موشانا

يا برو پاي تخت در خدمت
يا كه آماده باش به جنگانا

گربه گفتا كه موش گه خورده
من نيايم برون ز كرمانا

ليكن اندر خفا تدارك كرد
لشكر معظمي ز گربانا

گربه هاي يراق شير شكار
از صفاهان و يزد و كرمانا

لشكر گربه چون مهيا شد
داد فرمان به سوي ميدانا

لشكر موشها ز راه كوير
لشكر گربه از كهستانا

در بيابان فارس هر دو سپاه
رزم دادند چون دليرانا

جنگ مغلوبه شد در آن وادي
هر طرف رستمانه جنگانا

آن قدر موش و گربه كشته شدند
كه نيايد حساب آسانا

حمله ي سخت كرد گربه چو شير
بعد از آن زد به قلب موشانا

موشكي اسب گربه را پي كرد
گربه شد سر نگون ز زينانا

الله الله فتاد در موشان
كه بگيريد پهلوانانا

موشكان طبل شاديانه زدند
بهر فتح و ظفر فراوانا

شاه موشان بشد به فيل سوار
لشكر از پيش و پس خروشانا

گربه را هر دو دست بسته به هم
با كلاف و طناب و ريسمانا

شاه گفتا به دار آويزند
اين سگ رو سياه نادانا

گربه چون ديد شاه موشان را
غيرتش شد چو ديگ جوشانا

همچو شيري نشست بر زانو
كند آن ريسمان به دندانا

موشكان را گرفت و زد به زمين
كه شدندي به خاك يكسانا

لشكر از يك طرف فراري شد
شاه از يك جهت گريزانا

از ميان رفت فيل و فيل سوار
مخزن و تاج و تخت و ايوانا

هست اين قصۀ عجيب وغريب
يــادگــــار عبيــــد زاكــانـــــا

***

جان من پند گير از اين قصه
كه شوي در زمانه شادانا

غرض از موش و گربه بر خواندن
مدعا فهم كن پسر جاناعبيد زاکاني

[ چهارشنبه 9 فروردین1391 ] [ 3:16 ] [ سیدعلی کرامتی‎مقدم ]
سروده ای از دکتر کزازی:

جهانا

جهانا! نهانا که راز تو بود!

نشیبم نمودی؛ فراز تو بود

دراز آمدت کوته، ای پرفریب

بدان سان که کوته دراز تو بود

تو را ناز، گُرم و گرفت و گداز

نیازآفرینی نیاز تو بود

چرا گفت باید ز ناز و نیاز؟

نیاز من است آنچه ناز تو بود

نواز من اکنون گداز تو باد!

گداز و نوازم، ز آز تو بود

هلا! گرگِ گیتی! به نازم، مگز

که نازت گزافتر ز گاز تو بود

جهانا! همانا ز تو جز گداز

ندید آنکه او دلنواز تو بود

ز مازت برون کی توان شد به راز

که رازت نهانتر ز ماز تو بود

دَدآیین تر از گرگ درّنده میش

زبونتر ز گنجشک باز تو بود

به ساز تو رقصند خرد و بزرگ

چه ناساز و ناکوک ساز تو بود

به سوزی، بسازی؛ به سازی، بسوزی

شگفتا که آن سوز و ساز تو بود!

زمین توده جایِ فروسودگان

زمان توسن تیزتاز تو بود

پلی نیو چون گیو گُردی به گَرد

گُرازه زبونِ گُراز تو بود

نماز ار که دیو آدمی را نبُرد

از آن بود کو در نماز تو بود

که جز دیو، در بزم تو، در نشست؟

که جز اهرمن همتراز تو بود

همه هستیش را به هیچِ تو باخت

هر آن کس که او پاکباز تو بود

چو هفتادش افتاد، زَروان بگفت:

جهانا! نهانا که راز تو بود

شهریور ماه ۱۳۹۰

 

 

نگاهی به زندگی قیصر امین‌پور

قیصر امین‌پور هرچند همیشه از مصاحبه گریزان بود؛ اما رسانه‌ها هیچ‌گاه از نامش نمی‌گذشتند. امروز هم خبرها با او شروع شد؛ اما این‌بار خبر، خبر رفتن بود...

به گزارش ایسنا، قیصر امین‌پور «دستور زبان عشق» را سرود و از دنیا رفت.

او آخرین مجموعه‌ی شعرش را مردادماه به‌دست علاقه‌مندان رساند. این آخری‌ها کارهای چاپ‌نشده‌ی سیدحسن حسینی را به سرانجام رساند و هنوز قرار بود کلیات حسینی فقید زیر نظر او منتشر شود؛ اما...

این شاعر و استاد دانشگاه حدود ساعت 3 بامداد امروز سه‌شنبه هشتم آبان‌ماه در حالی‌که چندماهی بود 48ساله شده بود، پس از تحمل سال‌ها درد و بیماری بر اثر ایست قلبی درگذشت.

امین‌پور چند سال پیش عمل پیوند کلیه انجام داده بود و چندی قبل نیز یک جراحی قلب را پشت سر گذاشت.

عضو پیوسته‌ی فرهنگستان زبان و ادب فارسی شامگاه گذشته در پی احساس درد به بیمارستان دی تهران مراجعه کرد؛ اما دیگر بیماری را تاب نیاورد و همان‌جا چشم از دنیا فروبست.

آثار قیصر امین‌پور

«دستور زبان عشق» (1386)، «تنفس صبح» و «در کوچه‌ی آفتاب» (1363)، «آینه‌های ناگهان» (1372) و «گل‌ها همه آفتابگردانند» (1380) از مجموعه‌های شعر این شاعر برای بزرگسالان هستند. «گزینه‌ی اشعار» او هم در سال 1378 منتشر شد.

همچنین «توفان در پرانتز» (نثر ادبی) و «منظومه‌ی ظهر روز دهم» (برای نوجوانان) (1365)، «مثل چشمه، مثل رود» (برای نوجوانان) (1368)، «بی‌بال پریدن» (نثر ادبی برای نوجوانان) و «گفت‌وگوهای بی‌گفت‌وگو» (1370)، «به‌قول پرستو» (برای نوجوانان) (1375)، و «سنت و نوآوری در شعر معاصر» (1383) از دیگر آثار امین‌پور هستند.

نگاهی به زندگی قیصر امین‌پور

به گزارش ایسنا، قیصر امین‌پور دوم اردیبهشت‌ماه سال 1338 در گتوند خوزستان متولد شد. تحصیلات ابتدایی را در زداگاهش گذراند و دوره‌ی راهنمایی و دبیرستان را در دزفول سپری کرد. سال 1357 در رشته‌ی دامپزشکی دانشگاه تهران پذیرفته شد؛ ‌اما یک سال بعد، از این رشته انصراف داد و به دانشکده‌ی علوم اجتماعی همین دانشگاه رفت.

در همان سال در شکل‌گیری حلقه‌ی هنر و اندیشه‌ی اسلامی با افرادی چون سیدحسن ‌حسینی، سلمان هراتی، محسن مخملباف، حسام‌الدین سراج، محمدعلی محمدی، یوسفعلی میرشکاک، حسین خسروجردی و... همکاری داشت (گروهی که بنیانگذاران جوان حوزه‌ی هنری نام گرفتند و بعدترها چهره‌هایی چون سهیل محمودی، ساعد باقری، محمدرضا عبدالملکیان، عبدالجبار کاکایی، فاطمه راکعی و علیرضا قزوه نیز به آنان پیوستند). البته هشت سال بعد یعنی در سال 1366، به‌همراه بسیاری از هم‌دوره‌یی‌هایش، از حوزه‌ی هنری خارج شد. از دیگر نهادهایی که قیصر امین‌پور در شکل‌گیری آن‌ها نقش داشت، به تشکیل دفتر شعر جوان در سال 1368 می‌توان اشاره کرد.

او در سال 1363 مجددا رشته‌ی تحصیلی خود را تغییر داد و در رشته‌ی زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل مشغول شد؛ تا این‌که در سال 1369 تحصیل در دوره‌ی دکتری این رشته را آغاز کرد و دفاع از رساله‌ی پایان‌نامه‌اش ـ با راهنمایی دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی و همکاری دکتر اسماعیل حاکمی و دکتر تقی پورنامداریان ـ با عنوان "سنت‌ و نوآوری در شعر معاصر" در سال 1376 انجام شد.

دکتر امین‌پور که تجربه‌ی تدریس در مقطع راهنمایی را در فاصله‌ی سال‌های 1360 تا 1362 در کارنامه‌ی خود داشت، از سال 1367 نیز به تدریس در دانشگاه الزهرا (س) پرداخت. اما شروع تدریس او در دانشگاه تهران به سال 1370 برمی‌گردد.

امین‌پور مدتی نیز به فعالیت‌های مطبوعاتی اشتغال داشت.

 

[ چهارشنبه 9 فروردین1391 ] [ 3:0 ] [ سیدعلی کرامتی‎مقدم ]

درد واره‌ها

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

درد واره‌ها

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

درد واره‌ها

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

درد واره‌ها

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

درد واره‌ها

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

درد واره‌ها

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

 

درد واره‌ها

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

شرف و قیمت و قدر تو به فضل و هنر است

نه به دیدار و به دینار و به سود و به زبان

هر امیری که به فضل و به هنر گشت بزرگ

نشود خرد به بد گفتن بهمان و فلان

گر چه بسیار بماند به نیام اندر،تیغ

نشود کند و نگردد هنر تیغ، نهان

ور چه از چشم نهان گردد ماه اندر میغ

نشود تیره و افروخته باشد به میان

شیر هم شیر بود گر چه به زنجیر بو

نبرد بند و قلاده شرف شیر ژیان

برآمد پیلگون ابری زروی نیلگون دریا

چو رای عاشقان گردان چو طبع بیدلان شیدا

چو گردان گشته سیلابی میان آب آسوده

چـــو گردان گرد باد تند گردی تیره اندروا

ببارید وزهم بگسست وگردان گشت بر گردون

چـــو پیــلان پراگنده میــان آبــگون صحرا

تو گفتی گرد زنگارست بر آئینه چینی

تو گفتی موی سنجاست بر فیروزه گون دیبا

بسان مرغزار سبزرنگ اندر شده گردش

به یک ساعت ملون کرده روی گنبد صحرا

دل من همی داد گفتی گوایی
كه باشد مرا روزی از تو جدایی

بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم
بر آن دل دهد هر زمانی گوایی

من این روز را داشتم چشم و زین غم
نبوده ست با روز من روشنایی

جدایی گمان برده بودم ولیكن
نه چندان كه یك سو نهی آشنایی

به جرم چه راندی مرا از در خود
گناهم نبوده ست جز بیگنایی

بدین زودی از من چرا سیر گشتی
نگارا بدین زود سیری چرایی

كه دانست كز تو مرا دید باید
به چندان وفا این همه بی وفایی

سپردم به تو دل ندانسته بودم
بدین گونه مایل به جور و جفایی

دریغا دریغا كه اگه نبودم
كه تو بی وفا در جفا تا كجایی

همه دشمنی از تو دیدم ولیكن
نگویم كه تو دوستی را نشایی

نگارا من از آزمایش به آیم
مرا باش تا بیش ازین آزمایی

گل بخندید و باغ شد پدرام ای خوشا این جهان بدین هنگام
چون بناگوش نیکوان شد باغ از گل سیب و از گل بادام
هم‌چو لوح زمردین گشته‌ست دشت هم‌چون صحیفه زر خام
گل سوری به دست باد بهار سوی بوده همی‌دهد پیغام
که مرا با تو ار مناظره‌ای‌ست من به باغ آمدم، به باغ خرام

رعد بودم پیش از این حالا صدایم کو؟

سینه ام می ترکد از فریاد ،نایم کو؟

یک نفر نی می زند تنهایی خود را

با گلوی لال می خواند:صدایم کو؟

من صدایم، سوی هرکس می روم کوه است

درغریبستانه مردم، آشنایم کو؟

تا كي به تمناي وصال تو يگانه
اشكم شود از هر مژه چون سيل روانه
خواهد به سر آيد غم هجران تو يا نه
اي تير غمت را دل عشاق نشانه

جمعي به تو مشغول و تو غايب ز ميانه

رفتم به در صومعه عابد و زاهد
ديدم همه را پيش رخت راكع و ساجد
در ميكده رهبانم و در صومعه عابد
گه معتكف ديدم و گه ساكن مسجد

يعني كه تو را مي طلبم خانه به خانه

روزي كه برفتند حريفان پي هر كار
زاهد سوي مسجد شد و من جانب خمار
من يار طلب كردم و او جلوه گه يار
حاجي به ره كعبه و من طالب ديدار

او خانه همي جويد و من صاحب خانه

هر در كه زنم صاحب آن خانه تويي تو
هر جا كه روم پرتو كاشانه تويي تو
در ميكده و دير كه جانانه تويي تو
مقصود من از كعبه و بتخانه تويي تو

مقصود تويي كعبه و بتخانه بهانه

بلبل به چمن زان گل رخسار نشان ديد
پروانه در آتش شد و اسرار عيان ديد
عارف صفت روي تو در پير و جوان ديد
يعني همه جا عكس رخ يار توان ديد

ديوانه منم من كه روم خانه به خانه

عاقل به قوانين خرد راه تو پويد
ديوانه برون از همه آيين تو جويد
تا غنچه بشكفته اين باغ كه بويد
هر كس به زباني صفت حمد تو گويد

بلبل به غزل خواني وقمري به ترانه

بيچاره بهايي كه دلش زار غم توست
هر چند كه عاصيست ز خيل خدم توست
اميد وي از عاطفت دم به دم توست
تقصير خيالي به اميد كرم توست

يعني كه گنه را به از اين نيست بهانه

شيخ بهايي

 
انسان های بزرگ، متوسط و کوچک!!!


انسان هاي بزرگ در باره عقاید سخن مي گويند

انسان هاي متوسط در باره وقایع سخن مي گويند

انسان هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند

انسان هاي بزرگ درد ديگران را دارند

انسان هاي متوسط درد خودشان را دارند

انسان هاي كوچك بي دردند


انسان هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند

انسان هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند

انسان هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند


انسان هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي پاسخ هستند

انسان هاي متوسط پرسش هائي مي پرسند كه پاسخ دارد

انسان هاي كوچك مي پندارند پاسخ همه پرسش ها را مي دانند


انسان هاي بزرگ سكوت را براي سخن گفتن برمي گزينند

انسان هاي متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجيح مي دهند

انسان هاي كوچك با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را از خود مي گيرند

أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ
آيا خداوند براي (نجات و حفظ) بنده‏اش كافي نيست ؟


سوره مبارکه زمر، آیه 36.

******************************************

******************************************

همه آدم ها درد دارند
..
حتماً که نبايد
..
جای زخم هايشان را به شما نشان دهند
..
تا باورتان بشود..
زندگی چون گل سرخ است
پر از عطر ...
پر از خار ...
پر از برگ لطیف ...
یادمان باشد اگر گل چیدیم
عطر و برگ و گل و خار
همه همسایه دیوار به دیوار هم اند...!
 
چشمی دارم همه پر از دیدن دوست

با دیده مرا خوشست چون دوست دروست
از دیده و دوست فرق کردن نتوان

یا اوست درون دیده یا دیده خود اوست
 
راستی تا حالا به آخرین فکر کردید....
آ
آخرین..................................

آخرین بازدید...

و شاید

آخرین پست
آخرین نگاه

آخرین لبخند

آخرین دیدار

آخرین سلام

آخرین وداع

آخرین صدا

آخرین شعر و آخرین غزل و آخرین ...............


شاید دیگر هیچ فرصتی نباشد

شاید فردا عکسمان یا اسممان با آیه زیبا انالله و انا الیه راجعون سردرب دیوار سرکوچه مان خودنمایی کرد

و شاید..........

اصلا مردن برایمان اتفاقی عجیب نیست

اصلا زندگی هم برایمان ..........

پس تا به آنجا نرسیدیم

بگوییم قبل از اخرین بار( سلام دوستت دارم) و.....
 
ما با نفس سلامت اي دوست ، خوشيم

از گرمي هر کلامت اي دوست ، خوشيم


هرچند که افتخار دـــــــــــــــــيدارت نيست

با زنگ خوش پيامت اي دوست ، خوشيم . . .
*************************************
 
بی ریشگی ، پوچی و نداشتن یک شخصیت محکم، انسان را مثل تخته پاره ای روی موج به هر طرف میبرد.
**********************************************
 
هیچگاه ، هیچگاه و هیچگاه
" به خویش متکبر مباش "
و به یاد داشته باش : مرغان دیگری هم هستند که بالاتر می پرند!!!!
*****************************************************
 
وَ الَّذِينَ اجْتَنَبُواْ الطَّغُوتَ أَن يَعْبُدُوهَا وَ أَنَابُواْ إِلىَ اللَّهِ لهَُمُ الْبُشْرَى‏ فَبَشِّرْ عِبَاد
الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئكَ الَّذِينَ هَدَئهُمُ اللَّهُ وَ أُوْلَئكَ هُمْ أُوْلُواْ الْأَلْبَاب(17-18زمر)
و كسانى را كه از پرستش بتان پرهيز كرده‏اند و به خدا روى آورده‏اند بشارت است. پس بندگان مرا بشارت ده:
آن كسانى كه به سخن گوش مى‏دهند و از بهترين آن پيروى مى‏كنند، ايشانند كسانى كه خدا هدايتشان كرده و اينان خردمندانند
اين دو آيه كه به صورت يك شعار اسلامى درآمده، آزادانديشى مسلمانان، و انتخابگرى آنها را در مسائل مختلف بخوبى نشان مى‏دهد.
نخست مى‏گويد:" بندگان مرا بشارت ده" و بعد اين بندگان ويژه را به اين صورت معرفى مى‏كند كه" آنها به سخنان اين و آن بدون در نظر گرفتن گوينده و خصوصيات ديگر گوش فرا مى‏دهند و با نيروى عقل و خرد بهترين آنها را بر مى‏گزينند" هيچگونه تعصب و لجاجتى در كار آنها نيست، و هيچگونه محدوديتى در فكر و انديشه آنها وجود ندارد، آنها جوياى حقند و تشنه حقيقت، هر جا آن را بيابند با تمام وجود از آن استقبال مى‏كنند، و از چشمه زلال آن بى‏دريغ مى‏نوشند
******************************************
 
قومي متفكرند اندر ره دين
قومي به گمان فتاده در راه يقين
مي ترسم از آنكه بانگ آيد روزي
كي بي خبران راه نه آنست و نه اين
خیام نیشابوری
 
از تجربه دیگران استفاده کن قبل از آنکه تجربه دیگران شوی . . .

**************************
 
"س" را از "گلسرخ" و "ل" را از گل " لاله" ، "ا" را از گل "اطلسي" و "م" را از گل " مريم" برميدارم و سلام را تقديم شما دوستان خوب میکنم

سلام
*********************************
 
خـاطرمـان بـاشــد شـاید سـالها بعـد در گـذر جــاده ها بی تفـاوت از کنـار هم بگــذریم و بگوییــم ایـن غـریبه چــقدر شبیــه خــاطراتم بــود...
 
*******************************************
 
به چشمي اعتماد كن كه به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار كه جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير كه باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است.... .
*************************************
 
دو روزه که دراون نمیشه کاری رو انجام داد یکی دیروزه یکی هم فردا
پس امروز را دریابیم
 
انتــــــــــــــــــــــ ـــــــظار ...


شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . ا

ما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهميم !

آِیا ما منتظریم

آِیا من منتظرم


یا او در انتظار ماست.....
********************************
 
زندگی بازیچۀ دست اقبال نیست ، بلکه فرصت عظیمی است که باید از آن استفاده کرد و مغتنمش شمرد .
*****************************
 
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد
تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند
سایه در سایه این ثانیه ها خواهم مرد
شعله های بی تو ز بی رنگی دریا گفتند
موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد
گم شدم در قدم دوری چشمان بهار
 
*************************************************
 
 
کاش میشد اشک را تهدید کرد
مدت لبخند را تمدید کرد
کاش میشد در میان لحظه ها
لحظه ی دیدار را نزدیک کرد
 
*********************************
 
دوستان من مثل گندمند یعنی بودنشان یک دنیا برکت و نعمت ،

نبودشان قحطی و گرسنگی است

و من چه خوسبختم که دریای خوشه های گندم در اطرافم موج می زند .

مهربانیتان را قدر می دانم و آن را در سیلوی جان نگه داری خواهم کرد.
**************************************************************
 
عاقلانه انتخاب کنید---- عاشقانهزندگی کنید
*************************************
 
 
وَ إِنْ يَمْسَسْكَ اللَّهُ بِضُرٍّ فَلا كاشِفَ لَهُ إِلاَّ هُوَ وَ إِنْ يُرِدْكَ بِخَيْرٍ فَلا رَادَّ لِفَضْلِهِ يُصيبُ بِهِ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيم(107يونس)
و اگر خدا به تو زيانى برساند، جز او كس دفع آن نتواند كرد. و اگر براى تو خيرى بخواهد، هيچ كس فضل او را باز نتواند داشت. فضل خود را به هر كس از بندگانش كه بخواهد مى‏رساند و او آمرزنده و مهربان است‏
 
 

دلم ای کاش بیرون میشد از تن

دریغا دست بر می داشت از من

کسان دارند فایز دشمن از دور

من مسکین بود در خانه دشمن

*****

ز دستم رفتی ای حور بهشتی

مرا در دوزخ هجران بهشتی

نگفتی فایزی هم داشتم من

بریدی بی سبب تخمی که کشتی

اگر ماهی به زیر ابر تا کی؟

مسلمانی به دین گبر تا کی؟

اگر دانی که فایز کشتنی هست

بکش ای بی مروت صبر تا کی؟

*****
سراغ جان جانان از که پرسم؟

نشان ماه کنعان از که پرسم؟

چو اسکندر به ظلمت رفت فایز

گذار آب حیوان از که پرسم؟

***** مرو ای جان شیرین از بر من

توقف کن که آید دلبر من

بده فایز به تلخی جان شیرین

که جانانت بگیرد سر به دامن

*****

مخوان مرغ سحر ترسم که دلدار

شود آن نازنین از خواب بیدار

ز بال خود حجابی کن به رویش

که تا شبنم نیفتد بر رخ یار

زما آن چشم و ابرو میبرد دل

لب و دندان و گیسو می برد دل

بت فایز ز وضع طرز و رفتار

نه من دل داده ام او میبرد دل

*****

به گلشن تا زگل نام و نشانست

حديث بلبل و گل در ميانست

جهان تا هست ذکر شعر فايز

ميان دوستان این داستانست

اگر صد تير ناز از دلبر آيد

مکن باور که آه از دل برايد

پس از صد سال بعد از فوت فايز

هنوز آواز دلبر دلبر آید

*****

دل من حالت پروانه دارد

به آتش سوختن پروا ندارد

دل فايز چو مرغ پر شکسته

به هر جا کو فتد پروا ندارد

*****

کنم مدح خم ابروت يا روت

نهم نام لبت ياقوت يا قوت

يقينم هست فايز زنده گردد

رسد بر تخته تابوت تا بوت

*****

اگر از روی تو مهجورم ای دوست

زدرد دوريت رنجورم ای دوست

جدا فايز زتو نز بی وفايست

خدا داند که مجبورم ای دوست

*****

دلا نتوان به زلفش آرميدن

از اين زنجير بهتر پا كشيدن

تو اى فايز! مكن بازى به زلفش

كه اين مار آخرت خواهد گزيدن

*****


نمى‏بينم ز مردم آشنايى

نمى‏آيد ز كس بوى وفايى

مده فايز! به وصل گلرخان دل

كه آخر مى‏كشندت از جدايى


سر زلف تو آشوب جهان شد

اسير زلف تو پير و جوان شد

هنوزم اول دنياست، فايز!

كه بر پا فتنه آخر زمان شد

*****

خبر دارى به من هجران چه ها كرد؟

دلم را ريش و جانم مبتلا كرد

ز مردم عشق تو پوشيده فايز

ولى شوق تو رازش بر ملا كرد

*****

دل كه رنجد از كسي خرسند كردن مشكل است
شيشه بشكسته را پيوند كردن مشكل است

كوه ناهموار را هموار كردن سخت نيست
حرف نا هموار راهموار كردن مشكل است

بار حمالان به دوش خود كشيدن عار نيست
زير بار منت نامرد رفتن مشكل است
 
*************************************************************
 
اِنَّهُ لَيْسَ مِنْ عَبْد مُؤمِن اِلاّ في قَلْبِهِ نُوران؛ نُورُ خيفَة و نُورُ رَجاء؛ لَو وُزِنَ هذا لَمْ يَزِدْ عَلى هذا وَ لَو وُزِنَ هذا لَمْ يَزِدْ عَلى هذا.

هيچ بنده مومنى نيست مگر آنكه در قلبش دو نور وجود دارد: نور خوف و نور رجاء؛ اگر سنجيده شوند هيچ يك بر ديگرى برترى ندارد.

*******************************************
 
 
با خودت صادق باش و نگران آنچه دیگران درباره ات فکر می کنند نباش . تعریفی را که آنها از تو دارند نپذیر ، خود ، خودت را تعریف کن
 
 
*******************************************
 
 
یادمان باشد که ...
لحظه‌هاست که آدمی را هیچ و پوچ می‌کند.
لحظه‌هاست که انسان را فرسوده و خسته از زندگانی می‌کند.
لحظه‌هاست که عمر ما را به پایان می‌رسانند.
و لحظه‌هاست که انسان را فریب می‌دهند.
بیایید از پس لحظه‌ها بگریزیم.
به امید لحظه بعدی زندگی نکنیم.
این‌گونه بیندیشیم که انگار لحظه بعدی راه ما نیست.
و از همین لحظه لذت ببریم... نه به امید لحظه بعدی...
 
انسان‌ها به شيوه هنديان بر سطح زمين راه مى‌روند. با يک سبد در جلو و يک سبد در پشت.

در سبد جلو, صفات نيک خود را مى‌گذاريم. در سبد پشتي, عيب‌هاى خود را نگه مى‌داريم.

به همين دليل در طول زندگى چشمانمان فقط صفات نيک خودمان را مى‌بيند و عيوب همسفرى که جلوى ما حرکت مى‌کند .

____ بدين گونه است که درباره خود بهتر از او داورى مى‌کنيم، غافل از آن که نفر پشت سرى ما هم به همين شيوه درباره ما مى‌انديشد .___

:... پائــولو کوئــــیلو ...:
 
******************************************************
 

*****

ز بس گل که در باغ مأوی

گرفت چمن رنگ ارتنگ مانی گرفت
صبا نافهٔ مشک تبت نداشت

جهان بوی مشک از چه معنی گرفت

مگر چشم مجنون به ابر اندر است

که گل رنگ رخسار لیلی گرفت

بمی ماند اندر عقیقین قدح

سرشکی که در لاله مأوی گرفت

قدح گیر چندی و دنیی مگیر

که بدبخت شد آنکه دنیی گرفت

سر نرگس تازه از زرّ و سیم

نشان سر تاج کسری گرفت


چو رهبان شد اندر لباس کبود

بنفشه مگر دین ترسی گرفت

*****

مرا به عشق همی محتمل کنی به حیل

چه حجت آری پیش خدای عزّ و جل

به عشقت اندر عاصی همی نیارم شد

به دینم اندر طاغی همی شوم به مثل

نعیم بی تو نخواهم٬ جحیم با تو رواست

که بی تو شکّر زهر است و با تو زهر عسل

به روی نیکو تکیه مکن که تا یک چند

به سنبل اندر پنهان کنند نجم زحل

هرآینه نه دروغ است آنچه گفت حکیم

فمن تکبر یومآ فبعد عزّ ذلّ

 

 

امام رضا علیه السلام می فر مایند:
بدانید که تسلیم او امر الهی بودن در راس طاعت وبندگی حق تعالی قرار دارد خواه انسان فلسفه و دلیل امر و دستور حق تعالی را بفهمد و به عمقش پی ببرد و خواه از آن چیزی نفهمد .

بحاالانوار ج 17 ص 206
*****************************************
 
 
دوستان بزرگ همچون كوهند هر چه از آنها دور شويم عظمت آنها نمايان تر است
*********************************
 
 
خدایا به من تلاش در شکست، صبر درنومیدی، رفتن بی همراه، فداکاری در سکوت،خدمت بی نان، مناعت بی غرور، عشق بی هوس و دوست داشتن بی آنکه دوست بداند روزی کن
 
 
عيب خود گويم:به عمرم من نكردم بندگي
اين عبادتها بود سرمايه شرمندگي
دعوي اياك نعبد يك دروغي بيش نيست
من كه در جان و سرم باشد هواي بندگي

امام خميني (رض)
 
 
باهرچه عشق نام ترا مي تواننوشت
با هرچه رود نام ترا مي توانسرود
بيم از حصار نيست كه هر قفل كهنه را
با دست مهربان تومي توان گشود
 
 
خاطرات كودكی زیباترند
یادگاران كهن مانا ترند
درس های سال اول، ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و کلاغ
روبه مكار و دزد دشت و باغ
روز مهمانی كوكب خانم است
سفره پر، از بوی نان گندم است

كاكلی گنجشككی با هوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیم كت، جا می شدیم
ما پراز تصمیم كبری می شدیم
پاك كن هایی ز پاكی داشتیم
یك تراش سرخ لاكی داشتیم
**************************************
 
شاید آن روز که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد
خبری از دل پر درد گل یاس نداشت
باید این طور نوشت هر گلی هم باشی
چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجباری است
زندگی در گرو خاطره هاست خاطره در گرو فاصله هاست
فاصله تلخ ترین خاطره هاست
 
********
 

ارزنده ترين و ماندگارترين ميراث ديني ، ملّي و فرهنگي ما آن چيزهايي است كه در گنجينه ي ارزشمند ادبيّات باقي است .

بي شك  تلاش و كوشش در راه زنده كردن و زنده نگاه داشتن و بازشناسي اين گنجينه و ميراث ،

تلاش در جهت اعتلاي دين و دانش و فرهنگ محسوب مي گردد .

‹ ما و همه ي ادب دوستان بر اين باوريم كه از طريق ميراث عظيم ادبيّات فارسي كه ميراث بشري نيز هست ،

در عرصه هاي بين المللي سخنان بسياري براي گفتن داريم . ' ( پرويز نورپناه ) .

 شعر فارسي ، گنجينه ي حكمت و سفينه ي فكرت است ؛ شعر، محلّ انعكاس تمدّن و فرهنگ ما ، آرزوها و آرمان هاي نياكان ماست . ( ر.ك.رزمجو ، 1369، ص234) .

 سربلند و پیروز باشید-کرامتی
تمتع ز هر گوشه ای یافتم
 
 
 
 
 
[ چهارشنبه 9 فروردین1391 ] [ 2:51 ] [ سیدعلی کرامتی‎مقدم ]
 

حدیث عشق


معلم عزیر! آن زمان که پای درست می نشستم و تو الفبای عشق
را به من می آموختی،
دلم از گوهر کلمات خالی بود؛

تو مرا سرشار از واژه های روشن می کردی.
سال هاست که از آن لحظه های شیرین می گذرد،
ولی هنوز یاد و نامت در دلم زنده است.

آن زمان ها برایم از دانایی می گفتی و محبت را به من می آموختی.
من در سایه سار وجودت پیش می رفتم و قدم از قدم برمی داشتم، تو بودی که دست مرا گرفتی تا در پرتگاه و لغزش گاه های زندگی نیفتم.

من امروز به احترام نامت قیام می کنم و در زلال کلماتت رها می شوم و حدیث زندگی را با تو مرور می کنم.

می خواهم به آسمان بال بگشایم و نامت را بر صحیفه آبی اش
حک کنم.



فاطمه محمدی
*******************************************
اداب روزمره،لازمه ي مديريت حرفه اي زندگي



سه کلمه طلايي : این سه کلمه طلايي را در روز چندين بار به کار گیرید :
"لطفاً" . "متشکرم" و "ببخشید"

دو کلمه شوم : در زندگی خانوادگی ، شوم ترین کلمات این دو هستند :
"مال من" و "مال تو"

قسم : هر چه بیشتر قسم بخوریم تا حرفمان را ثابت کنیم ، باور دیگران را نسبت به خود کاهش داده ایم

در خانه : وقتی به خاطر رفتار متین تان در خارج از خانه مورد احترام قرار می گیرید ، این رفتار را در خانه هم حفظ کنید

معامله نسیه : اگر مغازه یا فروشگاهی به شما اعتبار داده تا نسیه معامله کنید ، به این فکر کنید که ممکن است گذران آخر برج برای او هم ، همان اندازه سخت باشد که برای شما دشوار است

اختلاف خانوادگی : پیش از ازدواج چشم ها را خوب باز کنید و پس از آن ، کمی روی هم بگذارید

انگشت اشاره : انگشت اشاره در حقیقت برای این آفریده نشده که با آن افراد را نشان دهید . گرچه نامش اشاره باشد

برای جلب توجه گفته اند: انسان برای آن که حرف زدن بیاموزد ، به دو سال وقت نیاز دارد ولی برای آموختن سکوت ، پنجاه سال مهلت لازم است

برای آن که در محلی توجه همراهانتان را جلب کنید ، صدای تان را بلند نکنید . اگر حرف های شما جالب باشد ، دیگران خود به گفته های شما توجه پیدا می کنند
نگاه گویا : وقتی با شما حرف می زنند و یا شما با دیگری صحبت می کنید ، اگر نباید به چشمانش نگاه کنید ، دست کم به دهانش چشم بدوز

 

جایی در پشت ذهنت ، به خاطر بسپار که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست.

**************************************

 

ارزش يک عمر را مادري که فرزندي نارس به دنيا آورده مي داند ارزش يک سال را دانش آموزي که مردود شده می داند ارزش يک هفته را سردبير يک هفته نامه مي داند ارزش يک ساعت را عاشقي که انتظار معشوق را مي کشد ارزش يک دقيقه را شخصي که از قطار جا مانده و ارزش يک ثانيه را آنگه از تصادفي مرگبار جان به در برده مي داند هر لحظه گنج بزرگي است گنجتان را مفت از دست ندهيد باز به خاطر بياوريد که زمان به خاطر هيچکس منتظر نمي ماند ديروز به تاريخ پيوست ـــــــــــ

***************************************

مهم نيست اقيانوس باشي يا گودالي از اب. اگر زلال باشي عكس ماه در تو منعكس ميشود.
نلسون ماندلا

***********************************

امواج زندگی را بپذیر حتی اگر گاهی تو را به قعر دریا ببرند،آن ماهی آسوده که همیشه در سطح آب می بینی مرده است...!

****************************************************

الهی ، تو چه بی انتها میبخشی و ما چه حسابگرانه تسبیح میگوئیم . . . *********************************************

من و خداوند هر روز صبح فراموش می کنیم
او خطاهای من و من لطف او را ...

************************************************

تقصیر ما نیست که بر روی حرفهایمان نمی مانیم، ما بر زمینی زندگی میکنیم که هر روز خودش را دور میزند...

***********************************************************

 

خدایا ما را ببخش که برای انجام کار خیر یا جا زدیم یا جار زدیم

 

مردمان غالباً نقص دلیل خویش را با خشم می پوشانند .
 
 




یادمان باشد پیمان هایی را که در طـــــ ـــ ــــ ــــ ــوفان با خدا میبندیم

در آرامـــــــــــــــــــش فراموش نکنیم



زندگی يک آرزوی دور نيست؛
زندگی يک جست و جوی کور نيست
زيستن در پيله پروانه چيست؟
زندگی کن ؛ زندگی افسانه نيست
گوش کن ! دريا صدايت ميزند؛
هرچه ناپيدا صدايت ميزند
جنگل خاموش ميداند تو را؛
با صدايی سبز ميخواند تو را
زير باران آتشی در جان توست؛
قمری تنها پی دستان توست
پيله پروانه از دنيا جداست؛
زندگی يک مقصد بی انتهاست
هيچ جايی انتهای راه نيست؛
اين تمامش ماجراي زندگيست
*********************************************
خوشبختی ما در سه جمله است
تجربه از دیروز، استفاده از امروز، امید به فردا
ولی ما با سه جمله دیگر زندگی مان را تباه می کنیم

حسرت دیروز، اتلاف امروز، ترس از فردا
دکتر شریعتی
 
 
اگربه گذشته خویش بنگریم راه آینده رادرخواهیم یافت
 
*******************************************
 
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند


دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو. ، فریب


قاصدک! هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم

خردک شرری هست هنوز ؟


قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند ....

"مهدی اخوان ثالث"
**************************************
 
گر به بن بست رسيدي....تو بگو از ته دل:"من خدا را دارم"
*********************
 
افسار دلم دست خدا بود چنين شد!
اي واي اگر دست خودم بود چه ميشد؟


مقصود دلم مهر و وفا بود چنين شد!

گر قصد دلم جور و جفا بود چه ميشد ؟
*****************************************
 
چقدر سخته همرنگ جماعت شدن, وقتي جماعت خودش هزار رنگ است.
*******************************
 
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند؟(حافظ)
************************************************
اگر نمیتوانی خدمت کنی ..برو تا لااقل خیانت نکنی
.
.
.
بمان تا کاری کنی ...کاری نکن بمانی
دکتر شریعتی



اگر دستم را به دستان تو نسپارم، در جاده سنگلاخ جهل، به کدام دستاویز
متوسل شوم؟
با تو، هواى سرزمین دانش هرگز ابرى نیست. آفتاب بى دریغ، معلم!

عشق، معلم است و معلم، عشق. خوشا آن که عاشق شود!
بهترین معلم، همان است که در کلاس نگاهش میان ذهن و دل دانش آموز، طواف مى کند.

پایت را همیشه جاى پاى معلم بگذار؛ او راه را اشتباه نمى رود.
کسى که براى معلم خود بهترین شاگرد باشد، روزى براى شاگرد خود بهترین معلم خواهد بود.

معلم بى مهر، جهاد خود را تباه مى کند.
آموزگار خوب، حتى نگاهش را بین شاگردان خود به مساوات تقسیم مى کند.


همه جا مى تواند کلاس درس باشد و همه آدمیان براى یکدیگر، معلم.
آموزگارى که سینه اش لبریز از دانش و حقیقت است، پیراهنش بوسیدنى است.

آموزگار حقیقى، غم هایش را پشت در جا مى گذارد و با لبخند وارد کلاس درس مى شود.
آموزگارم! اگر تو نبودى، کابوس شب هایم به رنگ سؤالاتِ بى جواب بود.

زنگ مدرسه، اذانِ شتافتن به آستان مقدس معلم است.
هر گیاه دانش که سر از خاک برمى آورد، ابتدا به تو سلام مى کند.

هر انسانى که به دنیا مى آید، بارى بر دوش معلمان زمین افزوده مى شود.
آن چه معلم روى تخته سیاه مى نویسد، کمترین چیزى است که از او مى آموزیم.


نهایت آموختن معلم، رفتار اوست.
معلم خوب، ابتدا خوب زندگى کردن را به شاگرد مى آموزد و پس از آن، خوب درس خواندن را.

عاقبت، روزى تخته سیاه ها زبان مى گشایند و خستگى قرن هاى معلم را شهادت مى دهند.
معلم، لقمه هاى دانش را با دستان خویش، در سفره ذهن دانش آموزان مى گذارد.





«سودابه مهیجى»
*************************************************
و این هم یه شعر زیبا از مرحوم قیصر امین پور در وصف مولای عشق و وفا، آقا امام رضا علیه السلام:


چشمه‌های خروشان تو را می‌شناسند/ موج‌های پریشان تو را می‌شناسند


پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی/ ریگ‌های بیابان تو را می‌شناسند


نام تو رخصت رویش است و طراوت/ زین سبب برگ و باران تو را می‌شناسند


هم تو گل‌های این باغ را می‌شناسی/ هم تمام شهیدان تو را می‌شناسند


از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی/ ای که امواج طوفان تو را می‌شناسند


بوی توحید مشروط بر بودن توست/ ای که آیات قرآن تو را می‌شناسند


گرچه روی از همه خلق پوشیده داری/ آی پیدای پنهان تو را می‌شناسند


اینک ای خوب، فصل غریبی سر آمد/ چون تمام غریبان تو را می‌شناسند


کاش من هم عبور تو را دیده بودم/ کوچه‌های خراسان تو را می‌شناسند


*****************************************
****************************************
 
معمولاً خیلی از ماها وقتی مریض میشیم، ناراحت میشیم و صبرمون رو از دست میدیم و حتی
گاهی هم از خدا بخاطر بیمار کردنمون شکایت می کنیم!
اما اگه این حدیث زیبا رو بدونیم یه کم فکرمون باز میشه و درجه ی صبر و تحمل مون بالا میره و
می فهمیم خدای مهربون، تموم کارهاش حکیمانه و از روی حساب و کتابه:


امام رضا-ع می فرماید:
بیماری برای مؤمن، رحمت و موجب پاک شدن است و برای کافر، عذاب و لعنت است،
و بیماری از مؤمن زائل نمی شود تا اینکه گناهی بر گردن او نماند.
*******************************
 
دردم از یار است و درمان نیز هم
دل فدای او شد و جان نیز هم
**************************************
 

خدايا به خاطر تمام داده ها و نداده هايت شكر گذارم چرا كه يكی نعمت است و ديگری حكمت
خدايا به اندازه توانم سختی ده و يا توانم را بيشتر كن تا زانوانم خم نشوند
*******************************************
 
اگر آدمی شاد باشد حتما کسانی را شاد نموده و

اگر غمگین باشد کسی را غمگین کرده است .

مولوی
******************************************
 
 
از تمام داشته هایت که به آن می بالى خدا را جدا کن بعد ببین چه دارى ؟


به همه کمبودهایت که از آن می نالى خدا را بیفزا و ببین دیگر چه کم دارى ؟
*********************
 
اگر با تفکر و اندیشه خویش بیدار نشوی، اندرز کسی بیدار و آگاهت نخواهد کرد.
*********************************
 

آنچه زر می‌شود از پرتو آن، قلب سیاه

کیمیایی است که در صحبت اهل البیت است


امام باقر علیه السلام فرمودند :

اگر به شرق و غرب عالم برويد، هرگز به علم صحيحی دست نمى‏ يابيد، مگر آن علمى كه از نزد ما اهلبیت {صلوات الله علیهم اجمعین} خارج شده باشد.

(بحار الانوار ج 2 ص 92)
**************************
 
هیچ رابطه ی نامشروع و مفسده انگیزی بین زن و مرد ایجاد نمی شود مگر این که در آن عواملی از قبیل سهل انگاری در رعایت حجاب، نگاه و سخن گفتن وجود دارد. یعنی راههای عملی برقراری این روابط، یا تیرِ نگاهی است که به هدف بخورد و یا شوخی و خنده و عدم رعایت اصول سخن گویی با نامحرم است. 
**************************
 
 اگر نیـت یک ساله دارید؛ برنج بکارید
اگر نـیت ده ساله دارید؛ درخت بکارید

اگر نـیت صد ساله دارید؛ آدم تربیت کنید ...

***************************************
 
حتی اگر کمی بهتر نگاه کنیم میبینیم که عقوبت خدا هم از رحمت خداست.
********************************
 
شهید محمود آقا شیری

امروز من می روم ، فردا تو

ولی ببین چه با خود آوردی ، خیر یا شر .

***********

وصیت های پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به ابوذر غفاری
*************************
 
وَ لا تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنَّاسِ وَ لا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتالٍ فَخُور(لقمان 18)
با بى‏اعتنايى از مردم روى مگردان، و مغرورانه بر زمين راه مرو كه خداوند هيچ متكبّر مغرورى را دوست ندارد
*******************************
 
شبی یاد جنون آباد کردم

علی موسی الرضا را یاد کردم

میان بی کسی های شبانه

هوای صحن گوهر شاد کردم

طنابی از دلم بر دیده بستم

دخیل پنجره فولاد کردم

*****************************
 



اگر دستم را به دستان تو نسپارم، در جاده سنگلاخ جهل، به کدام دستاویز
متوسل شوم؟
با تو، هواى سرزمین دانش هرگز ابرى نیست. آفتاب بى دریغ، معلم!

عشق، معلم است و معلم، عشق. خوشا آن که عاشق شود!
بهترین معلم، همان است که در کلاس نگاهش میان ذهن و دل دانش آموز، طواف مى کند.

پایت را همیشه جاى پاى معلم بگذار؛ او راه را اشتباه نمى رود.
کسى که براى معلم خود بهترین شاگرد باشد، روزى براى شاگرد خود بهترین معلم خواهد بود.

معلم بى مهر، جهاد خود را تباه مى کند.
آموزگار خوب، حتى نگاهش را بین شاگردان خود به مساوات تقسیم مى کند.


همه جا مى تواند کلاس درس باشد و همه آدمیان براى یکدیگر، معلم.
آموزگارى که سینه اش لبریز از دانش و حقیقت است، پیراهنش بوسیدنى است.

آموزگار حقیقى، غم هایش را پشت در جا مى گذارد و با لبخند وارد کلاس درس مى شود.
آموزگارم! اگر تو نبودى، کابوس شب هایم به رنگ سؤالاتِ بى جواب بود.

زنگ مدرسه، اذانِ شتافتن به آستان مقدس معلم است.
هر گیاه دانش که سر از خاک برمى آورد، ابتدا به تو سلام مى کند.

هر انسانى که به دنیا مى آید، بارى بر دوش معلمان زمین افزوده مى شود.
آن چه معلم روى تخته سیاه مى نویسد، کمترین چیزى است که از او مى آموزیم.


نهایت آموختن معلم، رفتار اوست.
معلم خوب، ابتدا خوب زندگى کردن را به شاگرد مى آموزد و پس از آن، خوب درس خواندن را.

عاقبت، روزى تخته سیاه ها زبان مى گشایند و خستگى قرن هاى معلم را شهادت مى دهند.
معلم، لقمه هاى دانش را با دستان خویش، در سفره ذهن دانش آموزان مى گذارد.





«سودابه مهیجى»
**************************************
 
گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود

از هرچه زندگیست دلت سیر می شود

گویی به خواب بود جوانیمان گذشت

گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود

کاری ندارم آنکه کجایی چه می کنی

بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود



وای چه قدر زود پنجشنبه دیگر رسید

و باز هم جمعه ای دیگر

و باز هم ....
********************************

بیست روش برای زندگی بهتر :



رای زندگیبهتر

روزانه سه نفررامورد تحسین قراردهید

طلوع خورشیدراتماشاکنید.

در سلام کردن پیش قدم باشید.

توقعات خودراکاهش دهید.

باهمه طوری رفتارکنیدکه دوست داریدباشما رفتارکنند.

هیچگاه ازکسی ناامیدنشویدزیرامعجزه غیرممکن نیست.

به دیگران حسادت نکنید.

برای کسب دانش و شهامت دعاکنیدنه برای به دست آوردن مادیات.

سرسخت باشید ولی مهربان

اسم اشخاص رافراموش نکنید.

دلرحم ترازآنچه نشان می دهیدباشید.

فراموش نکنیدکه بزرگ ترین نیازعاطفی انسانقدرشناسی ازاوست.

به قول خودعمل کنید.

حتی هنگام ناراحتی،سعی کنیدخشم خودراکنترل کنید.

فراموش نکنیدکه موفقیت یکشبه به دست نمی آید.

فراموش نکنید برنده هاکاری می کنندکه بازنده هانمی کنند.

سعی کنید اولین چیزی که سرکارخودمی گوییدباعث شادی دیگران شود.

شادی دیگران راخراب نکنید.

فرصت علاقه نشان دادن به نزدیکانتان راازدست ندهید.

بعضی مطالب راپیش خودنگهداریدتااحساسات کسانیکه دوستشان داریدجریحه دار نشود .
****************************************
 
نگراني هرگز از غصه فردا نمي کاهد بلکه فقط شادي امروز را از بين مي برد.

پس لبخند بزن
******************************************
 
قال الرضا علیه السلام:


عَجِبْتُ لِمَنْ يَشْتَرِي الْعَبيدَ بِمالِهِ فَيُعْتِقُهُم كَيْفَ لا يَشْتَرِي الاَحْرارَ بِحُسْنِ خُلقِهِ.


امام رضا - عليه السلام - فرمودند :

در شگفتم از كسي كه بندگان را با ثروت خويش مي خرد تا رهايشان كند، چگونه با خوش اخلاقي خويش آزادگان را نمي خرد.

«فقه الرضا، ص 354»
***********************************
 
بیهوده مکن عمر گران صرف رفیقان

عمر را صرف کسی کن که دلش جان تو باشد

امروزه کسی محرم اسرار کسی نیست

ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست

***********************************
 
بیاموزیم که هیچ‌گاه نجابت و تواضع دیگران را به حساب حماقت‌شان نگذاریم .
***************
 
آرامش حقیقی در سایة جمع‌آوری مال یا داشتن اولاد و فرزند و با پیشرفت تکنولوژی و امکانات مادی به دست نخواهد آمد و آنها تنها ابزار و وسایلی برای پیشرفت و یا اسباب بهره بردن از لذت‌های مادی و به تعبیر قرآن زینت زندگی هستند[1] اما حقیقت آرامش درونی در سایة ایمان به دست خواهد آمد.

1. کهف/ 46.
******************************
 
من اسند ظهره بالله فهو المنجح .هر کس به خدا اتکا کند پس او موفق است.
من دعا للفرج فهو السعادت السعادات.
*******************************
 
ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم
غم هجران ترا چاره ز جایی بکنیم
 
[ دوشنبه 7 فروردین1391 ] [ 23:4 ] [ سیدعلی کرامتی‎مقدم ]

 

سلمان هراتي ( 1338 تا 1365) بي گمان يکي ازجــريان سـازان شعر بود که پله هاي ترقي را خيلي زود طي کرد و درشعر معاصر جايگاهي ويژه را به خود اخــتصـــاص داد با شعرهايي ساده و درعين حال عمـــيق ، همـــچون روستــايش و همچون مـردم باصفا وبي آلايش زادگاهش ...
سلمان ، دوران کودکي اش را در دامان سبزطبيعت سپري کرد و جان او با مهرباني و صفاي آن عجين شد و سرشـــار از احساس، احساســـي که او را به دنياي پر رمز و رازادبيات کشاند و آن همه شور را در جام شعرريخت و از آن لبريز شد . کــــم کــــــم با حضور در انجمن ادبي شهر به اشعارش استحــکام بخشـيد و جايگاهي ويژه براي خود فراهم آورد، ولي اين انجمن، روح پرشور اين جوان روستـــايي را ارضاء نمــي کرد، پس رنج سفر را تحمل کرده و درجلسـات هفتگي انجمــــن شعر حوزه ي هنــــري در تهران حضوريافـت، ديري نگذشت که استادان و شاعران برجســـته متــوجه جواني شدند که داراي انديشه اي والا و دروني پرشــور و احساس اســت. روان شاد دکترقيصرامين پور- شاعر و منتقد ادبيات درباره ي سلمان هراتي مي گويد : درست است که سلمان رو راست است ، سلمان همه آن که بود و چنـــان که بود ، مي نــمود ... آري - ســـلمان همه بود اين بود، اما سـلمان ايــن نبود. او يـــکباره شـــتاب شدن و يکـــپارچه شـــوق بي امان رسيدن بود.

" آذرباد " نامـــي بود که در آغـــاز شاعري برگــزيده بود براي تخلص، يعني رهايي جستن، رسـتن و رستگاري جستن، آزادي وبلند پروازي! پرنـــده اي با بالـــي از آتـش و بالي از باد! مرغي آبي و آسماني ! پرنده اي که محدود به قيـود است وبي ريا. آنـچه در وجودش داشت ، ارايه مي کرد ، کمتر شاعري صداقت و نجابت وي را داشته و دارد ... اوج کارسلمان هراتي، سلمان ، هيچگاه به فکر مطــرح کردن خود نبـود، او خـــود را نسبــت به اعتقاد و آيين و ميهنش متعهد مي دانست ، درشـــعر (دوزخ و درخت گردو) درباره ي وطن اش که آماج هجوم بيگانگان قرارگرفته ، مــي گـويد : دوست دارم تو را ، آن گونه که عشق را ، دريا را ، آفتاب را ... سلمان علاقه ي زيادي به سهراب سپهري داشت و اين علاقه دراشعارش نمايان است.

عبدالجبار کاکايي - شاعر معاصر نيز در اين زمينــــه مي گويد : ســـلمان هــــراتي درشعر خود به نوعي تکامل زباني و ساختاري رسيد. درحالي که کمتــــــــرشـــــاعري قادراست در مدت اندکي و عمري کوتـاه به اين ويژگي و امتـــياز دست يابد. در ادبــيات امروز، استعدادها و توانمندي هاي بالقوه اي وجود دارد اما ممـکن است ديگر کسي با توانمندي هاي شعري و انديشه ي ناب سلمان درجامعه ي ادبي ظاهرنشود .

ا اولين دفترشعر سلمان در سال 1364 به نام " از آسمان ســــبز" به چاپ رســــيد دفتر دوم شعر سلمان درسال 1367 يعني دو سال پس از هجــــرت ابــدي وي تـــوسط زنده ياد امين پور به نام " دري به خانه خــورشيد " از لابلاي يادداشــــت هاي پراکـنده و آخرين برگ هاي شـــعرش که با خــــون خودش امضــاء کـــــــــرده بود ، درآن پايــــــيز غــم انگيز و درهمان ساک چاک چاک و خون آلـودي که در روز حادثه همراهـــش بود ، به دست آمد و به چاپ رسيد که در آن غزل هـــايي همچـــون سبک بار تر از ابر - يک چمن داغ - بيش ازتو - سرنوشت - خواهش شکستن و تا صداي شکوفه نوشته شده بود :

دلم گرفته از اين روزها ، دلم تنگ است
ميان ما و رسيدن ، هزار فرسنگ است

مرا گشايش چندين دريچه کافي نيست
هزارعرصه براي پريدنم تنگ است

اسير خاکم و پرواز سرنوشتم بود
فرو پريدن در خاک بودنم ننگ است

آري!
سلمان ساده وبي ريا بود. همچون طبيعت سبز مازنــدران ، بزرگ بود همچون دريــاي آبي مازندران و پا برجا بود همـــــچون کوه هاي ســــر به فلک ساييـــده ي البرز و چـــه مظلومانه کوچيد.سلمان غريبانه رفت. چون متعلق به اينجا نبود. او به عـــالم عشــق تعلق داشت و به معشوق پيوست :

يک روز مرا از اين بيابان ببريد
از خالي بهت شوره زاران ببريد
تا محضر سبز آب را دريابم
چشمان مرا به باغ باران ببريد ...

منبع:خبرگزاري مهر

قطعه شعر زير نمونه بارزي از انديشه ي ترس آگاه و عميق اين شاعر است که حاکي از نورانيت ذهنش دارد.

تنهايي

در لحظه هاي تزلزل و تنهايي

وقتي بيايي

دست من از وسعت بر مي خيزد

ونگاهم

بي اندکي قناعت

زمين را مي گيرد...

آه خدايا

وقتي بيايي چگونه در مقابل تو اي واي

براي کدام معصيت به بار نشسته

افسوسمند سجده کنم

دريغا

از تو به جز نامي

هيچ نمي دانم

از اين پنجره که

پيش روي من نشانده اي

يک شب به خانه ي من بيا

خدا!

دل سرما زده ام را

در قطيفه اي از نور بپوشان...

ديشب يک سبد

پر سياوشان از باغ تو چيدم

وبراي اين دل مسموم جوشاندم

تا بيايي

اينجا روح مجروحم تنهاست

تنها تر از تنهايي بي پناهي

اينجا نه اينکه تو نيستي

اينجا من کورم

يک شب به خانه ي من بيا

براي تو

طاق نصرتي از بهار مي بندم

با آويختن فانوس هاي روشن

آسماني مي کنم

وبرايت

فرشي مي بافم از گل ياس

ودل مغرورم را مي شکنم

با تيشه اي که تو به من خواهي داد

يک شب

از اين دريچه بيا

تنم را

در چشمه ي نور مي شويم

برهنه تر از آب

از پله ها بالا مي آيم

آنگاه در برابر تو خواهم مرد...

کي مي آيي؟

امشب هواي چشم من باراني است

دلم را مي خواهم

در هواي باراني

پيش تو جا بگذارم

زير همان درخت

که پيغمبرانت شنيدند

روي بافه اي از شبنم و اشک

اي نور-نور

چگونه مي توان روبه روي تو ايستاد

بي آنکه سايه اي

سنگينمان کند

بيا و مرا

با عشقي ابدي هم آشيان کن...

غلامعلي

من هم مي ميرم
اما نه مثل غلامعلي
که از درخت به زير افتاد
پس گاوان از گرسنگي ماغ کشيدند
وبا غيظ ساقه هاي خشک را جويدند
چه کسي براي گاوها علوفه مي ريزد؟

من هم مي ميرم
اما نه مثل گل بانو
که سر زايمان مرد
پس صغرا مادر برادر کوچکش شد
و مدرسه نرفت
چه کسي جاجيم مي بافد؟

من هم مي ميرم
اما نه مثل حيدر
که از کوه پرت شد
پس گرگ ها جشن گرفتند
و خديجه بقچه هاي گلدوزي شده را
در ته صندوق ها پنهان کرد
چه کسي اسبهاي وحشي را رام مي کند؟

من هم مي ميرم
اما نه مثل فاطمه
از سرما خوردگي
پس مادرش کتري پر سياوشان را
در رودخانه شست
چه کسي گندم ها را به خرمن جا مي آورد؟

من هم مي ميرم
اما نه مثل غلامحسين
از مارگزيدگي
پس پدرش به دره ها و رود خانه هاي بي پل
نگاه کرد و گريست
چه کسي آغل گوسفندان را پاک مي کند؟

من هم مي ميرم
اما در خياباني شلوغ
دربرابر بي تفاوتي چشمهاي تماشا
زير چرخ هاي بي رحم ماشين
ماشين يک پزشک عصباني
وقتي که از بيمارستان بر مي گردد
پس دو روز بعد
در ستون تسليت روزنامه
زير يک عکس 6در 4 خواهند نوشت
اي آنکه رفته اي...
چه کسي سطل هاي زباله را پر مي کند؟

سلمان هراتي

روز وروزگار راتو میسازی پس امروزت راخوب بساز

*******************************************************

 

بعضی وقتها

ادغام خوبه


اما بعضی وقتها

ادغام تلاش و زحمت ادمها را به باد فراموشی میدهد

فعلا ...

سکوت و سکوت و دیگر هیچ....

******************************************************

 

گناه نكردن از توبه كردن آسانتر است

**************************************

أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ
آيا خداوند براي (نجات و حفظ) بنده‏اش كافي نيست ؟


سوره مبارکه زمر، آیه 36.
**************************************************

 

باز باران، با ترانه
ميخورد بر بام خانه
...
خانه ام کو؟ خانه ات کو؟
آن دل ديوانه ات کو؟
روزهای کودکی کو؟
فصل خوب سادگی کو؟
يادت آيد روز باران
گردش يک روز ديرين؟
...
پس چه شد ديگر؟
کجا رفت؟
خاطرات خوب و رنگين
در پس آن کوی بن بست
در دل تو آرزو هست؟
کودک خوشحال ديروز
غرق در غمهای امروز
ياد باران رفته از ياد
آرزوها رفته بر باد
...
باز باران، باز باران
ميخورد بر بام خانه
بی ترانه، بی بهانه
شايدم گم کرده خانه
...
شاعر: سایه بارانی

**********************************************

 

باز عصر جمعه شد, باز عصر انتظار

عمرهای بی بهار, چشمهای اشکبار



اشک حلقه میزند, دور دیده های ما

چشمهای منتظر, اشکهای بیقرار



نیستی مگر عزیز, یاد عاشقان خود؟

ما فقط نیامدیم, باز بر سر قرار؟



روزهای ما گذشت در هوای دیدنت

میرسی اگر برس با بنفشه تا بهار



داستان دلکشی است, عاشقت شدن چرا؟

هست دلربا یکی, دل سپرده بی شمار



قهرها به آشتی می گراید و عجب

می شود کویر خشک با تو مثل لاله زار



تا کنون سترون است آسمان بی امان

ماه را بگو بخند, ابر را بگو ببار



شادمانی جهان شد غم و نیامدی

بیخ غصه را بکن, تخم خنده را بکار



دل نمی رود پی هیچ دلربا چرا؟

بسکه بی قواره اند دلبران روزگار



ای نفس نثار تو, ناز کن ولی بیا

زنده مانده ایم ما با امید انتظار

************************************************

 

قطعه ي گمشده اي از پر پرواز كم است
يازده بار شمرديم ولي باز كم است
اين همه آب كه جاريست نه اقيانوس است
عرق شرم زمين است كه سرباز كم است
اللهم عجل لوليك الفرج

*************************

امروز در دنیا کاری کن که به وسیله ی آن امید رستگاری در آخرت داری .

امام صادق(ع)

***************************************

بگذار آدمها تا میتوانند سنگ باشند. من و تو از تبار چشمه ایم


گریه ی ِ آخر ِ شب هایم ...
انگار کافی نبوده ...
این روز ها ...
اوّل ِ صبح ها هم ...
گریه می کنم .
آاای آدم ها ...
این ها که می نویسم ...
یعنی ...
چقدر زیاد دلم می خواهد ...
کسی باشد ...
بپرسد ... :
" خوبی ... ؟؟؟!!!!!

******************************************

 

من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم بودم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزید

من خودم بودم و دستی که صداقت می کاشت گر چه در حسرت گندم پوسید

من خودم بودم و هر پنجره ای که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود

و خدا می داند بی کسی از ته دلبستگیم پیدا بود

من نه عاشق بودم و نه دلداده به گیسوی بلند و نه آلوده به افکار پلید

من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگیم می فهمید

ارزويم اين بود دور اما قشنگ كه روم تا در دروازه نور

تا شوم چيره به شفافي صبح به خودم مي گفتم

تا دم پنجره ها راهي نيست،

روزگاريست غريب من چه خوش بين بودم

همه اش رويا بود و خدا ميداند سادگي از ته دلبستگيم پيدا بود
************************************************
 
آدمی را امتحان به کردار باید کرد نه به گفتار ،چه بیشتر مردم زشت کردار و نیکو گفتارند.
*************************************************
 
وظیفه یه زن مجرد تو دنیا



سلام.
یه سوال جدی تو ذهنم اومد.اگه با دقت بیشتری به احادیث نگاه کنیم میبینیم که یه زن مجرد تقریبا هیچ وظیفه اجتماعی ای بر دوشش نیست.
چون جهاد که برا آقایونه اکثر وظایف خانوما هم مربوط به زنای شوهر داره.پس این وسط دخترای مجرد مستمع آزادن تو دنیا؟
واقعا وظیفه یه زن مجرد در قبال جامعش بجز حجاب چیه؟
یعنی هیچ گونه جهاد و کسب درآمد براش واجب نیست؟
**************************************************
 
 
 
آزادى در تعبيرات اسلامى‏
اسلام درباره آزادى به عنوان يك ارزش از ارزشهاى بشر اعتراف كرده است اما نه ارزش منحصر به فرد و نه آزادى با آن تعبيرها و تفسيرهاى ساختگى، بلكه آزادى به معنى واقعى.

على عليه السلام وصيتنامه ‏اى به امام حسن عليه السلام در نهج البلاغه دارند كه بعد از نامه ‏اى كه ايشان به مالك اشتر نوشته ‏اند كه بسيار مفصل است، مفصل ترين نامه امام است. در ابتداى اين اندرزنامه هم قيد كرده ‏اند: براى تو و هركس كه از آن استفاده كند.
يكى از جمله ‏هاى آن نامه اين است:
وَ اكْرِمْ نَفْسَكَ عَنْ كُلِّ دَنيَّةٍ وَ انْ سَاقَتْكَ الَى الرَّغائِبِ، فَانَّكَ لَنْ تَعْتاضَ بِما تَبْذُلُ مِنْ نَفْسِكَ عِوَضاً .
پسرم! جان و روان خودت را گرامى بدار و از هر كار دنى و پست و از هر دنائت و پستى محترم بدار.


نمى‏ گويد مثلًا جان خودت را گرفتار نكن، مى ‏گويد: اكْرِمْ. .. يعنى احترام ذات خودت را حفظ كن از اينكه تن به دنائت و پستى بدهى. فَانَّكَ لَنْ تَعْتاضَ بِما تَبْذُلُ مِنْ نَفْسِكَ عِوَضاً. همان‏طور كه قرآن مى‏ فرمايد بزرگترين باختنها باختن خود است، اينجا نيز اميرالمؤمنين همان معنا را به تعبير ديگرى مى‏ گويد: پسرم! هرچه را كه از دست بدهى و بفروشى مى ‏توان براى آن قيمت گذاشت و در نهايت امر فروخت، منتها قيمتها فرق مى ‏كند: مثلًا يك الماس و برليان مانند كوه نور و درياى نور، همه اينها بالاخره ارزشى دارند؛ هرقدر هم كه ارزش آنها بالا باشد نهايتاً به قيمت آنها مى ‏توان رسيد. هرچه داشته باشى قابل اين است كه بفروشى و در مقابل آن بهايش را دريافت كنى ولى يك چيز دارى كه اگر آن را بفروشى، بهايى در همه جهان براى آن پيدا نمى ‏شود و آن خودت هستى، يعنى همان نفس و جان و روحت؛ اگر روحت را بفروشى و تمام دنيا و مافيها را به تو بدهند، برابرى نمى‏ كند.


فقط يك چيز است كه مى ‏شود با جان و نفس و خود من برابرى كند و آن خداست. جان را مى‏ت وان به خدا فروخت و خدا را گرفت ولى در همه مخلوقات عالم، مُلك و ملكوت و دنيا و آخرت، بهايى براى نفس پيدا نمى‏ شود.
على عليه السلام در همان نامه مى ‏فرمايد:
وَ لا تَكُنْ عَبْدَ غَيْرِكَ وَ قَدْ جَعَلَكَ اللَّهُ حُرّاً..
پسرم! هرگز بنده ديگرى مباش زيرا خدا تو را آزاد آفريده است.

على عليه السلام عبادتها را ارزشيابى مى ‏كند و اين تعبير در احاديث زيادى آمده است، مى ‏فرمايد: مردمى كه خدا را عبادت مى‏ كنند سه دسته هستند: بعضى خدا را از ترس عبادت مى‏ كنند؛ چون شنيده‏ اند جهنم و عذابى هست، خدا را عبادت مى ‏كنند كه خدا آنها را معذب نكند، فَتِلْكَ عِبادَةُ الْعَبيدِ اين عبادت، عبادت برده صفتان است، يعنى حالت اينها حالت برده‏هايى است كه از ترس اربابشان كار مى‏ كنند. اين ارزشى ندارد.
بعضى ديگر خدا را به طمع بهشت عبادت مى ‏كنند چون شنيده ‏اند كه هركس امر خدا را اطاعت كند، خدا بهشتى دارد كه جَنّاتٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الْانْهارُ
و در آن حورالعين كَأمْثالِ اللُّؤْلُؤِ الْمَكْنون و لَحْمِ طَيْرٍ مِمّا يَشْتَهونَ
وجود دارد؛ وقتى به ياد گوشت مرغ و به ياد لؤلؤ و زمرد و حورالعين آنجا مى‏ افتد شروع به عبادت مى‏ كند، براى اينكه از آنها چيزى نصيبش شود، فَتِلْكَ عِبادَةُ التُّجّارِ اين، عبادت تاجرپيشگان است. يك بازرگان هميشه از سرمايه ‏اش خرج مى ‏كند براى اينكه سود بيشترى ببرد. اينجا هم اين شخص عبادت و كار مى ‏كند براى اينكه مزد گزافى بگيرد.
ولى گروهى ديگر خدا را شكراً و سپاسگزارانه عبادت مى ‏كنند؛ در عبادت نه چشم به بهشت دارند و نه ترس از جهنم، فقط و فقط خدا را مى ‏بينند. يكى از ارزشهاى انسانى انسان از آن جهت كه انسان است سپاسگزارى است. وجدان حكم مى ‏كند كه اين خدا را بايد سپاس گفت؛ اگر بهشتى وجود نداشته باشد و جهنمى هم در كار نباشد، من او را عبادت مى‏ كنم چون بايد او را سپاس بگويم.

پس عبادت طايفه اول، عبادت بردگان بود و دومى عبادت بازرگانان. سومى عبادت آزادگان است: فَتِلْكَ عِبادَةُ الْاحْرارِ . انسان حُرّ و آزاده در منطق على عليه السلام حتى به بهشت و جهنم بستگى ندارد، از بهشت و جهنم هم آزاد است، فقط به خداى خودش بستگى دارد و بس.


اسلام اولًا تك ارزشى نيست، چشمى دارد كه همه جا را مى ‏بيند؛ آنجا را كه فلاسفه ديده‏ اند اسلام بيش از فلاسفه ديده است، آنجا را كه عرفا ديده ‏اند اسلام بهتر ديده است، آنجا را كه مكتب محبت مى ‏بيند اسلام بيشتر ديده، آنجا را كه مكتب قدرت ديده است اسلام بهتر ديده و آنجا را كه مكتب اجتماعى ديده اسلام بهتر ديده و آنجا را كه مكتب آزادى ديده اسلام بهتر ديده است و در عين حال نقاط ضعف هيچ يك از اينها را ندارد. منطق بسيار مشخص و روشن به ما نشان مى ‏دهد كه اسلام مكتب [الهى ]است. اينهاست كه به ما ثابت مى ‏كند اسلام از طرف خداست.
مگر نه اين است كه اين مكتبهايى كه گفتيم، همه را نوابغ درجه اول دنيا ارائه كرده ‏اند؟ ولى مى ‏بينيم همگى در مقابل مكتب اسلام رنگ مى ‏بازند. پيغمبر هرچه نابغه بود- تازه نابغه ‏اى كه به مكتب نرفت و خط ننوشت- محال و ممتنع بود كه يك مغز، خودش بتواند اين گونه حرف بزند. معلوم است كه از مافوق قدرت انسانها الهام گرفته است و سخنش واقعاً از ناحيه خداست. اين مكتب بر تمام مكتبهاى ديگر مى‏چربد. با مقايسه اسلام با مكتبهاى ديگر است كه ارزش اين مكتب آنچنان كه بايد و شايد روشن مى ‏شود.
 
******************************************************************************
 
فاش می گويم از گفته ی خود دلشادم

بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم
****************************************************
 
عبوديت :
امام صادق عليه السلام به فضيل فرمود: فضيل! آيا تو می دانی كه عبوديت چيست؟
عبوديت گوهری است كه ظاهرش عبوديت است و كنه و نهايت و باطنش، آخرين منزل و هدف و مقصدش ربوبيت است.


اولين اثر عبادت، تسلط بر خود

اولين اثر عبادت كه انسان را به خدا نزديك می كند تسلط بر خود است. از اينجا مشخص می شود كدام عبادت قبول است كدام نه.


تسلط بر قوه ی خيال
مرحله ی بالاتر از آن تسلط بر انديشه و قوه ی خيال است.مثل حضور قلب در نماز و...-شهيد مطهری با ذكر روايات متعدد بر عدم افراط و تفريط در همه ی امور تاكيد می كردند.
**********************************************************
 
توبه



اولين منزل سلوك توبه است. اولين منزل قرب و سلوك به سوی پروردگار توبه است. اولين مرحله ای كه عبوديت خود را شروع می كنيم.


شهيد مطهری بسيار مفصل شرايط پذيرش توبه را در كتاب توضيح داده اند:

شرط اول: بازگرداندن حقوق مردم

شرط دوم: ادای حقوق الهی
***********************************
 
پيامبر مهرباني و عشق حضرت محمد صلي الله و عليه و آله:
خداوند متعال به وجود جوان عبادت پيشه بر فرشتگان مي نازد وميفرمايد: بنگريد اين بنده مرا !به خاطر من از شهوت خويش دست كشيده است
***********************************************
 
تافردا زمانی نیست امروز را دریابیم
 
 
عده ای از اهالی یک شهر برای طلب باران و خواندن نماز استسقی به بیابانی رفتند...
در بین آن همه جمعیت تنها دخترک کم سن و سالی به همراه خود چتر اورده بود...

بیایید قبل از اینکه از خدا چیزی را بخواهیم که خود باور نداریم که خدا به ما خواهد داد ، باورهایمان را نسبت به خدا درست کنیم...
باور تو به خدا و قدرت او، نشانه ایمان توست
***************************************************
 
امروز کاری کنیم که فردا حسرتش رانخوریم
*************************************************
 
امام سجاد عليه السلام فرمودند:

سعادت و خوشبختي انسان در حفظ و كنترل اعضاء و جوارح خود از هرگونه كار زشت و خلاف است .


تحف العقول: ص201

***********************************************************
انسان مانند یک هواپیمای سه موتوره است که :
موتور وسط ارتباط با خدا،
موتور دست راست ارتباط با خود (اعتمادبه نفس)
و موتور دست چپ ارتباط با دیگران است.
درصورت روشن بودن این سه موتور انسان اوج می گیرد.
در پی دانه مرو همچو کبوتر، که تو را
عاقبت بهر یکی دانه، به دام اندازند

صید کن شیر صفت، نیم بخور، نیم ببخش
تا به هرجا که روی، بر تو سلام اندازند
*******************************************************
 
مکتب عشق



عشق با تو آغاز شد.

کلاس خاطره ها با یاد تو جان گرفت.
تو در سپیدی برگ های دفتر دلمان جریان داری.

تو بودی و کوله باری از مهر؛
ما بودیم و تشنگی در وادی محبّت تو ما بودیم
و خانه های دلمان در آستانه چلچراغی از مهربانی ات.


بر لبت باران نور بود و دل ما کویر تاریکی؛
قطره قطره بر سطح ترک خورده زمین دلمان باریدی
و علم در ما جوانه زد.

نگاهت، مکتب عشق بود و ما مکتب نشین چشم هایت بودیم.

ما دست در دست تو نهادیم تا راه پرپیچ و خم زندگی
را با تو گام برداریم.

دل به دل ما سپردی و گرمای وجودت را در سرمای تمام فرازها و نشیب ها همراهمان کردی تا در یخ بندان جهالت، در جا نزنیم.

چراغ دانشی که در دست ماست،
روشنایی از تو دارد، معلّم!




یاسر بدیعی
*************************************************************
 
دورباش!
اما نزدیک...........
من از نزدیک بودن‌های دور میترسم
******
 
هیچکس مجبور نیست انسان بزرگی باشد تنها انسان بودن کافی ست .
*******************
 
تنها گرگها نیستند که لباس میش می پوشند
گاهی پرستوها هم لباس مرغ عشق برتن می کنند ...
عاشق که شدی کوچ می کنند
*****************************************************
 
اگر دل کندن آسان بود، فرهاد به جای کوه، دل می کند
******************************************************
 
بر روی زمین چیزی بزرگتر از انسان نیست و درانسان چیزی بزرگتر از فکر او

******************************************************
 
یادم باشد : رفتار من برخورد دیگران را مشخص می کند
یادم باشد : حرمت من در رفتار و گفتارم است
یادم باشد : شوخی ها مقدمه گناهند
یادم باشد : اگر حریم ها بشکنند شیطان لبخند خواهد زد
**************************************************
 
آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم
از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم
تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم
شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم

 
يك روز به هيئت سحر مي آيد
با سوز دل و ديده تر مي آيد
يك روز به انتقام هفتاد و دو شمس
با سيصد و سيزده قمر مي آيد
آزادى در تعبيرات اسلامى‏
اسلام درباره آزادى به عنوان يك ارزش از ارزشهاى بشر اعتراف كرده است اما نه ارزش منحصر به فرد و نه آزادى با آن تعبيرها و تفسيرهاى ساختگى، بلكه آزادى به معنى واقعى.

على عليه السلام وصيتنامه ‏اى به امام حسن عليه السلام در نهج البلاغه دارند كه بعد از نامه ‏اى كه ايشان به مالك اشتر نوشته ‏اند كه بسيار مفصل است، مفصل ترين نامه امام است. در ابتداى اين اندرزنامه هم قيد كرده ‏اند: براى تو و هركس كه از آن استفاده كند.
يكى از جمله ‏هاى آن نامه اين است:
وَ اكْرِمْ نَفْسَكَ عَنْ كُلِّ دَنيَّةٍ وَ انْ سَاقَتْكَ الَى الرَّغائِبِ، فَانَّكَ لَنْ تَعْتاضَ بِما تَبْذُلُ مِنْ نَفْسِكَ عِوَضاً .
پسرم! جان و روان خودت را گرامى بدار و از هر كار دنى و پست و از هر دنائت و پستى محترم بدار.


نمى‏ گويد مثلًا جان خودت را گرفتار نكن، مى ‏گويد: اكْرِمْ. .. يعنى احترام ذات خودت را حفظ كن از اينكه تن به دنائت و پستى بدهى. فَانَّكَ لَنْ تَعْتاضَ بِما تَبْذُلُ مِنْ نَفْسِكَ عِوَضاً. همان‏طور كه قرآن مى‏ فرمايد بزرگترين باختنها باختن خود است، اينجا نيز اميرالمؤمنين همان معنا را به تعبير ديگرى مى‏ گويد: پسرم! هرچه را كه از دست بدهى و بفروشى مى ‏توان براى آن قيمت گذاشت و در نهايت امر فروخت، منتها قيمتها فرق مى ‏كند: مثلًا يك الماس و برليان مانند كوه نور و درياى نور، همه اينها بالاخره ارزشى دارند؛ هرقدر هم كه ارزش آنها بالا باشد نهايتاً به قيمت آنها مى ‏توان رسيد. هرچه داشته باشى قابل اين است كه بفروشى و در مقابل آن بهايش را دريافت كنى ولى يك چيز دارى كه اگر آن را بفروشى، بهايى در همه جهان براى آن پيدا نمى ‏شود و آن خودت هستى، يعنى همان نفس و جان و روحت؛ اگر روحت را بفروشى و تمام دنيا و مافيها را به تو بدهند، برابرى نمى‏ كند.


فقط يك چيز است كه مى ‏شود با جان و نفس و خود من برابرى كند و آن خداست. جان را مى‏ت وان به خدا فروخت و خدا را گرفت ولى در همه مخلوقات عالم، مُلك و ملكوت و دنيا و آخرت، بهايى براى نفس پيدا نمى‏ شود.
على عليه السلام در همان نامه مى ‏فرمايد:
وَ لا تَكُنْ عَبْدَ غَيْرِكَ وَ قَدْ جَعَلَكَ اللَّهُ حُرّاً..
پسرم! هرگز بنده ديگرى مباش زيرا خدا تو را آزاد آفريده است.

على عليه السلام عبادتها را ارزشيابى مى ‏كند و اين تعبير در احاديث زيادى آمده است، مى ‏فرمايد: مردمى كه خدا را عبادت مى‏ كنند سه دسته هستند: بعضى خدا را از ترس عبادت مى‏ كنند؛ چون شنيده‏ اند جهنم و عذابى هست، خدا را عبادت مى ‏كنند كه خدا آنها را معذب نكند، فَتِلْكَ عِبادَةُ الْعَبيدِ اين عبادت، عبادت برده صفتان است، يعنى حالت اينها حالت برده‏هايى است كه از ترس اربابشان كار مى‏ كنند. اين ارزشى ندارد.
بعضى ديگر خدا را به طمع بهشت عبادت مى ‏كنند چون شنيده ‏اند كه هركس امر خدا را اطاعت كند، خدا بهشتى دارد كه جَنّاتٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الْانْهارُ
و در آن حورالعين كَأمْثالِ اللُّؤْلُؤِ الْمَكْنون و لَحْمِ طَيْرٍ مِمّا يَشْتَهونَ
وجود دارد؛ وقتى به ياد گوشت مرغ و به ياد لؤلؤ و زمرد و حورالعين آنجا مى‏ افتد شروع به عبادت مى‏ كند، براى اينكه از آنها چيزى نصيبش شود، فَتِلْكَ عِبادَةُ التُّجّارِ اين، عبادت تاجرپيشگان است. يك بازرگان هميشه از سرمايه ‏اش خرج مى ‏كند براى اينكه سود بيشترى ببرد. اينجا هم اين شخص عبادت و كار مى ‏كند براى اينكه مزد گزافى بگيرد.
ولى گروهى ديگر خدا را شكراً و سپاسگزارانه عبادت مى ‏كنند؛ در عبادت نه چشم به بهشت دارند و نه ترس از جهنم، فقط و فقط خدا را مى ‏بينند. يكى از ارزشهاى انسانى انسان از آن جهت كه انسان است سپاسگزارى است. وجدان حكم مى ‏كند كه اين خدا را بايد سپاس گفت؛ اگر بهشتى وجود نداشته باشد و جهنمى هم در كار نباشد، من او را عبادت مى‏ كنم چون بايد او را سپاس بگويم.

پس عبادت طايفه اول، عبادت بردگان بود و دومى عبادت بازرگانان. سومى عبادت آزادگان است: فَتِلْكَ عِبادَةُ الْاحْرارِ . انسان حُرّ و آزاده در منطق على عليه السلام حتى به بهشت و جهنم بستگى ندارد، از بهشت و جهنم هم آزاد است، فقط به خداى خودش بستگى دارد و بس.


اسلام اولًا تك ارزشى نيست، چشمى دارد كه همه جا را مى ‏بيند؛ آنجا را كه فلاسفه ديده‏ اند اسلام بيش از فلاسفه ديده است، آنجا را كه عرفا ديده ‏اند اسلام بهتر ديده است، آنجا را كه مكتب محبت مى ‏بيند اسلام بيشتر ديده، آنجا را كه مكتب قدرت ديده است اسلام بهتر ديده و آنجا را كه مكتب اجتماعى ديده اسلام بهتر ديده و آنجا را كه مكتب آزادى ديده اسلام بهتر ديده است و در عين حال نقاط ضعف هيچ يك از اينها را ندارد. منطق بسيار مشخص و روشن به ما نشان مى ‏دهد كه اسلام مكتب [الهى ]است. اينهاست كه به ما ثابت مى ‏كند اسلام از طرف خداست.
مگر نه اين است كه اين مكتبهايى كه گفتيم، همه را نوابغ درجه اول دنيا ارائه كرده ‏اند؟ ولى مى ‏بينيم همگى در مقابل مكتب اسلام رنگ مى ‏بازند. پيغمبر هرچه نابغه بود- تازه نابغه ‏اى كه به مكتب نرفت و خط ننوشت- محال و ممتنع بود كه يك مغز، خودش بتواند اين گونه حرف بزند. معلوم است كه از مافوق قدرت انسانها الهام گرفته است و سخنش واقعاً از ناحيه خداست. اين مكتب بر تمام مكتبهاى ديگر مى‏چربد. با مقايسه اسلام با مكتبهاى ديگر است كه ارزش اين مكتب آنچنان كه بايد و شايد روشن مى ‏شود.
 
 



 
 
[ دوشنبه 7 فروردین1391 ] [ 22:49 ] [ سیدعلی کرامتی‎مقدم ]

گلگشتي در طنز هاي متون کهن

عده اي تصور مي کنند که طنز همان شوخي و مزاح است. در حالي که بین طنز و شوخي بعد و مسافتي است در مقیاس چندین سال نوري؛ بین زمین تا کهکشان ها. منظور از شوخي خنداندن است که گاه با مسخره کردن همراه است. اما طنز قصد مزاح، هزل و شوخي ندارد. طنز در پي اصلاح است نه به دنبال کشش کسي به سوي خود. شوخي جذبه زودگذر و آني دارد، اما طنز تأثیر عمیق و طولاني. هر انساني اگر منصف باشد حتي اگر نیش طنز در مورد او باشد، در تنهایي به تفکر فرو مي رود و سعي مي کند تحولي در نقش خود به وجود آورد. طنز خنده مي آورد ولي خنده آن دردناک تر از گریه است. گاهي اوقات نمي توان حرف هاي جدي را به طور واضح و آشکار بیان کرد و این جاست که طنز به کار مي افتد. در بسیاري موارد، گیرایي و جذابیت و تأثیرگذاري طنز به مراتب کارسازتر از بیان جدي حرف هاست. فرد هزّال یا شوخي کننده و تمسخرگر، روحي سبکسر و کم مایه دارد و تنها به لحظه ها مي اندیشد و فقط دم را غنیمت مي شمرد. اما انسان طنز پرداز هر روز روح و روانش در برکه هاي زلال و آبشارهاي صداقت شست شو داده مي شود و در کوره داغ حوادث پخته و آبدیده مي شود. به همین جهت کلامش هشدار مي دهد، مي خنداند، مي چزاند، و مي گدازاند تا جاده را براي سیر و سلوکي عارفانه و خدایي هموار ساخته و به تعالي روح بشر منجر گردد.

طنز در کلام حافظ

شاید این سؤال پیش آید که حافظ خلوت نشین را چه پیوندی است با طنز؟ باید گفت کسي که احساس مسئولیت کند به ویژه عارف حقیقت جویي چون حافظ که در مسیر شعر و شاعري گام مي نهد، نمي تواند از طنز به دور باشد؛ چون بسیاري از حرف هاي جدي را فقط در قالب طنز مي شود بیان کرد. طنز حافظانه معجوني است از تاریخ، سیاست، بیدارباش، گزش، گریه و خنده. خنده اي که در واقع از گریه هم تلخ تر است؛ هشداري به ریاکاران که از هزار شکنجه براي آنان دردناک تر است.

نامه تعزیت دختر رز بنویسید
تا حریفان همه خون از مژه ها بگشایند

در میخانه ببستند خدایا مپسند
که در خانه تزویر و ریا بگشایند

طنز حافظ مثل نیش کژ دمي تا عمق پیکره فساد و تباهي و تنگ نظري و ریاکاري فرو مي رود و اگر او را نکشد تا مدت ها او را گیج و منگ و یا فلج و مسموم نگه مي دارد تا آب خوش از گلوي ریاکار و بخیل و تنگ نظر پایین نرود. حافظ به زبان طنز صریح به ریاکاران مي گوید: آن چه شما بر زبان مي آورید خود به آن اعتقاد ندارید، چون در خلوت همان کار هایي را مي کنید که آشکارا در ذمّ آن سخن مي رانید.

واعظان که این جلوه بر محراب و منبر مي کنند
چون به خلوت مي روند آن کار دیگر مي کنند

مشکلي دارم ز دانشمند مجلس باز پرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر مي کنند

گوئیا باور نمي دارند روز داوري که این
همه قلب و دغل در کار داور مي کنند
حافظ در طنزي کنایه آمیز از یار و دوست مغرور مي خواهد به خود بیندیشد و سره را از ناسره تشخیص دهد و به او براي درک حقیقت هشدار مي دهد:

چو بشنوي سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نئي جان من، خطا این جاست

این هم طنزي در مورد بي وفایي دنیا که عروس هزار دامادش مي داند:

مجو درستي عهد از جهان سست نهاد
که این عجوزه عروس هزار داماد است

امّا اوج طنز حافظ در غزلي است که در پاسخ عارف و شاعر معاصرش نعمت الله ولي مي سراید. شاه نعمت الله ولي، در سروده اي مي گوید:

ما خاک راه را به نظر کیمیا کنیم
صد درد دل به گوشه چشمي دوا کنیم

در چین صورتیم و چنین شاد و خرمیم
بنگر که در سرا چه معني چه ها کنیم

حافظ شیرین سخن نیز در برابر این اعجاز و کرامت شاعر کرماني(نعمت الله ولي) نهایت طنز را به کار مي گیرد. اوج نکته طنز هنرمندانه لسان الغیب در این است که ابعاد این طنز به حدي گسترده است که طنز را در هاله اي از انتقاد توأم با تحسین به کار مي برد و در پاسخ شاه نعمت الله ولي در غزل شیوایي با طنزي استادانه مي گوید:

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمي به ما کنند

دردم نهفته به ز طبیبان مدعي باشد
که از خزانه غیبش دوا کنند

حالي درون پرده بسي فتنه مي رود
تا آن زمان که پرده برافتد چه ها کنند!

و در دنباله غزل به شاعر کرماني مي گوید:

بي معرفت مباش که در من یزید عشق
اهل نظر، معامله با آشنا کنند

و بالاخره در مقطع غزل باز لسان الغیب طنز زیبا و نکته پردازي خود را به کار مي گیرد:

حافظ دوام وصل میسر نمي شود
شاهان کم التفات به حال گدا کنند

و مراد از شاهان، خودِ شاه نعمت الله ولي است که حافظ به طنزي رندانه خود را در کسوت گدا مي پوشاند و شاعر کرماني را در قباي شاهي.

طنز در گلستان سعدي: گلستان کتابي است سرشار از لطایف و حکمت ها. بسیاري از این لطایف با نکته سنجی هاي ظریق و تأویل هاي باریک طنزگونه همراهند. لایه هاي دروني تعدادي از حکایات را، آیات و احادیث و یا تأویل و تعبیر آن ها در بر گرفته است. اولین حکایت گلستان با نکته اي انساني آغاز مي شود و سفارش مي کند که دروغ مصلحت آمیز به از راستي فتنه انگیز. و حتي دومین حکایت نیز با تأویلي هنرمندانه، دیگران را از دنیاپرستي نهي مي کند: «یکي از ملوک خراسان محمود سبکتگین را به خواب چنان دید که جمله وجود او ریخته و خاک شده مگر چشمان او که هم چنان در چشم خانه مي گردید و نظر مي کرد. سایر حکما از تأویل آن فرو ماندند مگر درویشي که به جاي آورد و گفت: هنوز نگران است که ملکش با دگران است.»
بسیاري از نکات اخلاقي دیگر در پس ضرب المثل ها و کلمات قصار عنوان گردیده اند، از جمله:

- اي مردم بکوشید یا جامه زنان بپوشید.
- ده درویش در گلیمي بخسبند و دو پادشاه در اقلیمي نگنجند.

حکایات بسیاري وجود دارد که رویکردي اخلاقي دارند؛ یعني در صدد انتقاد و اعتراض و نهي هستند و نکته هایي اخلاقي را درباره زمینه هاي مختلف اخلاق اجتماعي در قالب طنز عنوان مي کنند، مانند«درویشي مستجاب الدعوه در بغداد پدید آمد. حجاج یوسف بخواندش و گفت: دعاي خیري بر من بکن، گفت: خدایا جانش بستان! گفت: «از بهر خدا این چه دعاست؟!» گفت: دعاي خیرست تو را و جمله مسلمانان را. نیز «یکي از ملوک بي انصاف پارسایي را پرسید که از عبادت ها کدام فاضل تر است؟ گفت: تو را خواب نیم روز تا در آن یک نَفَس خلق را نیازاري.
نیز: ناخوش آوازي به بانگ بلند قرآن همي خواند. صاحبدلي بر او بگذشت، گفت: تو را مشاهره چند است؟ گفت: هیچ گفت: پس چرا زحمت خود دهي؟ گفت: از بهر خدا مي خوانم. گفت: از بهر خدا مخوان.

ببري رونق مسلماني
گر تو قرآن بدین نمط خواني

حکایات و توصیه ها(کلمات قصار) نغز طنزگونه بسیاري از استاد سخن سعدي وجود دارد که از جهت موضوع مشترک بین اخلاق و دین هستند. نظیر:
همه کس را دندان به ترشي کُند
شود مگر قاضیان را که به شیریني.

قاضي که به رشوت بخورد پنج خیار
ثابت کند از بهر تو خربزه زار

ذکر همین مختصر دلیلي است روشن بر توانمندی هاي سعدي در عرصه طنز، به خصوص طنزهایي که کارکردي دیني دارند و به اصطلاح لباس دیني بر تن نموده اند. این ها مي تواند الگوي مناسبي باشد براي هنرمندان عرصه طنز دیني و نیز دینداران هنرمند. زیرا که این توصیه ها و تذکرها خود دعوتي براي شناخت و درک دین و احیا و بازسازي فرهنگ دیني است.

طنز در اسرار التوحید: کتاب«اسرار التوحید في مقامات شیخ ابوسعید» نوشته«محمد بن منوّر» چنان که از نام کامل آن دانسته مي شود، زندگي نامه ابو سعید ابي الخیر (357-440) است که در تاریخ عرفان ایراني والاترین پایگاه را، در کنار حلاج و بایزید و چند تن دیگر، دارا مي باشد. این کتاب نه تنها زندگی نامه بو سعید بلکه از برجسته ترین منابع تاریخ تصوف ایران و از مهم ترین اسناد تاریخ اجتماعي این سرزمین، در یکي از مهم ترین ادوار تاریخ ایران نیز به شمار مي رود. اطلاعات تاریخي و اجتماعي، وضع دین و مذهب و طرز زندگي مردم و مسائل زندگي شهري و روستایي ایران را در کمتر کتابي به این دقت و تفصیل مي توان مشاهده کرد. حکایات بسیاري در این کتاب ارزشمند موجود است که وجود عنصر طنز باعث جذابیت و گیرایي خاص آن شده است.
... خواجه امام مظفّر حمدان یک روز مي گفت که«کار ما با شیخ بو سعید هم چنان است که پیمانه اي ارزن. یک دانه شیخ بو سعید است و باقي من.» مریدي از آنِ شیخ ما ابو سعید، آن جا حاضر بود، برخاست و پاي افزار کرد و پیش شیخ ما آمد و آن چه از خواجه مظفّر حمدان شنوده بود با شیخ حکایت کرد. شیخ گفت: «خواجه امام مظفّر را بگوي که آن یک هم، تویي ما هیچ نیستیم.»

به نکته طنز آلود در این حکایت توجه کنید: عبارت ما هیچ نیستیم«یک معني پوشیده هم دارد و آن این که ما«هیچ» نیستیم، همه چیزیم، تویي که هیچي!».

طنز در کلیله و دمنه: «کلیله و دمنه» کتابي است که از زبان سانسکریت در دوران انوشیروان به پهلوي و در دوران منصور دوانقي خلیفه عباسي به دست ابن مقفّع(روز به پسر دادویه ملقّب به ابن مقفّع) از پهلوي به عربي ترجمه شد. رودکي شاعر نامي عهد ساماني آن را به نظم درآورد. گر چه جز چند بیت از این اثر نفیس در دست نیست. «کلیله و دمنه» معروف به«بهرامشاهي» در حدود سال 538 هجري به قلم ابوالمعالي نصراللّه بن محمد بن عبدالحمید از متن عربي به فارسي برگردانده شده است. اینک حکایتي از این کتاب که طنزي آشکار دارد: ... آورده اند که بازرگاني اندک مال بود و مي خواست که سفري رود. صد من آهن داشت، در خانه دوستي بر وجهِ امانت بنهاد و برفت. چون باز آمد امین، ودیعت فروخته بود و بها خرج کرده. بازرگان روزي به طلبِ آهن به نزدیک او رفت. مرد گفت: آهن در بیغوله خانه بنهاده بودم و در آن احتیاطي نکرده، تا من واقف شدم موش آن را تمام خورده بود. بازرگان گفت: آري، موش آهن را نیک دوست دارد و دندان او بر خائیدن آن قادر باشد. امینِ راست کار شاد گشت، یعني که«بازرگان نرم شد و دل از آهن برداشت»، گفت: امروز مهمانِ من باش. گفت: فردا باز آیم. بیرون رفت و پسري را از آنِ او ببرد. چون بطلبیدند و ندا در شهر افتاد، بازرگان گفت: من بازي را دیدم کودکي را مي برد. امین فریاد برآورد که: مُحال چرا مي گویي؟ باز کودک را چگونه برگیرد؟ بازرگان به خندید و گفت: دل تنگ چرا مي کني؟ در شهري که موشِ آن صد من آهن بتواند خورد آخِر باز کودکي را هم بر تواند داشت...

طنز در قابوسنامه: یکي از مهم ترین و قدیمي ترین کتاب هایي که در آن به عنصر طنز مستقیما اشاره شده، کتاب«نصیحت نامه» مشهور به قابوس نامه است، تألیف امیر عنصر المعالي کیکاووس بن اسکندر بن قابوس وشمگیر، از امیران زیاري گرگان و طبرستان که آن را در سال 457 ه. ق. براي فرزند خود گیلانشاه نوشته و از بهترین و زیباترین نمونه هاي نثر فارسي است. دکتر ذبیح اللّه صفا در کتاب«تاریخ ادبیات ایران»، در مورد آن مي نویسد: ... روش انشاء عنصر المعالي در این کتاب، همان شیوه نثر مرسل فارسي است که در قرن چهارم و پنجم معمول نویسندگان بوده است. و اگر اختصاصي در این انشاء بخواهیم، باید آن را در کهنگي زبان و علاقه مؤلف آن به آوردن بسیاري از اصطلاحات و تعبیرات و ترکیبات، به صورتي که در زبان فارسي اوائل قرن پنجم متداول بوده است، بدانیم...

اینک حکایتي شیرین و پندآموز از این کتاب که عنصر طنز در آن نمودي خاص دارد: ... شنیدم که وقتي دو صوفي با هم همي رفتند، یکي مجرد بود و دیگري پنج دینار داشت. مجرّد دلیر همي رفت و باک نداشت و هر کجا که رسیدي ایمن بودي و جایگاه مخوف مي خفتي و مي غلتیدي به مراد دل و خداوند پنج دینار، از بیم نیارستي خفتن و لیکن به نفس، موافق او بودي، تا وقتي به سر چاهي رسیدند جایي مخوف بود و سَرِ چند راه بود. صوفي مجرّد طعام بخورد و خوش بخفت و خداوندِ پنج دینار از بیم نیارست خفتن. همي گفت: چه کنم. پنج دینار زر دارم و این جاي مخوف است و تو بخفتي و مرا خواب نمي گیرد؛ یعني که نمي یارم خفت و نمي یارم رفت. صوفي مجرّد گفت: پنج دینار به من ده، بدو داد. وي به تَکِ چاه انداخت، گفت: بِرستي، ایمن بخسب و بنشین و برو، که مفلس در حصارِ رویین است... .

********************************************************************

آنکس که از خــانه ی انــــدیشه به کوچـــه ی ایـــمان وارد شود با بــن بست مواجــه نمــی شود..."

***************************************

فرزانه وار آرام باش ، آنان که به سرعت می دوند زمین می خورند . . .
رفتن دلیل نمی خواهد بهانه های ماندنت که تمام شود کافی ست ...!!!
چقدر این قفس برایم تنگ است. من تاب تنگنا ندارم !

تاریخ انقضای احساسم گذشته است و ممکن است دیگر معتبر نباشد.
*********************************************************
 
گناهی بزرگتر از این نیست که از گناهان انسانی دیگر پرده برداریم.
 
خدا را بخوان تا خدا تو را از خواندني ها قرار دهد
*******************************************
 
بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان این است که

نه
سواد کافی برای حرف زدن
داشته‌باشد

نه
شعور لازم برای خاموش ماندن .


************************************************************
 
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم
با کافران چه کارت ، گر بت نمیپرستی
**********************************************
 
ما را به جز خیالت فکری دگر نباشد
در هیچ سر خیالی زین خوب تر نباشد...
**********************************************
 
در زندگی خود چهار چیز را هیچوقت نشکنید: اعتماد، قول، ارتباط و قلب؛ شکسته شدن آنها صدائی ندارد ولی دردناک است
. Never break four things in your life: Trust, Promise, Relation & Heart. Because although you may not hear them break, they do hurt a lot.
****************************************************
 
درد را از هر طرفش بخوانی درد است
دریغ از درمان که عکسش نامرد است!!!

*******************************************************
 
خدایا از من بگیر آنچه که تو را از من میگیرد
********************************************
 
فَمَنْ تابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ وَ أَصْلَحَ فَإِنَّ اللَّهَ يَتُوبُ عَلَيْهِ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحيم(39مائده )
اما آن كس كه پس از ستم كردن، توبه و جبران نمايد، خداوند توبه او را مى‏پذيرد (و از اين مجازات معاف مى‏شود، زيرا) خداوند، آمرزنده و مهربان است‏

************************************************
 
صبر کن سهراب!
قایقت جا دارد؟
من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم....
*******************************************************
 
بیا و قلب زمان را ز آه خود بشکن

سکوت آینه را با نگاه خود بشکن

بیا و بزم دروغین دل ربایان را

ز دل ربائی خال سیاه خود بشکن

طلسم کهنه ی شبهای بی تو بودن را

به پرتو افکنی روی ماه خود بشکن

تو را به جان شب و روزهای دلتنگی

بیا و قلب زمان را ز آه خود بشکن

يامهدى(عج) ادركنى
***********************************************
 
کسی که خود را موظف به رعایت ادب کند ، بدی هایش کاسته می شود .

امام علی(ع)
**********************************
 
چه می‌شود اگر زندگی
زندگی باشد
ما آسان باشیم
آسمان، وسیع
آوازها، عجیب.


اصلا نگرانِ نگفتن نباشیم
برویم پُشتِ سرمان را
تا هفت پُشتِ هر چه بی‌خیال ... نگاه نکنیم
خیال کنیم رفته‌ایم، خُل شده‌ایم
داریم خیره به خوابِ خودمان
خوابِ خودمان را می‌بینیم.
****************************************
 
سبحه برکف، توبه بر لب، دل پر از شوق گناه
معصیت را خنده می آید ز استغفار ما
*****************************************
 
شرمنده از آنیم که در روز مکافات

اندر خور غفو تو نکردیم گناهی

**************************************

آقا بیا تا زندگی معنابگیرد

شاید دعای مادرت زهرابگیرد

آقا بیا تا با ظهورچشمهایت

این چشمهای ما کمی تقوابگیرد

پایین بیا خورشید پشت ابرغیبت

تا قبل از آنکه کار ما بالابگیرد

آقا خلاصه یک نفر بایدبیاید

تا انتقام دست زهرا رابگیرد

*********************************************************
 
ریاست به دست کسانی خطاست
که از دستشان دست ها بر خداست
 
ورق هاى دفتر من سیاه مى شوند و گیسوان تو سپید
من قد مى کشم تا تو نفس مى کشى...

هر روز
در تو پیامبرى بامن سخن مى گوید
که چشم هایش از بى خوابى سُرخ اند
آه!

در کلاس درس تو
حتى تخته سیاه روسفید شد
من هنوز شرمنده...

چقدر خسته ات کردم...
آورده اند که...


هدیه

شخصى در مدینه، مدرسه اى بنا کرده و به آموزش کودکان مشغول بود. روزى یکى از فرزندان امام حسین علیه السلام به مدرسه وى رفت و آیه شریفه «الحمد لله رب العالمین» را آموخت. وقتى به منزل برگشت، آیه را تلاوت کرد و معلوم شد آن را در مدرسه از معلم آموخته است.

امام حسین علیه السلام هدایاى بسیارى براى معلم فرستاد؛ آن گونه که موجب شگفتى گروهى از یاران آن حضرت شد.

آنها نزد امام آمدند و عرض کردند: آیا آن همه پاداش به معلم رواست که شما در برابر آموزش یک آیه، این همه براى وى فرستاده اید؟ حضرت فرمود: آنچه دادم، چگونه برابرى مى کند با ارزش آنچه او به پسرم آموخته است؟
تقدیم به تمامی معلمانم در سال های کودکی و جوانی و...
[ دوشنبه 7 فروردین1391 ] [ 22:17 ] [ سیدعلی کرامتی‎مقدم ]

 هر کاری با بسم الله الرحیم شروع نشود، ناقص و ابتر است.

سیدعلی کرامتی مقدم

مدارس جمهوری اسلامی ایران در فطر

[ جمعه 4 فروردین1391 ] [ 16:58 ] [ سیدعلی کرامتی‎مقدم ]
 

حسنک، اهل نيشابور است، از خانواده‌ی معتبر ميکائيلی، به دوران

سلطان محمود وزير است و گويا بيشتر از درباريان ديگر، دل با مردم

ـ مخصوصاً نيشابوريان دارد ـ در دوران وزارتش چنانکه عادت زشت حکومتگران

و اطرافيانشان بوده، پيشرفتش مورد حسادت ديگرانی قرار می‌گيرد،

که لابد پست و مقامی نداشته‌اند، يا خود را لايق پست و مقام بهتری،

مثلاً وزارت، به جای حسنک می‌دانسته‌اند و چون می‌دانند محمود به

حسنک علاقه دارد و دسايس فتنه‌گران و حسودان را به جد نمی‌گيرد،

مستقيماً نزد خليفه بغداد بدگویی می‌کنند که حسنک قرمطی است

(يعنی شيعه است) خليفه نامه‌ای به محمود می‌نويسد که شنيده‌ايم

وزيرت قرمطی است و... اما محمود ترسی از خليفه ندارد، پس به کاتب می‌گويد:

بايد به اين خليفه‌ی خرفت‌شده نوشت که من خود انگشت کرده‌ام در عالم

و قرمطی می‌جويم و بر دار می‌کنم، چگونه ممکن است وزيرم قرمطی باشد؟

و مسئله مسکوت می‌ماند. البته حسنک در سفری به مصر نزد خليفه‌ی

فاطمی مصر رفته و گويا از خليفه‌ی مصری خلعتی هم گرفته است.

اما قضيه با قلدری محمود فيصله می‌يابد، اما آتشی می‌شود و زير خاکستر

فتنه‌اندوزان می‌ماند. بعد از محمود، ميان دو پسرش مسعود و محمد جنگ

درمی‌گيرد و حسنک از بخت بد، طرف محمد را می‌گيرد، حتی مسعود برايش

پيغام می‌فرستد که محمد را رها کن و با ما باش تا قدر بينی و در وزارتت

باقی بمانی . اما حسنک اهل دودوزه‌بازی سياسی نيست، دل و زبانش يکی است

، نه مثل بسياری از بزرگان آن وقت که ظاهراً با محمد بودند اما مخفیانه به

مسعود لبيک گفته بودند و با او مکاتبه‌ها داشتند (و يکی ازعلل شکست محمد،

غير از بی‌عرضگی خود او، وجود همين دارنده‌های دکان‌های دو در بود)

اما حسنک؟ آدمی است که نمی‌تواند هر سمت که باد می‌آيد به همان

سمت خرمن به باد بدهد، چون حقيقت و راستی را باور دارد، جواب پيغام مسعود

را قدری درشت می‌دهد: که من با محمد بيعت کرده‌ام و به بيعتم احترام می‌گذارم،

اگر تو سلطان شدی، حسنک را بر دار کن! (که تو را لبيک نگفته است)

بخت نابسامان مسعود پيروز می‌شود. حالا می‌تواند بدون دوز و کلک

حسنک را بکشد، اما حاکمان ستمکار هيچ‌گاه روراست نيستند،

به جای اينکه بی‌دروغ و فريب کار کنند، ريا می‌ورزند و دروغ را راست

وانمود می‌کنند. حسنک را می‌کشد، اما پيش از کشتن برايش پيغام

می‌فرستد که: تو گفتی اگر شاه بشوم، تو را به دار بزنم، اما من

طالب مرگ تو نيستم، ولی خليفه از بغداد پيک فرستاده است که

حسنک قرمطی را بايد بردار کنی تا من‌بعد کسی جرئت نکند از

خليفه‌ی مصر خلعت بگيرد! درصورتی‌که شايد خليفه حسنک را فراموش

کرده بود و در اين مورد پيغامی هم نفرستاده بود. يعنی مثل اکثر حاکمان

ستمگر دروغ زن، مسعودمی‌کشد اما به پای ديگری می‌نويسد.

به نگاه ابوالفضل بيهقی برگرديم و ببينيم چقدر به حقيقت ارج می‌نهد،

می‌نويسد: «از اين قوم که من سخن خواهم راند يک دو تن زنده‌اند،

در گوشه‌ای افتاده و خواجه بوسهل زوزنی، چند سال است تا گذشته

شده است و به پاسخ آن که از وی رفت گرفتار (يعنی در قيامت خود او

جواب کارهايش را بايد بدهد) و ما را با آن کار نيست ـ هرچند مرا از وی بد آمد ـ

به هيچ حال، چه عمر من به شست و پنج آمده و بر اثر وی ببايد رفت.»

(چقدر منطقی؟ از بوسهل به بيهقی بدی‌ها رسيده است،

اما مثل خاله‌زنک‌ها پشت سر مرده بد نمی‌گويد، چون عقيده دارد

اگر حرف بزند در آن دنيا گرفتار می‌شود. يعنی مرگ را مثل رگ گردن

به خود نزديک می‌داند ـ که مؤمن واقعی جز اين نيست.) اما به دو نکته‌ی

ديگر اشاره کنم و فعلاً حرف را تمام نمايم، مسعود تنها جان حسنک را نمی‌گيرد،

به بازماندگانش هم ستم می‌کند. يعنی پيش از کشتن اموال مرد را در روز

روشن و برابر چشم بسياری، می‌دزدد و مضحک اينکه کلاه شرعی بر اين

چپاول خود می‌گذارد، از قول بيهقی بخوانيم: ـ «و دو قباله نبشته بودند همه

اسباب و ضياع حسنک را به‌جمله از جهت سلطان و يک يک ضياع را نام بر

وی خواندند و وی اقرار کرد به فروختن آن به طوع و رغبت و آن سيم که

معين کرده بودند بستد و آن کسان گواهی نبشتند، و حاکم سجل کرد در

مجلس و ديگر قضات نيز، علی الرسم فی امثالها.» (دقت می‌کنيد؟

سيم را معين کرده بودند، يعنی خود مسعود يا طرفدارانش و بعد:

علی الرسم فی امثالها، يعنی طبق رسم هميشه‌ای که در چنين مواردی

هست، يعنی مال مردم را به ميل و قيمت خودخواسته می‌گرفته‌اند و...)

يا پای دار وقتی به مردم تماشاچی می‌گويند: سنگ بزنيد، کسی سنگ

نمی‌زند و همه گريه می‌کنند، اوباش و اراذل را پول می‌دهند که سنگ

بزنند (تا بگويند مردم چنان از حسنک متنفر بودند که بدون احساس ناراحتی

او را سنگسار کردند و مسلم اين دوز و کلک‌ها، از ترس طغيان و شورش

مردم صورت می‌گرفت.) برای همين مجبور به حفظ ظواهر بودند. مثلاً وانمود

می‌کنند که سر حسنک را خليفه خواسته است و بايد برای او سر را به بغداد

بفرستند. اما بيهقی فاش می‌کند بوسهل برای فرونشاندن و ارضای آن‌همه

نفرت جهنمی خود، سر حسنک را در طشتی سرپوشيده وسط مهمانان

خود می‌نهد و می‌گويد: نوباوه‌ای است، از آن بايد ميل کنيد، يعنی ميوه‌ای

است نوبرانه و چون سرپوش را برمی‌دارند درمی‌يابند سر حسنک است!

و بيهقی می‌نويسد: چون سر حسنک را بديديم همگان متحير شديم و من از

حال بشدم (تحير ندارد؟ چگونه آدمی از ابليس شرورتر می‌شود؟ که:

می‌توانند تا فردا، از تو جلادی بسازند؟)

نکته‌ی آخر، ظرفيت زنی است که آزاده‌مردی چون حسنک را زائيده و بزرگ کرده،

از نگاه بيهقی بنگريم: «و حسنک قريب هفت سال بر دار بماند چنان‌که پای‌هايش

همه فروتراشيد و خشک شد...

و مادر حسنک زنی بود سخت جگرآور، چنان شنودم که دوسه ماه ازو اين حديث

نهان داشتند، چون بشنيد جزعی نکرد چنان‌که زنان بکنند، بلکه بگريست به درد

چنان که حاضران از درد وی خون گريستند، پس گفت: بزرگا مردا که اين

پسرم بود! که پادشاهی چون محمود اين جهان بدو داد و پادشاهی

چون مسعود، آن جهان»

چون مادر حسنک نيز مثل ما اعتقاد داشت«آنان که در راه خدا

کشته می‌شوند، نزد خدای خودزنده‌اند و از جانب او روزی می‌خورند.»

تاریخ بیهقی : ابوالفضل بیهقی

[ جمعه 4 فروردین1391 ] [ 16:54 ] [ سیدعلی کرامتی‎مقدم ]

داد معشوقه‌ به‌ عاشق پیغام که‌ کُند مادرِ تو با من‌ جنگ


هر کُجا بیندم‌ از دور کُند چهره‌ پر چین‌ و جبین‌ پُر آژنگ

با نگاهِ غضب‌ آلود زند بر دلِ نازکِ‌ من‌ تیرِ‌ خدنگ

مادرِ سنگ‌دلت‌ تا زنده‌ست‌ شهد در کامِ من‌ و توست‌ شَرنگ

نشوم‌ یکدل‌ و یکرنگ‌ تو را تا نسازی‌ دلِ او از خون‌ رنگ

گر تو خواهی‌ به‌ وصالم‌ برسی‌ باید این‌ ساعت‌ بی‌خوف و درنگ


روی‌ و سینۀ تنگش‌ بدری‌ دل‌ برون‌ آری‌ از آن‌ سینۀ‌ تنگ

گرم‌ و خونین‌ به‌ منش‌ باز آری‌ تا بَرد ز آینۀ‌ قلبم‌ زنگ

عاشقِ بی‌خرد ناهنجار نه،‌ بل‌ آن‌ فاسقِ بی‌عصمت‌ و ننگ

حُرمتِ مادری‌ از یاد ببُرد خیره‌ از باده‌ و دیوانه‌ ز بنگ

رفت‌ و مادر را افکند به‌ خاک‌ سینه‌ بدرید و دل‌ آورد به‌ چنگ

قصدِ سرمنزلِ‌ معشوق‌ نمود دلِ مادر به‌ کفش‌ چون‌ نارنگ

از قضا خورد دمِ در به‌ زمین‌ و اندکی‌ سُوده‌ شد او را آرنگ

وان‌ دل‌ گرم‌ که‌ جان‌ داشت‌ هنوز اوفتاد از کف‌ آن‌ بی‌فرهنگ

از زمین‌ باز چو برخاست‌ نمود پی‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ


دید کز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌ آید آهسته‌ برون‌ این آهنگ ‌

آه دست‌ پسرم‌ یافت‌ خراش آه‌ پای‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ


این قطعه از سروده‌های «ایرح میرزا» را کمتر کسی است که نشنیده یا نخوانده باشد.

ولی شاید عده‌ای ندانند پیشینۀ سرودن این قطعه چیست و اصل آن چه بوده و از کجاست؟

زنده‌یاد دکتر محمدجعفر محجوب در کتاب «دیوان کامل ایرج میرزا» در توضیح این شعر  می‌نویسد:

این قطعه را ایرج به‌منظور شرکت در مسابقه‌یی که مجلۀ ایرانشهر (چاپ برلین) در شمارۀ چهارم از سال دوم انتشار خود [سال 1302 شمسی] مطرح کرده بود،سروده است.

در این مجله قطعه‌ای از زبان آلمانی ترجمه شده و از شاعران ایران خواسته بود که آن را به شعر فارسی در آورند. این قطعه «دل مادر» نام داشت و این است

عین ترجمۀ فارسی آن:

«شب مهتاب بود. عاشق و معشوق در کنار جویی نشسته مشغول راز و نیاز بودند.

دختر از غرور حُسن مست و جوان از آتش عشق در سوز و گذاز بود. جوان گفت:

ای محبوب من،آیا هنوز در صافی محبت و خلوص عشق من شُبهه‌ای داری؟

من که همه چیزِ خود حتی گران‌بهاترین دارایی خویش یعنی قلبِ خود را نثار راه عشق تو کرده‌ام.

دختر جواب داد: دل در راه عشق باختن نخستین قدم است. تو دارای یک گوهر قیمت‌داری هستی که گران‌بهاتر از قلب توست و تنها آن گوهر نشان صدق تو می‌تواند بشود. من آن گوهر را از تو می‌خواهم و آن دل مادر توست. اگر دلِ مادرت را کنده بر من آوری من به صدقِ عشقِ تو یقین حاصل خواهم کرد و خود را پای‌بند مهرِ تو خواهم ساخت.

این حرف در ته روح و قلب جوان دل‌باخته طوفانی برپا کرد؛ ولی قوتِ عشق بر مهرِ مادر غالب آمده از جا برخاست و در آن حالِ جنون رفته قلبِ مادر خود را کنده راه معشوق پیش گرفت.

با آن شتاب که راه می‌پیمود ناگاه پایش لغزیده به زمین افتاد؛ دلِ مادر از دستش رها شده روی خاک غلتید و در آن‌حال صدایی از آن دل برخاست که می‌گفت: پسر جان؛آیا صدمه‌ای برایت رسیده!؟».

در این مسابقه نیز ایرج میرزا از دیگر شاعران بهتر سرود و قطعۀ «قلبِ مادر» وی چندان شهرت یافت که در صفحات گرامافون ضبط شد و جزء شاهکارهای ادبی در آمد و هنوز هم در غالب جشن‌های فرهنگی و تربیتی که در دبیرستان‌ها و دبستان‌ها منعقد می‌شود، یکی از مهیج‌ترین و جالب توجه‌ترین قسمت‌های آن این قطعه است

که معمولا به‌صورت «دکلاماسیون» خوانده می‌شود.

**************************************

******************************************

****************************************

هر که منظور خود از غیر خدا می طلبد

او گدایی است که حاجت ز گدا می طلبد

- يادها رفتند و ما هم ميرويم از يادها

کي بماند برگ کاهي در ميان بادها

- کاش در کتاب قطور زندگي سطري باشيم ماندني ... نه حاشيه اي از ياد رفتني

- بيهوده متاز که مقصد خاک است

- هرگز برای خوشبختی امروز و فردا نکن

- نماز وقت خداست انرا به ديگران ندهيم

- هرگاه در اوج قدرت بودی به حباب فکر کن

- هر چه قفس تنگ تر باشد، آزادی شیرین تر خواهد بود

- دروغ مثل برف است که هر چه آنرا بغلتانند بزرگتر می شود

- هرگز از کسي که هميشه با من موافق بود چيزي ياد نگرفتم

- خطا کردن یک کار انسانی است امّا تکرار آن یک کار حیوانیست

- دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن آموخته است

- تنها موقعی حرف بزن كه ارزش سخنت بیش از سكوت كردن باشد

- هیچ زمستانی ماندنی نیست...حتی اگر تمام شبهایش یلدا باشد

- مرد بزرگ، كسي است كه در سينۀ‌خود ، قلبي كودكانه داشته باشد

- سقف آرزوهایت را تا جائی بالا ببر كه بتوانی چراغی به آن نصب كنی

- يادها رفتند و ما هم ميرويم از يادها. کي بماند برگ کاهي در ميان بادها

- دوست داشتن کسي که لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است

- هيچوقت نمی‌توانيد با مشت گره ‌کرده ، دست کسی را به گرمی بفشاريد

- نگاه ما به زندگي و کردار ما تعيين کننده ي حوادثي است که بر ما مي گذرد

- کاش در کتاب قطور زندگي سطري باشيم ماندني ... نه حاشيه اي از ياد رفتني

- هر که منظور خود از غیر خدا می طلبد ، او گدایی است که حاجت ز گدا می طلبد

- در برابرکسی که معنای پرواز را نمیفهمد هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد

 

***********************************

***********************************

صورت انسان نمي بينم در اين خلق جهان

مي كنم فرياد واويلا زدست جاهلان

جملگي افتاده اند در دام شيطان

همچو مرغ هيمه ي دوزخ شوند ياران

 همه اين غافلان مرد آكه چون نديدم درميان

مردمان همچو حيوان مانده اندر گل همه اين ناكسان

من از آن ترسم كه آتش ها بسوزد خشك وتر

عاقبت از شومي جرم همه اين ابلهان

صوفي بيچاره گر مانند حيوان نيستي

راز خود در دل نهان دار و مگو بامردمان

در ادامه ی مطلب درباره ی مریم حیدرزاده بخوانید

 


ادامه مطلب
[ جمعه 4 فروردین1391 ] [ 16:53 ] [ سیدعلی کرامتی‎مقدم ]
 

آرامش چیست؟

نگاه به گذشته و شکر خدا.

نگاه به آینده و اعتماد به خدا.

نگاه به اطراف و جستجوی خدا.

نگاه به درون و دیدن خدا .

” لحظه هایتان سرشار از بوی خدا

******************************

با تمام وجود گناه کردم و در تکرار آن اصرار

اما! نه نعمتش را از من گرفت، نه گناهانم را فاش کرد

اگر اطاعتش را کنم چه می کند ...؟


دکتر شریعتی

*****************************************

هرگز برای خيسی صورتم باران را بهانه نکردم واين همان دليل بزرگ زندگی است .



تبريک واژه زيبايی است برای انسانهاي بزرگ پس تبريک من را برای نوشته های زيبايتان بپذيريد

**************************************

خدایا کمکم کن

تا هر گامی که درسال جدید بر میدارم گامی باشد


در راه بندگـــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــی تو

در راه طلـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــب تو
و در راه عشـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــق تو

خدایا توفیق خدمت به خلق را از ما مگیر

خدایا .......

خدایا.....

خدایا ما را از منتظران واقعی آن حضرت قرار بده

خدایا .............

آمین یا رب العالمین

**********************************

(اللهم عجل وليك الفرج)
بيدارشو...
كه همه خوابند.شيطان مدت هاست كه لالايي مي خواند،نغمه هايش درگوش ما به خود مي بالند..

آن موقع ها، زبان درخفقان بود و مشت آزاده.............اكنون قلب درخفقان است و زبان آزاد است..

اين زبان چه رنگ ها مي ريزد؟!....مشت آزاده در كوچه ايي از دنيا آيد و دگر محو شود...

سهراب ميگفت:خانه دوست كجاست؟................گفت:آه...نشاني ميپرسي كه نشاني ندارد...

خواهش مي كنم بيدار شو....به كمكت نياز دارم....خانه ايي بايد ساخت....دوستمان خانه ندارد..

******************

یکرنگی وبوی تازه از عشق بگیر

پرسوزترین گدازه از عشق بگیر


درهر نفسی که می تپی ای دل من

یادت نرود اجازه از عشق بگیر

**********************************

.
..
...

گویند که در کعبه سیصد و شصت بت نهاده بودند
ولی اگرحسابگران عالم بخواهند که تعداد بتان سینه تو را بشمارند
عاجز آیند
...
..
.

 *******************************
شاید درد من، دلیل خنده کسی شود
اما خنده ی من، هرگز نباید باعث درد کسی شود.


***********************************

آرام باش، توکل کن، تفکر کن، سپس آستینها را بالا بزن، آنگاه دستان خداوند را می بینی که زودتر از تو دست به کار شده است
*******************************
خدایا توفیقمان ده كه اگر با خون وضو نگرفتیم.
با یاد خون دادگان وضو بگیریم
.

شهید علی چیت سازان


امضاء » مهتاب (عصربیداری)
نیمی از جهان، افرادی هستند که چیزی برای گفتن دارند
و نمی توانند بگویند؛

و نیم دیگر افرادی هستند که چیزی برای گفتن ندارند،

ولی همیشه حرف میزنند.
- رابرت فراست
****************************************
به آیت الله بهجت گفتند :

چه کار کنیم تا آدم بشویم ؟


فرمودند: نگویید چکار کنیم! بلکه بگویید چه کار نکنیم تا آدم بشویم ...
************************************
دعای شما همیشه این باشد که خداوند یک لحظه ما را به خودمان وا نگزارد
شهید صبوری
چقدر انسان فراموشکار است؛و به درستی او را انسان نامیده اند. نامی از ریشه نسیان و فراموشی.آنقدر گرم زندگی و زرق و برق دنیا شده ایم که فقط گاهی به یاد خدا می افتیم و ای کاش برعکس بود،فقط گاهی به یاد دنیا می افتادیم.
****************************************
آنجا که تقدیر واقع نگردیده از تدبیر کاری ساخته نیست . (دکتر شریعتی )
*****************************************
این دیده نیست، لایق دیدارِ رویِ تو
چشمی دگر بده ، تا تماشا کنم تو را

بر جمال ماه مهدی صلوات


*****************************************
بنویسید بر سنگ لحدم
من فقط عشق حسین بن علی را بلدم
ننویسید که او نوکر بدعهدی بود
بنویسید که او منتظر مهدی (عج)بود...
اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم
التماس دعای فرج

یادم باشد:
خدا عشق است.
یادم باشد:
زبان صحبت با خدا تنها زبان دل است.
یادم باشد:

خدا فقط به دل آدم ها نگاه می کند .
یادم باشد:

به خدا دروغ نگویم .
یادم باشد:

زندگی را جشن بگیرم هرچند خسته باشم.

******************************************************

******************************************************

 

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

بفهمی زندگی بی عشق نازیباست

دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی

به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی

بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها

بخوانی نغمه ای با مهر

دعایت می کنم، در آسمان سینه ات

خورشید مهری رخ بتاباند

دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی

بیاید راه چشمت را

سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر

دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی

با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را

دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا

تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری

و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد

مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی

دعایت می کنم، روزی بفهمی

گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است

دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد

با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست

شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا

بخوانی خالق خود را

اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور

ببوسی سجده گاه خالق خود را

دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی

پیدا شوی در او

دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و

با او بگویی:

بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست

دعایت می کنم، روزی

نسیمی خوشه اندیشه ات را

گرد و خاک غم بروباند

کلام گرم محبوبی

تو را عاشق کند بر نور

دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی

با موج های آبی دریا به رقص آیی

و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی

بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی

لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی

به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی

دعایت می کنم، روزی بفهمی

در میان هستی بی انتها باید تو می بودی

بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا

برایت آرزو دارم

که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو

اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

بگیرد آن زبانت

دست و پایت گم شود

رخساره ات گلگون شود

آهسته زیر لب بگویی، آمدم

به هنگام سلام گرم محبوبت

و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را

ندانی کیستی

معشوق عاشق؟

عاشق معشوق؟

آری، بگویی هیچ کس

دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی

ببندی کوله بارت را

تو را در لحظه های روشن با او

دعایت می کنم ای مهربان همراه

تو هم ای خوب من

گاهی دعایم کن

شعر از:کیوان شاهبداغی

************************************************ 

بسم الله نور ...

جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت. شیطان هر روز صبح از جهنم

بیرون می آمد و مشت مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها

می پاشید و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش می داد...

خورشید ، تاریکی را می شست . می برد و شیطان برای آوردن تاریکی هی راه

بین جهنم و روز را می رفت و برمی گشت. و این خسته اش کرده بود.

شیطان روز را نفرین می کرد. روز را که راه را از چاه نشان می داد و دیو را از آدم.

شیطان با خودش می گفت: کاش تاریکی آنقدر بزرگ بود که می شد روز را و نور

را و خورشید را در آن پیچید یا کاش


و اینجا بود که شیطان نابینایی را کشف کرد: کاش مردم نابینا می شدند. نابینایی

ابتدای گم شدن است و گم شدن ابتدای جهنم.

اما شیطان چطور می توانست همه را نابینا کند! این همه چشم را چطور

می شد ازمردم گرفت!

شیطان رفت و همه جهنم را گشت و از ته ته جهنم جهل را پیدا کرد. جهل را

با خود به جهان آورد. جهل ، جوهر جهنم بود.

حالا هر صبح شیطان از جهنم می آید و به جای تاریکی، جهل روی سر مردم

می ریزد و جهل ، تاریکی غلیظی است که دیگر هیچ خورشیدی از پس اش بر نمی آید.


چشم داریم و هوا روشن است اما راه را از چاه تشخیص نمی دهیم .


چشم داریم و هوا روشن است اما دیو را از آدم نمی شناسیم
.


وای از گرسنگی و برهنگی و گمشدگی.

خدایا ! گرسنه ایم ، دانایی را غذایمان کن.

خدایا ! برهنه ایم ، دانایی را لباس مان کن.

خدایا !گم شده ایم ، دانایی را چراغ مان کن.

***

حکیمان گفته اند: دانایی بهشت است و جهل ، جهنم.

عشق‌ یعنی‌ خدمت‌ بی‌منتی‌

 عشق‌ یعنی‌ طاعت‌ بی‌جنتی‌

گاه‌ بر بی‌احترامی‌ احترام‌

بخشش‌ و مردی‌ به‌ جای‌ انتقام‌

عشق‌ را دیدی‌ خودت‌ را خاک كن‌

سینه‌ات‌ را در حضورش‌ چاک كن‌

عشق‌ آمد خویش‌ را گم‌ كن‌ عزیز

 قوتت‌ را قوت‌ مردم‌ كن‌ عزیز

عشق‌ یعنی‌ مشكلی‌ آسان‌ كنی‌

دردی‌ از درمانده‌ای‌ درمان‌ كنی‌

عشق‌ یعنی‌ خویشتن‌ را گم‌ كنی‌

عشق‌ یعنی‌ خویش‌ را گندم‌ كنی‌

عشق‌ یعنی‌ خویشتن‌ را نان‌ كنی‌

مهربانی‌ را چنین‌ ارزان‌ كنی‌

عشق‌ یعنی‌ نان‌ ده‌ و از دین‌ مپرس‌

در مقام‌ بخشش‌ از آیین‌ مپرس‌

هر كسی‌ او را خدایش‌ جان‌ دهد

آدمی‌ باید كه‌ او را نان‌ دهد

در تنور عاشقی‌ سردی‌ مكن‌

در مقام‌ عشق‌ نامردی‌ مكن‌

لاف‌ مردی‌ می‌زنی‌ مردانه‌ باش

‌ در مسیر عاشقی‌ افسانه‌ باش‌

دین‌ نداری‌ مردی‌ آزاده‌ شو

هرچه‌ بالا می‌روی‌ افتاده‌ شو

در پناه‌ دین‌ دكانداری‌ مكن‌

چون‌ به‌ خلوت‌ می‌روی‌ كاری‌ مكن‌

جام‌ انگوری‌ و سرمستی‌ بنوش‌

 جامه‌ ی تقوی‌ به‌ تردستی‌ مپوش‌

عشق‌ یعنی‌ ظاهر باطن‌نما

باطنی‌ آكنده‌ از نور خدا

عشق‌ یعنی‌ عارف‌ بی‌خرقه‌ای‌

عشق‌ یعنی‌ بنده‌ ی بی‌فرقه‌ای‌

عشق‌ یعنی‌ آن‌ چنان‌ در نیستی‌

 تا كه‌ معشوقت‌ نداند كیستی‌

عشق‌، باباطاهر عریان‌ شده‌

در دوبیتی‌های‌ خود پنهان‌ شده‌

عاشقی‌ یعنی‌ دوبیتی‌های‌ او

مختصر، ساده، ولی‌ پر های‌ و هو

عشق‌ یعنی‌ جسم‌ روحانی‌ شده‌

قلب‌ خورشیدی‌ نورانی‌ شده‌

عشق‌ یعنی‌ ذهن‌ زیباآفرین‌

 آسمانی‌ كردن‌ روی‌ زمین‌

هركه‌ با عشق‌ آشنا شد مست‌ شد

 وارد یک راه‌ بی‌ بن‌بست‌ شد

هركجا عشق‌ آید و ساكن‌ شود

هرچه‌ ناممكن‌ بود ممكن‌ شود

در جهان‌ هر كار خوب‌ و ماندنی‌ است‌

 رد پای‌ عشق‌ در او دیدنی‌ست‌

«سالک آری‌ عشق‌ رمزی‌ در دل‌ست‌»

 شرح‌ و وصف‌ عشق‌ كاری‌ مشكل‌ست‌

عشق‌ یعنی‌ شور هستی‌ در كلام‌

عشق‌ یعنی‌ شعر، مستی‌ والسلام‌

مجتبی کاشانی(م.سالک)

 

معلم چو آمد بنا گه کلاس چو شهری فروخفته خاموش شد

سخنهای ناگفته کودکان به لب نارسیده فراموش شد


معلم زکار مداوم مدام غضبناک و فرسوده و خسته بود

جوان بود و در عنفوان شباب جوانی از او رخت بر بسته بود

سکوت کلاس غم آلود را صدای درشت معلم شکست

ز جا احمدک جست و بند دلش بدین بی خبر بانک ناگه گسست

بیا احمدک درس دیروز را بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت

ولی احمدک درس نا خوانده بود به جز آنچه دیروز آنجا شنفت

عرق چون شتابان سرشک یتیم خطوط خجالت برویش نگاشت

لباس پر از وصله و ژنده اش بروی تن لاغرش لرزه داشت

زبانش به لکنت بیفتاد و گفت ، بنی آدم اعضای یکدیگر اند

وجودش به یکباره فریاد کرد ، که در آفرینش ز یک گوهرند


در اقلیم ما رنچ بر مردمان زبان دلش گفت بی اختیار

چو عضوی بدرد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار


تو کز ، کز ، تو کز وای یادش نبود جهان پیش چشمش سیه پوش شد

سرش را به سنگینی از روی شرم بپائین بیفکند و خاموش شد

ز اعماق مغزش بجز درد و رنج نمی کرد پیدا کلام دگر

در آن عمر کوتاه او خاطرش نمی داد جز آن پیام دگر

ز چشم معلم شراری جهید نماینده آتش خشم او

درونش پر از نفرت و کینه گشت غضب میدرخشید درچشم او

چرا احمد کودن بی شعور ، معلم بگفتا به لحن گران

نخواند ی چنین درس آسان ، بگو مگر چیست فرق تو با دیگران

عرق از جبین احمدک پاک کرد خدایا چه میگوید آموزگار

نمی بیند آیا که دراین میان بود فرق ما بین دار وندار

چه گوید ؟ بگوید حقایق بلند به شهري که از چشم خود بیم داشت

بگوید كه فرق است ما بین او و آنکس که بی حد زر و سیم داشت

به آهستگی احمد بی نوا چنین زیر لب گفت با قلب چاک

که آنها بدامان مادر خوشند و من بی وجودش نهم سر بخاک


به آنها جز از روی مهر و خوشی نگفته کسی تا کنون یک سخن

ندارند کاری بجز خورد و خواب به مال پدر تکیه دارند و من

من از روی اجبار و از ترس مرگ کشیدم از آن درس بگذشته دست

کنم با پدر پینه دوزی وکار ببین دست پر پینه ام شاهد است

سخنهای او رامعلم برید هنوز او سخنهای بسیار داشت

دلی از ستمکاری اغنيا نژند و ستم ديده و زار داشت

معلم بکوبید پا بر زمین ، كه این پیک قلب پر از کینه است

بمن چه که مادرزکف داده ای ؟ بمن چه که دستت پر از پینه است

يكي پيش ناظم رود با شتاب بهمراه خود یک فلک آورد

نماید پر از پینه پاهای او ز چوبی که بهر کتک آورد

دل احمد آزرده و ریش گشت چو او این سخن از معلم شنفت

ز چشمان او کور سوئی جهید بیاد آمدش شعر سعدی و گفت

ببین ، یادم آمد دمی صبر کن تامل ، خدا را ، تامل ، دمی

تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی

بخوانید و به کار ببندید

[ جمعه 4 فروردین1391 ] [ 16:41 ] [ سیدعلی کرامتی‎مقدم ]
 

قطره دلش دريا ميخواست.خيلي وقت بودكه به خدا گفته بود.

هربارخدا ميگفت:ازقطره تادريا راهي است طولاني ، راهي ازعشق وصبوري، هرقطره را

لياقت دريا نيست..........قطره عبوركردوگذشت.قطره پشت سرگذاشت.

قطره روان شدوراه افتادو هر بار، چيزي از رنج وعشق و صبوري آموخت.

تا روزي كه خدا گفت:امروز روز توست.روز دريا شدن.خداقطره را به دريا رساند.قطره طعم دريا

را چشيد...........طعم دريا شدن را اما...............

روزي قطره به خدا گفت: از دريا بزرگتر ...آري از دريا بزرگتر هم هست؟؟؟

خدا گفت: هست.

قطره گفت: پس من آن را ميخواهم بزرگترين را ، بي نهايت را....

خدا قطره را برداشت و در قلب آدمي گذاشت وگفت:اينجا بينهايت ترين است

آدم عاشق بود دنبال كلمه اي ميگذشت تاعشق را توي آن بريزد.اماهيچ كلمه اي توان

سنگيني عشق را نداشت.آدم همه ي عشقش را توي يك قطره ريخت.قطره از قلب عاشق

عبور كردو وقتي قطره از چشم عاشق چكيد خدا گفت:حالا.....تو...بينهايت

تريني.چون.........عكس من در اشك عاشق است.....

 

خدا در مکان های دو از انتظار

به دست افرادی دور از انتظار

و در مواقعی تصور ناپذیر

معجزات خود را به انجام می رساند.

برای آن مهربانِ توانا ، غیرممکن وجود ندارد ...

همیشه ، همیشه و همیشه امیدی هست

***************************************************

نمی ترســـم از کســـی ولی میترســـم ازخــــدا

می ترســـم از کسـی کـه نمیتــرســد از خـــدا

**************************************************

شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند

عشق بورز به آنهایی که دلت را شکستند

دعا کن برای آنهایی که نفرینت کردند

و بخند که خدا هنوز آن بالا با توست

*************************************************

تك تك ساعت چه گويد ، گوش دار

 گويدت بيدار باش اي هوشيار

از تن آسايي و بي كاري بترس

هم مشويك ثانيه غافل ز درس

عقربك آهسته پندت مي دهد

 پند شيرين تر ز قندت مي دهد

همچو من پر طاقت و ورزنده باش

روز تا شب در غم آينده باش

تنبلي آرد به چشمان تو خواب

مي شود آينده ات يك سر خراب

زندگي پيوسته با آينده است

هر كه در آينده باشد ، زنده است

هر كه او غافل ز آينده شود

در برابر آيندگان بنده شود

 

در یک پارک محلی در بنگال هنگامی که دو نفر نابینا نتوانستند شیر آب را

پیدا کنند یک میمون مادر شیر آب را برای آنها باز کرد و تا زمانی که آن ها آب

نوشیده و صورت خود را شستند، میمون همانجا ایستاد ، سپس شیر آب را

بست و از آنجا دور شد!!

yhyg NewFun ir fugj باز کردن شیر آب برای دو نابینا توسط میمون + عکس

لطف ورحمت خدا به مخلوقاتش بي شمار است وقتي او اراده كند

الطاف بي كرانش را از راه هاي مختلف به بندگان وآفريده هايش

مي رساند

وجودش قابل احساس است اگر كمي به رويدادهاي زندگيمان

بينديشيم .

********************************

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوستای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابربشنیدم از هوای تو آواز طبل بازگفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برووان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیستدر دست هر کی هست ز خوبی قراضه​هاستاین نان و آب چرخ چو سیل​ست بی​وفایعقوب وار وااسفاها همی​زنموالله که شهر بی​تو مرا حبس می​شودزین همرهان سست عناصر دلم گرفتجانم ملول گشت ز فرعون و ظلم اوزین خلق پرشکایت گریان شدم ملولگویاترم ز بلبل اما ز رشک عامدی شیخ با چراغ همی​گشت گرد شهرگفتند یافت می​نشود جسته​ایم ماهر چند مفلسم نپذیرم عقیق خردپنهان ز دیده​ها و همه دیده​ها از اوستخود کار من گذشت ز هر آرزو و آزگوشم شنید قصه ایمان و مست شدیک دست جام باده و یک دست جعد یارمی​گوید آن رباب که مردم ز انتظارمن هم رباب عشقم و عشقم ربابی​ستباقی این غزل را ای مطرب ظریفبنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق بگشای لب که قند فراوانم آرزوستکان چهره مشعشع تابانم آرزوستباز آمدم که ساعد سلطانم آرزوستآن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوستوان ناز و باز و تندی دربانم آرزوستآن معدن ملاحت و آن کانم آرزوستمن ماهیم نهنگم عمانم آرزوستدیدار خوب یوسف کنعانم آرزوستآوارگی و کوه و بیابانم آرزوستشیر خدا و رستم دستانم آرزوستآن نور روی موسی عمرانم آرزوستآن​های هوی و نعره مستانم آرزوستمهرست بر دهانم و افغانم آرزوستکز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوستگفت آنک یافت می​نشود آنم آرزوستکان عقیق نادر ارزانم آرزوستآن آشکار صنعت پنهانم آرزوستاز کان و از مکان پی ارکانم آرزوستکو قسم چشم صورت ایمانم آرزوسترقصی چنین میانه میدانم آرزوستدست و کنار و زخمه عثمانم آرزوستوان لطف​های زخمه رحمانم آرزوستزین سان همی​شمار که زین سانم آرزوستمن هدهدم حضور سلیمانم آرزوست

مولوي

پيداكردن انسان واقعي د ر اين روزگار كاربسيار دشواري است وزندگي ومعاشرت

با انسان هاي رياكار و دروغگو چه بسا دشوارتر .....

هرروزبه اجبار با كساني بايد همنشين و همصحبت باشيم كه ميدانيم چه ماهرانه

چهره ي خبيث خود را د رپشت نقاب چاپلوسي و تملق پنهان مي كنند ودروغ وريا

از سراسر وجودشان مي بارد و آنجاست كه بايداز آنان فاصله گرفت فاصله اي به

اندازه ي تمام هستي .

 
همیشه با خدا درد دل كن نه با خلق خدا و فقط به او توكل كن

آنگاه می بینی كه چگونه قبل از اینكه خودت دست به كار شوی، كارها به خوبی

پیش می روند.

از خدا خواستن عزت است
اگر برآورده شود رحمت است و اگر نشود حكمت است.

از خلق خدا خواستن خفت است
اگر برآورده شود منت است اگر نشود ذلت است.

هر چه می خواهی از خدا بخواه و در نظر داشته باش كه برای او غیر ممكن وجود ندارد

و تمام غیر ممكن ها فقط برای کسانیست که از ایمــان دل بریده اند و امیــد را به دل

راه نمی دهند.

 

کیست آن صورتگر ماهر که بی تقلید غیر

این همه صورت برد بر صفحه ی هستی به کار

 

[ جمعه 4 فروردین1391 ] [ 16:28 ] [ سیدعلی کرامتی‎مقدم ]
 

 ايهاالناس! حرام است، مبادا برويد! / حج كجا؟ عمره كدام است؟مبادا برويد!


خواندیم که: 
مراسم شعرخواني ويژه بحرين (بيداري اسلامي) با حضور شعراي آييني در سراي اهل قلم برگزار شد.
به گزارش فارس مراسم شعرخواني (بيداري اسلامي) ويژه انتفاضه سوم به همت سايت فارسي‌زبانان در سراي اهل قلم بيست و چهارمين نمايشگاه كتاب تهران امروز برگزارشد.
در اين مراسم شاعراني مانند جواد شيخ الاسلامي، ايرج قنبرپور، امير تيموري، حميد درويشي، سيدمحمد حسيني، محمدرضا وحيدزاده، ابوالقاسم حسينجاني، ميلاد عرفان‌پور، علي‌محمد مودب، حسين اردستاني، حيدر منصوري، سيدابوالفضل مبارز، سيد حسن مبارز، علي داوري، حسن صنوبري، حسين فروزنده، كاظم رستمي و حسين شهرستاني به شعرخواني پرداختند كه اشعار برخي از آنها در ذيل مطلب آمده است؛
جواد شيخ الاسلامي دراين مراسم مثنوي را قرائت كرد كه در ذيل اين مطلب آمده است:
به دل سوخته‌ي سوخته‌اش خنديديد
به غزل‌هاي برافروخته‌اش خنديديد

اف به روتان! همه‌ي باغچه را داس زديد
تا ابد گُر به دل حضرت عباس زديد

رو به سر ريز شدن كاسه‌ي صبر دريا...
هان ببينيد كنون لشكر ببر دريا...

مثنوي آمده تا نعره‌ي هوهو بزند
بيت در بيت فقط "أينَ تفِرّوا " بزند

بيت در بيت فقط "أينَ تَفِرّوا "؟...آري
واژه در واژه فقط پيچش ابرو؟... آري

خنجر واژه به آن‌ها كه بداني بزند
به فلاني و فلاني و فلاني بزند

باز اين طايفه با دشنه و تيغ آمده است
"سر بدزديد كه هفتاد و دو تيغ آمده است "

اين جماعت پي عشق‌اند و به دريا راهي...
همه بي‌خانه عشق‌اند و به دريا راهي...

دل ز كف داده به دريا، همه مجنون، همه مست...
" پيرهن چاك وغزل خوان و صراحي در دست "

تا غبار از كف پاتابه‌ي شان برخيزد
كبر بيهوده‌ي صد كوه به هم مي‌ريزد

خون اين قوم اگر بند بيايد خوب است!
يد بيضا شده در بند بيايد خوب است!

واي اگر دست قضا حكم به اعجاز دهد
سنگ را بر كَنَد از خاك و به پرواز دهد...

واي اگر هق هق طوفاني دريا برسد
واي اگر وقت رجزخواني دريا برسد

واي اگر نعره‌ي «من حيدري‌ام» را بزنند
به شكافي كه به آن خانه علم را بزنند...

شده با خون، شده با آه؛ كه مي‌گيريمش
مكه از ماست؛ به والله كه مي‌گيريمش

ايهاالناس! حرام است، مبادا برويد!
حج كجا؟ عمره كدام است؟مبادا برويد!

راه اين نيست كه: "يك راست به حج بايد رفت "
گاه فرمان رسد: اي قافله! كج بايد رفت...

كعبه و سنگ بهانه است؛ خودش را درياب
مقصدت صاحب خانه است؛ خودش را درياب

جز پي فتح و ظفر، مكه مگر بايد رفت؟
غير از اين باشد از اين قافله در بايد رفت...

ايهاالناس! حرام است، مبادا برويد!
حج كجا؟ عمره كدام است؟مبادا برويد!

اف به روتان! همه‌ي باغچه را داس زديد
تا ابد گُر به دل حضرت عباس زديد

تا بشر هست شما خوار ابرنكبت‌ها
ننگ اسلام و نگونسار ابرنكبت‌ها

از تمامي جهان مشت و لگدخواهي خورد
و به دستان يل فاطمه حد خواهي خورد

اين قلم آن قلمي نيست كه سرريز شود
هرچه كه تيغ خورد تيز شود تشز شود

اين قلم آن قلمي نيست كه بي سر برود
از بلاسوزي اين معركه ها دربرود

اين قلم آمده تا نعره هوهو بزند
بيت در بيت فقط اين تفروا بزند

سر بدزديد ندزديد رفيق آمدني است...
رقص شمشير و سپس چرخش تيغ آمدني است...

هر كه با آل علي در پي شر مي‌گردد
تيغ گم كرده و دنبال سپر مي‌گردد...

سرنوشتت همه مغضوب دو صد ايل شدن
بنشيند به دلت حسرت قابيل شدن

بنشيند به دلت داغ مسلمان كشتن
داغ مالك كشي و بوذر و سلمان كشتن

هر كه با آل علي در پي شر مي‌گردد
تيغ گم كرده و دنبال سپر مي‌گردد

***********************************************************

گیرم که خلق را به طریقی فریفتی

بادست انتقام طبیعت چه میکنی؟

...................................................................................

آموخته‌ام که هیچ‌گاه نجابت و تواضع دیگران را به حساب

حماقت‌شان نگذارم . . .


..........................................................................................................................

مردم هرگز خوشبختی خود را نمیشناسند

اما خوشبختی دیگران همیشه در جلو دیدگان آنهاست.

.................................................................................................

کسی باش که عمری با تو بودن ، یک لحظه ، و لحظه ای بی تو

بودن ، یک عمر باشد . . .


حضورش را احساس می کنم آن زمان که به او پناه می برم و از او مدد می جویم اوبا لطف

و کرم همیشگی اش، دستم را می گیرد و مرا تا انتهای مقصدم، همراهی می کند.

دیگر احساس تنهایی نمی کنم،در هر کاری به جای عجله، صبر پیشه می کنم و همه چیز

رابه او می سپارم چون می دانم او، بهترین ها را برای من انتخاب می کند .

باخدا باش پادشاهی کن بی خدا باش هر چه خواهی کن

پس :

"بدان خدایی که گنج های آسمان و زمین در دست اوست به تو اجازه درخواست داده

و اجابت آنرا به عهده گرفته است .

تو را فرمان داده که از او بخواهی تا عطا کند . در خواست رحمت کنی تا

ببخشاید. و خداوند بین تو و خودش کسی را قرار نداده تا حجاب و فاصله ایجاد کند

و تو را مجبور نساخته که به شفیع و واسطه ای پناه ببری و در صورت ارتکاب

گناه در توبه را مسدود نکرده است .

در کیفر تو شتاب نداشته و در توبه و بازگشت بر تو عیب نگرفته است در آنجا

که رسوایی سزاوار توست رسوا نساخته و برای بازگشت به خویش شرایط

سنگینی مطرح نکرده است در گناهان تو را به محاکمه نکشیده و از رحمت

خویش ناامیدت نکرده بلکه بازگشت تو را از گناهان نیکی شمرده است . هر گناه

تو را یکی , و هر نیکی تو را ده به حساب آورده و راه بازگشت و توبه را به روی

تو گشوده است .

هر گاه او را بخوانی ندایت را میشود و چون با او راز دل گویی راز تو را میداند .

پس حاجت خود را با او بگوی و آنچه در دل داری نزد او بازگوی غم و اندوه خود را

در پیشگاه او مطرح کن تا غمهای تو را بر طرف کند و در مشکلات تو را یاری

رساند ."

حضرت علی ( علیه السلام )


لحظه ها را نسپارید به باد

کین همه برگ گلستان وجودند

که سبزند

و به مهمانی باغ آمده اند .

برگ ها را به دو پیمانه ی نور

سبز و سر مست کنید .

بگذارید به اعماق درخت

نورخورشید روان گردد چون خون در رگ

وچو سيراب شدند

باكي نيست گر به پاييز سرا برگردند .

ميهمان دگري مي آيد پاسش دار

آخرين لحظه ي پايان

اولين لحظه ي یک آغازاست .

سيلوانا سلمان پور


هر تنی که در او علم نیست

چون شهری است که در او آب نیست

و هرتنی که در او پرهیز نیست

چون درختی است که بر او بار نیست

و هر تنی که در او شرم نیست

چون دیگی است که در او نمک نیست

شمس تبریزی


انتقادي گر نمايي انتقادي راستين

كن تو اي انسان خوش آيين عيار و متين

ديده ي حق بين گشاي و چشم بد بين را ببند

عيب كس را گر ببيني، حسن اورا هم ببين

نجفعلي عباسي دشت بياض (شاعر معاصر)


چه کنم با دل خویش ؟

آه آه از دل من که از او نیست به جز خون جگر حاصل من

زان که هر دم فکند جان مرا در تشویش

چه کنم با دل خویش؟

چه دل مسکینی! چه غمین میشود اندر غم هر غمگینی!

هم غم گرگ دهد رنجش وهم غصه ی میش

چه کنم با دل خویش

در دلم هست هوس که رسد در همه احوال به دردد همه کس

چه امیری متمول چه فقیری درویش

چه کنم با دل خویش؟

طفل عریانی دید

چشم گریانی و احوال پریشانی دید

شد چنان سخت پریشان که مرا ساخت پریش

چه کنم با دل خویش؟

دیده گر دید فقیر بهر نان گرسنه آنگونه که از جان شده سیر

دل من سوخت بر او یا جگر من شد ریش

چه کنم با دل خویش؟

چه کنم؟ دل نگذارد که برم حمله بدو

زارم از دست عدو

بس که محتاط به بار آمده و دور اندیش

چه کنم با دل خویش؟

گر در افتم با مار نیست راضی دل من تا کشم از مار دمار

لیک راضی ست که از او بخورم صد ها نیش

چه کنم بادل خویش؟

دارد این دل اصرار که من امروز شوم بهر جهانی غم خوار

همه جا در همه وقت وهمه را در همه کیش

چه کنم با دل خویش؟

از برای همه کس دل بی رحم در این دوره به کار آید و بس

نرود با دل پر عاطفه کاری از پیش

چه کنم با دل خویش؟

شما بگویید چه کنیم

[ جمعه 4 فروردین1391 ] [ 16:22 ] [ سیدعلی کرامتی‎مقدم ]
سخن ارزنده ای است:

اگر مثل گاو گنده باشي،ميدوشنت، اگر مثل خر قوي

باشي،بارت مي كنند، اگر مثل اسب دونده باشي،

سوارت مي شوند.... فقط از فهميدن تو مي ترسند.

دکتر علی شریعتی

[ جمعه 4 فروردین1391 ] [ 16:19 ] [ سیدعلی کرامتی‎مقدم ]
 

باد بهارى وزيد، از طرف مرغزار

باز به گردون رسيد، ناله ى هر مرغ زار


سرو شد افراخته، كار چمن ساخته

نعره زنان فاخته، بر سر بيد و چنار


گل به چمن در برست، ماه مگر يا خورست

سرو به رقص اندرست، بر طرف جويبار


شاخ كه با ميوه هاست، سنگ به پا مي خورد

بيد مگر فارغست، از ستم نابكار


شيوه ى نرگس ببين، نزد بنفشه نشين

سوسن رعنا گزين، زرد شقايق ببار


خيز و غنيمت شمار، جنبش باد ربيع

ناله ى موزون مرغ، بوى خوش لاله زار


هر گل و برگى كه هست، ياد خدا مي كند

بلبل و قمرى چه خواند، ياد خداوندگار


برگ درختان سبز، پيش خداوند هوش

هر ورقى دفتريست، معرفت كردگار

وقت بهارست خيز، تا به تماشا رويم

تكيه بر ايام نيست، تا دگر آيد بهار


بلبل دستان بخوان، مرغ خوش الحان بدان

طوطى شكرفشان، نقل به مجلس بيار


بر طرف كوه و دشت، روز طوافست و گشت

وقت بهاران گذشت، گفته ى سعدى بيار

[ جمعه 4 فروردین1391 ] [ 16:16 ] [ سیدعلی کرامتی‎مقدم ]
 

دانلود کتاب چشم ها و دست ها از نادر نادر پور

از آن جا که امروزه فراگیری زبان انگلیسی برای همه مردم اهمیت دارد و  یادگرفتن زبان انگلیسی به شیوه ای آسان برای فراگیران ضرورت دارد در ادامه ی مطلب لینک هایی را برای دانلود فایل های صوتی اعم از شنیداری و  دیداری معرفی می نماییم:

۱- این مجموعه به سه بخش تقسیم می شود:
- بخش اول : آموزش مبتدی ، شامل 30 VCD
- بخش دوم : آموزش متوسط ، شامل 30 VCD
- بخش سوم : آموزش حرفه ای ، شامل 20 VCD

روش تدریس در این مجموعه به گونه ای بوده که ابتدا مبحثی از درس ارائه شده و سپس با روش تمرین و تکرار و گوش کن و بگو بسیار بسیار تاثیر آموزشی زیادی داشته و به خوبی در ذهن شما ثبت خواهد شد.


دانلود برای آموزش زبان انگلیسی در سه سطح مبتدی ، متوسط و حرفه ای

 
۲-  این مجموعه که بنام آموزش چهره به چهره از انتشارات قوی دانشگاه کمبریج انگلستان است چگونگی یادگیری به روش فعلی EFL با ویژگیهای ابتکاری جدید و متدهای به روز ، آموزش زبان را برای افراد راحت تر کرده است .
این مجموعه تاکید قوی بر روی صحبت کردن و گوش دادن در طول دوره های خود و فعالیتهای عملی در هر درس و ارائه فرصتهای مکرر برای یادگیری آسانتر کرده است .مجموعه سعی دارد بطور کامل تعامل خودش را با افراد در هرمرحله از درس و رویکرد خود را برای تشویق هرچه بیشتر افراد در استفاده درست از دستور زبان حفظ کند .این مجموعه اعتقاد دارد که از موضوعات بسیار کامل و مناسب برای یاد دهی زبان به همه افراد و معلمان در دنیای امروز استفاده کرده است.
 
 
 
 
۳-متن انگلیسی با موضوع های متفاوت همراه با ترجمه فارسی. برای یادگیری مهارت های مختلف شنیداری، بیانی و درک مطلب مفید است. 
 
 
 
 
۴- ارائه ی بیشتر فایل های صوتی و تصویری برای تسلط بیشتر بر زبان انگلیسی موثر است.
 
 
 
 
۵- فراگیران زبان انگلیسی نیاز به تمرین فراوان دارند تا بتوانند در فراسوی مرزهای زبان فارسی با غیر فارسی زبانان ارتباط برقرار نمایند:
 
 
 
۶- در لینک زیر نیز موارد زیادی از فایل های صوتی و تصویری ارائه می شود:
 
 
۷- لینک زیر نیز برای آموزش زبان انگلیسی مفید است:
 
 
 
 
 نمونه های بیشتری برای دانلود و آموزش آنلاین زبان انگلیسی در ادامه مطلب ارائه می شود. امید که برای فراگیران زبان انگلیسی مفید باشد.
 
 

ادامه مطلب
[ پنجشنبه 3 فروردین1391 ] [ 23:31 ] [ سیدعلی کرامتی‎مقدم ]
 

پادشاه و كنيزك
پادشاه قدرتمند و توانايي, روزي براي شكار با درباريان خود به صحرا رفت, در راه كنيزك زيبايي ديد و عاشق او شد. پول فراوان داد و دخترك را از اربابش خريد, پس از مدتي كه با كنيزك بود. كنيزك بيمار شد و شاه بسيار غمناك گرديد. از سراسر كشور, پزشكان ماهر را براي درمان او به دربار فرا خواند, و گفت: جان من به جان اين كنيزك وابسته است, اگر او درمان نشود, من هم خواهم مرد. هر كس جانان مرا درمان كند, طلا و مرواريد فراوان به او مي‌دهم. پزشكان گفتند: ما جانبازي مي‌كنيم و با همفكري و مشاوره او را حتماً درمان مي‌كنيم. هر يك از ما يك مسيح شفادهنده است. پزشكان به دانش خود مغرور بودند و يادي از خدا نكردند. خدا هم عجز و ناتواني آنها را به ايشان نشان داد. پزشكان هر چه كردند, فايده نداشت. دخترك از شدت بيماري مثل موي, باريك و لاغر شده بود. شاه يكسره گريه مي‌كرد. داروها, جواب معكوس مي‌داد. شاه از پزشكان نااميد شد. و پابرهنه به مسجد رفت و در محرابِ مسجد به گريه نشست. آنقدر گريه كرد كه از هوش رفت. وقتي به هوش آمد, دعا كرد. گفت اي خداي بخشنده, من چه بگويم, تو اسرار درون مرا به روشني مي‌داني. اي خدايي كه هميشه پشتيبان ما بوده‌اي, بارِ ديگر ما اشتباه كرديم. شاه از جان و دل دعا كرد, ناگهان درياي بخشش و لطف خداوند جوشيد, شاه در ميان گريه به خواب رفت. در خواب ديد كه يك پيرمرد زيبا و نوراني به او مي‌گويد: اي شاه مُژده بده كه خداوند دعايت را قبول كرد, فردا مرد ناشناسي به دربار مي‌آيد. او پزشك دانايي است. درمان هر دردي را مي‌داند, صادق است و قدرت خدا در روح اوست. منتظر او باش.فردا صبح هنگام طلوع خورشيد, شاه بر بالاي قصر خود منتظر نشسته بود, ناگهان مرد داناي خوش سيما از دور پيدا شد, او مثل آفتاب در سايه بود, مثل ماه مي‌درخشيد. بود و نبود. مانند خيال, و رؤيا بود. آن صورتي كه شاه در رؤياي مسجد ديده بود در چهرة اين مهمان بود. شاه به استقبال رفت. اگر چه آن مرد غيبي را نديده بود اما بسيار آشنا به نظر مي‌آمد. گويي سالها با هم آشنا بوده‌اند. و جانشان يكي بوده است.شاه از شادي, در پوست نمي‌گنجيد. گفت اي مرد: محبوب حقيقي من تو بوده‌اي نه كنيزك. كنيزك, ابزار رسيدن من به تو بوده است. آنگاه مهمان را بوسيد و دستش را گرفت و با احترام بسيار به بالاي قصر برد. پس از صرف غذا و رفع خستگي راه, شاه پزشك را پيش كنيزك برد و قصة بيماري او را گفت: حكيم، دخترك را معاينه كرد. و آزمايش‌هاي لازم را انجام داد. و گفت: همة داروهاي آن پزشكان بي فايده بوده و حال مريض را بدتر كرده, آن ها از حالِ دختر بي‌خبر بودند و معالجة تن مي‌كردند. حكيم بيماري دخترك را كشف كرد, امّا به شاه نگفت. او فهميد دختر بيمار دل است. تنش خوش است و گرفتار دل است. عاشق است.عاشقي پيداست از زاري دل نيست بيماري چو بيماري دل
درد عاشق با ديگر دردها فرق دارد. عشق آينة اسرارِ خداست. عقل از شرح عشق ناتوان است. شرحِ عشق و عاشقي را فقط خدا مي‌داند. حكيم به شاه گفت: خانه را خلوت كن! همه بروند بيرون، حتي خود شاه. من مي‌خواهم از اين دخترك چيزهايي بپرسم. همه رفتند، حكيم ماند و دخترك. حكيم آرام آرام از دخترك پرسيد: شهر تو كجاست؟ دوستان و خويشان تو كي هستند؟ پزشك نبض دختر را گرفته بود و مي‌پرسيد و دختر جواب مي‌داد. از شهرها و مردمان مختلف پرسيد، از بزرگان شهرها پرسيد، نبض آرام بود، تا به شهر سمرقند رسيد، ناگهان نبض دختر تند شد و صورتش سرخ شد. حكيم از محله‌هاي شهر سمرقند پرسيد. نام كوچة غاتْفَر، نبض را شديدتر كرد. حكيم فهميد كه دخترك با اين كوچه دلبستگي خاصي دارد. پرسيد و پرسيد تا به نام جوان زرگر در آن كوچه رسيد، رنگ دختر زرد شد، حكيم گفت: بيماريت را شناختم، بزودي تو را درمان مي‌كنم. اين راز را با كسي نگويي. راز مانند دانه است اگر راز را در دل حفظ كني مانند دانه از خاك مي‌رويد و سبزه و درخت مي‌شود. حكيم پيش شاه آمد و شاه را از كار دختر آگاه كرد و گفت: چارة درد دختر آن است كه جوان زرگر را از سمرقند به اينجا بياوري و با زر و پول و او را فريب دهي تا دختر از ديدن او بهتر شود. شاه دو نفر داناي كاردان را به دنبال زرگر فرستاد. آن دو زرگر را يافتند او را ستودند و گفتند كه شهرت و استادي تو در همه جا پخش شده، شاهنشاه ما تو را براي زرگري و خزانه داري انتخاب كرده است. اين هديه‌ها و طلاها را برايت فرستاده و از تو دعوت كرده تا به دربار بيايي، در آنجا بيش از اين خواهي ديد. زرگر جوان، گول مال و زر را خورد و شهر و خانواده‌اش را رها كرد و شادمان به راه افتاد. او نمي‌دانست كه شاه مي‌خواهد او را بكشد. سوار اسب تيزپاي عربي شد و به سمت دربار به راه افتاد. آن هديه‌ها خون بهاي او بود. در تمام راه خيال مال و زر در سر داشت. وقتي به دربار رسيدند حكيم او را به گرمي استقبال كرد و پيش شاه برد، شاه او را گرامي داشت و خزانه‌هاي طلا را به او سپرد و او را سرپرست خزانه كرد. حكيم گفت: اي شاه اكنون بايد كنيزك را به اين جوان بدهي تا بيماريش خوب شود. به دستور شاه كنيزك با جوان زرگر ازدواج كردند و شش ماه در خوبي و خوشي گذراندند تا حال دخترك خوبِ خوب شد. آنگاه حكيم دارويي ساخت و به زرگر داد. جوان روز بروز ضعيف مي‌شد. پس از يك ماه زشت و مريض و زرد شد و زيبايي و شادابي او از بين رفت و عشق او در دل دخترك سرد شد:عشقهايي كز پي رنگي بود عشق نبود عاقبت ننگي بود
زرگر جوان از دو چشم خون مي‌گريست. روي زيبا دشمن جانش بود مانند طاووس كه پرهاي زيبايش دشمن اويند. زرگر ناليد و گفت: من مانند آن آهويي هستم كه صياد براي نافة خوشبو خون او را مي‌ريزد. من مانند روباهي هستم كه به خاطر پوست زيبايش او را مي‌كشند. من آن فيل هستم كه براي استخوان عاج زيبايش خونش را مي‌ريزند. اي شاه مرا كشتي. اما بدان كه اين جهان مانند كوه است و كارهاي ما مانند صدا در كوه مي‌پيچد و صداي اعمال ما دوباره به ما برمي‌گردد. زرگر آنگاه لب فروبست و جان داد. كنيزك از عشق او خلاص شد. عشق او عشق صورت بود. عشق بر چيزهاي ناپايدار. پايدار نيست. عشق زنده, پايدار است. عشق به معشوق حقيقي كه پايدار است. هر لحظه چشم و جان را تازه تازه‌تر مي‌كند مثل غنچه.عشق حقيقي را انتخاب كن, كه هميشه باقي است. جان تو را تازه مي‌كند. عشق كسي را انتخاب كن كه همة پيامبران و بزرگان از عشقِ او به والايي و بزرگي يافتند. و مگو كه ما را به درگاه حقيقت راه نيست در نزد كريمان و بخشندگان بزرگ كارها دشوار نيست.


طوطي و بقال
يك فروشنده در دكان خود, يك طوطي سبز و زيبا داشت. طوطي, مثل آدم‌ها حرف مي‌زد و زبان انسان‌ها را بلد بود. نگهبان مغازه بود و با مشتري‌ها شوخي مي‌كرد و آنها را مي‌خنداند. و بازار فروشنده را گرم مي‌كرد.يك روز از يك طرف به طرف ديگر پريد. بالش به شيشة روغن خورد. شيشه افتاد و شكست و روغن‌ها ريخت. وقتي فروشنده آمد, ديد كه روغن‌ها ريخته و دكان چرب و كثيف شده است. فهميد كه كار طوطي است. چوب برداشت و بر سر طوطي زد. سر طوطي زخمي شد و موهايش ريخت و كَچَل شد. سرش طاس طاس شد.طوطي ديگر سخن نمي‌گفت و شيرين سخني نمي‌كرد. فروشنده و مشتري‌هايش ناراحت بودند. مرد فروشنده از كار خود پيشمان بود و مي‌گفت كاش دستم مي‌شكست تا طوطي را نمي‌زدم او دعا مي‌كرد تا طوطي دوباره سخن بگويد و بازار او را گرم كند.روزي فروشنده غمگين كنار دكان نشسته بود. يك مرد كچل طاس از خيابان مي‌گذشت سرش صاف صاف بود مثل پشت كاسة مسي.ناگهان طوطي گفت: اي مرد كچل , چرا شيشة روغن را شكستي و كچل شدي؟
تو با اين كار به انجمن كچل‌ها آمدي و عضو انجمن ما شدي؟ نبايد روغن‌ها را مي‌ريختي. مردم از مقايسة طوطي خنديدند. او فكر مي‌كرد هر كه كچل باشد. روغن ريخته است.کار پاکان را قیاس از خود مگیر گرچه ماند در نبشتن شیر و شیر
***
طوطي و بازرگان
بازرگاني يك طوطي زيبا و شيرين سخن در قفس داشت. روزي كه آمادة سفرِ به هندوستان بود. از هر يك از خدمتكاران و كنيزان خود پرسيد كه چه ارمغاني برايتان بياورم, هر كدام از آنها چيزي سفارش دادند. بازرگان از طوطي پرسيد: چه سوغاتي از هند برايت بياورم؟ طوطي گفت: اگر در هند به طوطيان رسيدي حال و روز مرا براي آنها بگو. بگو كه من مشتاق ديدار شما هستم. ولي از بخت بد در قفس گرفتارم. بگو به شما سلام مي‌رساند و از شما كمك و راهنمايي مي‌خواهد. بگو آيا شايسته است من مشتاق شما باشم و در اين قفس تنگ از درد جدايي و تنهايي بميرم؟ وفاي دوستان كجاست؟ آيا رواست كه من در قفس باشم و شما در باغ و سبزه‌زار. اي ياران از اين مرغ دردمند و زار ياد كنيد. ياد ياران براي ياران خوب و زيباست. مرد بازرگان, پيام طوطي را شنيد و قول داد كه آن را به طوطيان هند برساند. وقتي به هند رسيد. چند طوطي را بر درختان جنگل ديد. اسب را نگهداشت و به طوطي‌ها سلام كرد و پيام طوطي خود را گفت: ناگهان يكي از طوطيان لرزيد و از درخت افتاد و در دم جان داد. بازرگان از گفتن پيام, پشيمان شد و گفت من باعث مرگ اين طوطي شدم, حتماً اين طوطي با طوطي من قوم و خويش بود. يا اينكه اين دو يك روح‌اند درد دو بدن. چرا گفتم و اين بيچاره را كشتم. زبان در دهان مثل سنگ و آهن است. سنگ و آهن را بيهوده بر هم مزن كه از دهان آتش بيرون مي‌پرد. جهان تاريك است مثل پنبه‌زار, چرا در پنبه‌زار آتش مي‌اندازي؟ كساني كه چشم مي‌بندند و جهاني را با سخنان خود آتش مي‌كشند ظالمند.عالَمي را يك سخن ويران كند روبهان مرده را شيران كند
بازرگان تجارت خود را با دردمندي تمام كرد و به شهر خود بازگشت, و براي هر يك از دوستان و خدمتكاران خود يك سوغات آورد. طوطي گفت: ارمغان من كو؟ آيا پيام مرا رساندي؟ طوطيان چه گفتند؟
بازرگان گفت: من از آن پيام رساندن پشيمانم. ديگر چيزي نخواهم گفت. چرا من نادان چنان كاري كردم ديگر ندانسته سخن نخواهم گفت. طوطي گفت: چرا پيشمان شدي؟ چه اتفاقي افتاد؟ چرا ناراحتي؟ بازرگان چيزي نمي‌گفت. طوطي اصرار كرد. بازرگان گفت: وقتي پيام تو را به طوطيان گفتم, يكي از آنها از درد تو آگاه بود لرزيد و از درخت افتاد و مرد. من پشيمان شدم كه چرا گفتم؟ امّا پشيماني سودي نداشت سخني كه از زبان بيرون جست مثل تيري است كه از كمان رها شده و برنمي‌گردد. طوطي چون سخن بازرگان را شنيد, لرزيد و افتاد و مُرد. بازرگان فرياد زد و كلاهش را بر زمين كوبيد, از ناراحتي لباس خود را پاره كرد, گفت: اي مرغ شيرين زبان من چرا چنين شدي؟ اي دريغا مرغ خوش سخن من مُرد. اي زبان! تو مايه زيان و بيچارگي من هستي.اي زبان هم آتـشي هم خرمني چند اين آتش در اين خرمن زني؟
اي زبان هم گنج بي‌پايان تويي اي زبـان هم رنج بي‌درمان تويي
بازرگان در غم طوطي ناله كرد, طوطي را از قفس در آورد و بيرون انداخت, ناگهان طوطي به پرواز درآمد و بر شاخ درخت بلندي نشست. بازرگان حيران ماند. و گفت: اي مرغ زيبا, مرا از رمز اين كار آگاه كن. آن طوطيِ هند به تو چه آموخت, كه چنين مرا بيچاره كرد. طوطي گفت: او به من با عمل خود پند داد و گفت ترا به خاطر شيرين زباني‌ات در قفس كرده‌اند , براي رهايي بايد ترك صفات كني. بايد فنا شوي. بايد هيچ شوي تا رها شوي. اگر دانه باشي مرغها ترا مي‌خورند. اگر غنچه باشي كودكان ترا مي‌چينند. هر كس زيبايي و هنر خود را نمايش دهد. صد حادثة بد در انتظار اوست. دوست و دشمن او را نظر مي‌زنند. دشمنان حسد و حيله مي‌ورزند. طوطي از بالاي درخت به بازرگان پند و اندرز داد و خداحافظي كرد. بازرگان گفت: برو! خدا نگه دار تو باشد. تو راه حقيقت را به من نشان دادي من هم به راه تو مي‌روم. جان من از طوطي كمتر نيست. براي رهايي جان بايد همه چيز را ترك كرد. شير بي‌سر و دم
در شهر قزوين مردم عادت داشتند كه با سوزن بر پُشت و بازو و دست خود نقش‌هايي را رسم كنند, يا نامي بنويسند، يا شكل انسان و حيواني بكشند. كساني كه در اين كار مهارت داشتند «دلاك» ناميده مي‌شدند. دلاك , مركب را با سوزن در زير پوست بدن وارد مي‌كرد و تصويري مي‌كشيد كه هميشه روي تن مي‌ماند.روزي يك پهلوان قزويني پيش دلاك رفت و گفت بر شانه‌ام عكس يك شير را رسم كن. پهلوان روي زمين دراز كشيد و دلاك سوزن را برداشت و شروع به نقش زدن كرد. اولين سوزن را كه در شانة پهلوان فرو كرد. پهلوان از درد داد كشيد و گفت: آي! مرا كشتي. دلاك گفت: خودت خواسته‌اي, بايد تحمل كني, پهلوان پرسيد: چه تصويري نقش مي‌كني؟ دلاك گفت: تو خودت خواستي كه نقش شير رسم كنم. پهلوان گفت از كدام اندام شير آغاز كردي؟ دلاك گفت: از دُم شير. پهلوان گفت, نفسم از درد بند آمد. دُم لازم نيست. دلاك دوباره سوزن را فرو برد پهلوان فرياد زد, كدام اندام را مي‌كشي؟ دلاك گفت: اين گوش شير است. پهلوان گفت: اين شير گوش لازم ندارد. عضو ديگري را نقش بزن. باز دلاك سوزن در شانة پهلوان فرو كرد, پهلوان قزويني فغان برآورد و گفت: اين كدام عضو شير است؟ دلاك گفت: شكم شير است. پهلوان گفت: اين شير سير است. عكس شير هميشه سير است. شكم لازم ندارد.دلاك عصباني شد, و سوزن را بر زمين زد و گفت: در كجاي جهان كسي شير بي سر و دم و شكم ديده؟ خدا هرگز چنين شيري نيافريده است.شير بي دم و سر و اشكم كه ديد اين چنين شيري خدا خود نافريد

كشتي‌راني مگس
‌مگسي بر پرِكاهي نشست كه آن پركاه بر ادرار خري روان بود. مگس مغرورانه بر ادرار خر كشتي مي‌راند و مي‌گفت: من علم دريانوردي و كشتي‌راني خوانده‌ام. در اين كار بسيار تفكر كرده‌ام. ببينيد اين دريا و اين كشتي را و مرا كه چگونه كشتي مي‌رانم. او در ذهن كوچك خود بر سر دريا كشتي مي‌راند آن ادرار، درياي بي‌ساحل به نظرش مي‌آمد و آن برگ كاه كشتي بزرگ, زيرا آگاهي و بينش او اندك بود. جهان هر كس به اندازة ذهن و بينش اوست. آدمِ مغرور و كج انديش مانند اين مگس است. و ذهنش به اندازه درك ادرار الاغ و برگ كاه.
خرس و اژدها(دوستی خاله خرسه)
اژدهايي خرسي را به چنگ آورده بود و مي‌خواست او را بكشد و بخورد. خرس فرياد مي‌كرد و كمك مي‌خواست, پهلواني رفت و خرس را از چنگِ اژدها نجات داد. خرس وقتي مهرباني آن پهلوان را ديد به پاي پهلوان افتاد و گفت من خدمتگزار تو مي‌شوم و هر جا بروي با تو مي‌آيم. آن دو با هم رفتند تا اينكه به جايي رسيدند, پهلوان خسته بود و مي‌خواست بخوابد. خرس گفت تو آسوده بخواب من نگهبان تو هستم مردي از آنجا مي‌گذشت و از پهلوان پرسيد اين خرس با تو چه مي‌كند؟
پهلوان گفت: من او را نجات دادم و او دوست من شد.مرد گفت: به دوستي خرس دل مده, كه از هزار دشمن بدتر است.پهلوان گفت: اين مرد حسود است. خرس دوست من است من به او كمك كردم او به من خيانت نمي‌كند.مرد گفت: دوستي و محبت ابلهان, آدم را مي‌فريبد. او را رها كن زيرا خطرناك است.پهلوان گفت: اي مرد, مرا رها كن تو حسود هستي.مرد گفت: دل من مي‌گويد كه اين خرس به تو زيان بزرگي مي‌زند.پهلوان مرد را دور كرد و سخن او را گوش نكرد و مرد رفت. پهلوان خوابيد مگسي بر صورت او مي‌نشست و خرس مگس را مي‌زد. باز مگس مي‌نشست چند بار خرس مگس را زد اما مگس نمي‌رفت. خرس خشمناك شد و سنگ بزرگي از كوه برداشت و همينكه مگس روي صورت پهلوان نشست, خرس آن سنگ بزرگ را بر صورتِ پهلوان زد و سر مرد را خشخاش كرد. مهر آدم نادان مانند دوستي خرس است دشمني و دوستي او يكي است.دشمن دانا بلندت مي‌كند بر زمينت مي‌زند نادانِ دوست

كَر و عيادت مريض
مرد كري بود كه مي‌خواست به عيادت همساية مريضش برود. با خود گفت: من كر هستم. چگونه حرف بيمار را بشنوم و با او سخن بگويم؟ او مريض است و صدايش ضعيف هم هست. وقتي ببينم لبهايش تكان مي‌خورد. مي‌فهمم كه مثل خود من احوالپرسي مي‌كند. كر در ذهن خود, يك گفتگو آماده كرد. اينگونه: من مي‌گويم: حالت چطور است؟ او خواهد گفت(مثلاً): خوبم شكر خدا بهترم.من مي‌گويم: خدا را شكر چه خورده‌اي؟ او خواهد گفت(مثلاً): شوربا, يا سوپ يا دارو.من مي‌گويم: نوش جان باشد. پزشك تو كيست؟ او خواهد گفت: فلان حكيم.من مي‌گويم: قدم او مبارك است. همة بيماران را درمان مي‌كند. ما او را مي‌شناسيم. طبيب توانايي است. كر پس از اينكه اين پرسش و پاسخ را در ذهن خود آماده كرد. به عيادت همسايه رفت. و كنار بستر مريض نشست. پرسيد: حالت چطور است؟ بيمار گفت: از درد مي‌ميرم. كر گفت: خدا را شكر. مريض بسيار بدحال شد. گفت اين مرد دشمن من است. كر گفت: چه مي‌خوري؟ بيمار گفت: زهر كشنده, كر گفت: نوش جان باد. بيمار عصباني شد. كر پرسيد پزشكت كيست. بيمار گفت: عزراييل. كر گفت: قدم او مبارك است. حال بيمار خراب شد, كر از خانه همسايه بيرون آمد و خوشحال بود كه عيادت خوبي از مريض به عمل آورده است. بيمار ناله مي‌كرد كه اين همسايه دشمن جان من است و دوستي آنها پايان يافت.از قيـاسي كه بـكرد آن كـر گـزين صحبت ده ساله باطل شد بدين
اول آنـكس كـاين قيـاسكـها نـمود پـيش انـوار خـدا ابـليس بـود
گفت نار از خاك بي شك بهتر است من ز نـار(آتش) و او خاك اكـدًر(تیره)است
بسياري از مردم مي‌پندارند خدا را ستايش مي‌كنند, اما در واقع گناه مي‌كنند. گمان مي‌كنند راه درست مي‌روند. اما مثل اين كر راه خلاف مي‌روند.
باتشکر از همکار عزیز مان آقای محمد فرخی
[ پنجشنبه 3 فروردین1391 ] [ 23:26 ] [ سیدعلی کرامتی‎مقدم ]

شعری از اهالی سربداران و بیاهقه ی اصیل: 

گروهی آن چنان محوند در فرزند و زنهاشان

که دارد گند یک مرداب می گیرد بدنهاشان

لجن آلوده ی مرداب بی خاصیتی ها شد

به دنبال هوس یک عمر دست و پا زدنهاشان

برادرهای من دارند-گوش اعتماد کر-

هزاران گله گرگ مست را در پیرهنهاشان

به تیغ آتش زرتشت هم دیگر امیدی نیست

جدا گردند این بد مسلکان از اهرمنهاشان

نمی سایند پیشانی به درگاه خدا هرگز

اگر هم پا کشند از سجده گاه ما و من هاشان

کسی حرفی نزد از عشق از پرواز از گندم

زبان شاعران ما کپک زد در دهنهاشان

جواد جعفری(آینه)

[ چهارشنبه 2 فروردین1391 ] [ 2:17 ] [ سیدعلی کرامتی‎مقدم ]

 

دانلود تصنیف

لطفا تا بارگذاری کامل آهنگ، شکیبا باشید

شعر از استاد سخن،‌ سعدی شیراز

نوازندگان:

مرتضی اعیان: تنبک

بیژن کامکار: دف و دایره

پشنگ کامکار: سنتور

محمدعلی کیانی نژاد: نی

اردشیر کامکار: کمانچه، قیچک

حسین بهروزی نیا: بربط

کیهان کلهر: کمانچه

سیامک نعمت ناصر: تار

حمید متبسم: تار


نوروز؛ کهن اسطوره ایرانی

 

 
سخنی از محمد قربانی گلشن‌آباد
اسطوره، کلمه‌ای معرب است که از واژهٔ یونانی Historia، به معنی «جستجو، اگاهی و داستان» گرفته شده است. بازماندهٔ این لغت History به معنی «تاریخ» و Story به معنی «داستان و قصه» است.

در انگلیسی، واژهٔ «Myth»، به معنی اسطوره از «Mythous» به معنی گنگ، مبهم، شرح، خبر؛ مشتق شده است. متضاد Mythous، واژهٔ «Logous»، است که به معنی «شناخت، روشن» می‌باشد که «Logy» از آن گرفته شده است. بنابراین Mythology، یعنی اسطوره‌شناسی.

با در نظر گرفتن موارد فوق، در یک کلام، می‌توان اسطوره را چنین تعریف کرد: اسطوره، عبارت است از روایت یا جلوه‌ای نمادین دربارهٔ ایزدان، فرشتگان، موجودات فوق طبیعی و به طور کلی جهان‌شناختی که یک قوم به منظور تفسیر خود از هستی به کار می‌بندد. اسطوره، سرگذشتی راست و مقدس است که در زمانی ازلی رخ داده و به گونه‌ای نمادین، تخیلی و وهم انگیز می‌گوید که چگونه چیزی پدید آمده، هستی دارد، یا از میان خواهدرفت و در واقع اسطوره به شیوه‌ای تمثیلی کاوشگر هستی است.

اسطوره، در هر جامعه‌ای وجود داشته است و به راستی یکی از سازه‌های مهم فرهنگ بشری است و با ویژگی‌های کلی و جزئی خود بازتابنده، شارح و کاشف تصویر منحصر به فرد آن ملت است. بنابراین مطالعه و تامل در اسطوره‌های یک ملت، در شناخت آن ملت و طبعا مهندسی فرهنگی برای آن ملت اهمیت فوق العاده زیادی دارد و اساسا بدون توجه به آن، نمی‌شود به مبانی و مبادی فرهنگی یک قوم دست یافت. لب مطلب آنکه، نقطهٔ عزیمت برای شناخت ملتی، شناخت اسطوره‌های آن ملت است.

اقوام باستانی در دوران اساطیری یا تاریخی، هر چند دارا ی ساخت‌های اجتماعی – فرهنگی گوناگون بودند، اما همگی به گونه‌ای با مفهوم «نوشدگی» و «نوروز» آشنایی داشتند. انسانهای دورهٔ اساطیر ی معتقد بودند که جهان بر الگوی تکوین یا مطابق اسطورهٔ آفرینش، هر سال یا در هر دورهٔ زمانی، نو می‌شود. این نوشدگی به راستی گونه‌ای تجدید خلقت و باز آفرینی کیهان بوده است. اساطیر مربوط به آفرینش، به گمان «می‌رچا الیاده» در کتاب «چشم انداز‌های اسطوره»، اساطیر خلقت کیهان را به یا مردمان می‌آورند.

هرچند روزگاران درازی است که نوروز، آئین کهنسال و عید ملی ایرانیان از پیش از اسلام تاکنون به شمار می‌رود، با این حال، تردیدی نیست که اقوام باستانی دیگر، از جمله ساکنان سومر، عیلام، بابل و مصر و... نیز سال نو را از دیر باز جشن می‌گرفته‌اند یا آئینی همانند نوروز ایرانی داشته‌اند.

پیش از آنکه حتی مفهوم سال پدید آید، انسان‌ها برای خود یک گردش زمانی دایره وار تصور می‌کرده‌اند که از یک نقطه، آغاز می‌گردید و با گردشی مدور به‌‌ همان نقطه، پایان می‌یافت. با نوروز یا آغاز هر سال، کهولت زمان از یاد‌ها زدوده می‌شود و همهٔ آفریده‌ها جان تازه می‌یافتند. سبز شدن گیاهان، رویش دانه‌ها و جاری شدن شیره‌های حیات بخش در رگهای سبز رستنی‌ها، دمیده شدن جان تازه‌ای را در تن آدمی القا می‌کرد. آغاز کیهان، همیشه در ذهن انسان همچون «بهشت گمشده‌ای» بود، برای بازگشت به ازلیت دلخواه و موعود.

این «اسطورهٔ بازگشت جاودانه» یا آفرینش ادواری و نوشدگی متناوب زمان، به زعم «الیاده» مسالهٔ واژگونی و بر انداختن تاریخ را طرح می‌کند، پس نوروز در نزد اقوام باستانی به گونه‌ای در هم شکستن زمان به شمار می‌آمد. تسخیر زمان و احساس نکردن گذشت زمان، برای آنان شادی بخش بود؛ حتی باور داشتند که «فروشی‌ها» یا ارواح در گذشتگان نیز در مراسم نوروز شرکت می‌کنند.

در آغاز فروردین، مطابق سنتی دیرینه، چراغ خانه‌ها باید روشن باشد، چون اگر خانه‌ها روشن نباشند؛ فروشی‌ها یا ارواح در گذشته رو گردان شده، از بازماندگان خود می‌گریزند. در گذشته، در این روز، بر پشت بام‌ها آتش می‌افروختند تا راه گشای فروشی‌ها باشد. مطابق اسطوره‌های کهن، حتی سنت گرد گیری ویژهٔ نوروز نه تنها به خاطرنظافت، بلکه به خاطر این است که فروشی‌ها ناراحت نشوند و نگریزند. آئین‌های مربوط به سوگ سیاووش (سووشون) نیز پیش از نوروز بوده که بلافاصله پس از آن، «حاجی فیروز» در خیابان‌ها ظاهر شده و نوید شادی می‌آورده است. در گذشته، در روزهای فروردگان، در گورستان‌ها و پشت بام‌ها برا ی پذیرایی از ارواح، خوراکی می‌گذاشتند و می‌توان احتمال داد که سفرهٔ هفت سین اصالتا برای فروشی‌ها بوده است.

در برخی از روستاهای ایران، عصر آخرین روز اسفند ماه، تقریبا عموم روستائیان با لباس معمولی و همیشگی خود به گورستان آبادی می‌روند و بر سر مزار مردگان خویش گرد می‌ایند، شمع می‌افروزند و برای مردگان خیرات می‌دهند. شب هنگام از گورستان به خانه باز می‌گردند و در اطراف خانه، انباری، حیاط و... شمع می‌افروزند و مشعل روشن می‌کنند.

در ایران باستان، جشن سوری یا جشن برپائی آتش، پنج روز پیش از نوروز رایج بوده است. اختصاص روز چهار شنبه بدین جشن تحولی تازه است که پس از اسلام به وجود آمده، چون ایرانیان باستان اصلا روزهای هفته را شنبه، یکشنبه،... نمی‌نامیدند، بلکه هر روزی از هفته و ماه نامی داشت و متعلق یه یک ایزد ویژه بود؛ مثلا نخستین روز هر ماه «اورمزد» و شانزهم هرماه «مهر روز»، نام داشت.

زردشتیان یزد و کرمان، شب آخر سال در پشت بامهای خود آتش می‌افروزند و چراغی هم به لبهٔ بام خانهٔ خود می‌گذارند که تا بامداد روشن روشن است. سحرگاه روز نخست عید نیز در پشت بام‌ها دوباره آتش افروزی را ادامه می‌دهند. به احتمال زیاد چهار شنبه در نزد عرب‌ها نحس و نامبارک بوده است. نمونهٔ نحسی چهارشنبه در اشعار برخی شاعران آمده؛ از جمله، منوچهری گفته است:

چهارشنبه که روز بلاست، باده بخور / به ساتگین می‌خور تا به عافیت گذرد

سوری به معنای «سرخ» است، چنانکه گل سوری به معنای «گل سرخ» است. در جشن سوری، بر پشت بام‌ها غذا می‌گذاشتند که برای فروهر‌ها و ارواح درگذشتگان که برای فروهر‌ها و ارواح در گذشتگان بود و امروزه آئین «قاشق زنی» و مراسمی همانند آنکه خود را پوشیده و پنهان می‌کنند و هدیه می‌گیرند، هنوز رائج است.

در بسیاری از نقاط آذربایجان، نوجوانان و جوانان با پوشاندن خود، شالهای بلندی را از دریچه‌های فوقانی منازل آویزان می‌کنند تا از صاحبخانه هدایای از قبیل جوراب، کشمش، سنجد و.. که همگی نمادی از «نوشدگی» است دریافت کنند. «شهریار» شاعر آذری، قریب به این مضمون، می‌گوید:

نه یاخشی بیر قایدادی شال ساللاماخ / شال ساللاماخ اونا آلما، جوراب باغلاماخ

از سنت‌های دیرینهٔ دیگر، «هفت سین» است. از دیر باز در ایران، هفت «سینی» از دانه‌هایی که به سفره‌ها برکت می‌بخشید، می‌رویاندند و بر «خوان نوروزی» می‌نهادند. «هفت سین»، شاید بازماندهٔ همین هفت «سینی» باشد که نماد سبزی و خرمی است. با گذشت زمان، هفت «سینی» به هفت میوه، گل یا سبزه یا چیزهای دیگر که نام آن‌ها با «سین» آغاز می‌شود، مبدل گشت:

سبزه: نمودار گل‌های زینتی و زیبا، سرسبزی و خرمی.

سیب: میوه‌ای بهشتی و نماد زایش.

سمنو: از جوانهٔ گندم، نماد رویش و برکت.

سنجد: بوی برگ و شکوفهٔ آن محرک عشق و دلباختگی است.

سیر: داروی تندرستی و از میان برندهٔ درد هاست.

اسپند: در لغت به معنی «مقدس» و در واقع، دافع چشم بد است.

سکه: نمودار برکت و دارایی است.

آینه و شمع بر سفره نیز نماد نور و روشنایی و شفافیت است. معمو لان تخم مرغی نیز بر سر سفره است که نماد نطفه و باروری و زایش است. استفاده از تخم مرغهای رنگین در «عید فصح» یهودیان و نیز در نزد ارامنهٔ ایران رایج است که احتمالا از طریق آنان به سراسر فرهنگ اقوام ایرانی تعمیم یافته است. گفتنی است که ارامنه از اقوام ایرانی است و برخلاف تصور رایج یک قوم (ایرانی) است و نه یک مذهب. ولی به خاطر اینکه اکثریت ارامنه، مسیحی هستند، اشتبا‌ها ارامنه مساوی با مسیحیت گرفته می‌شود.

در اساطیر هندی نیز آمده که جهان از «تخم مرغ نخستین» پدید آمده است. «ماهی زنده» بر سر سفرهٔ نوروزی، نشانهٔ تازگی و شادابی است. همچنین باید یادآور شد که اسفند ماه برابر «حوت»، به معنی «ماهی» است. در میان زردشتیان ایران، هفت شین هم رایج است که ناشی از شبیه سازی شین با سین است. شاید به این دلیل که شیر و شهد و شکر از دیر باز، جزو بنیادی‌ترین مائده‌های این سفره بوده است.

سبز کردن گندم و حبوبات از پیش از اسلام در ایران، معمول بوده است. در «المحاسن و الاضداد» آمده است که بیست و پنج روز پیش از نوروز در صحن کاخ شهریاران، دوازده ستون از خشت خام برپا می‌شده که بر هریک از آن‌ها یکی از حبوبات را می‌کاشتند و آن‌ها را نمی‌چیدند، مگر با نغمه سرائی و آوازخوانی. در ششمین روز عید، این حبوبات را می‌کندند و در مجلس می‌پراکندند و تا شانزدهم فروردین که «مهر روز» نام داشت، آن را جمع نمی‌کردند. دوازده ستون، نماد دوازده ستونی است که جهان بر آن استوار است و نیز تاکید بر تقدس عدد دوازده است.

در نوروز ایرانی، نوروز دوازده روز بوده است و روز سیزده را با برگشتی دوباره به دامان طبیعت گرامی می‌داشتند.

بی‌تردید «نوروز» واجد نماد‌ها و نشانه‌های اسطوره‌ای متعددی است که برای شناخت و البته بازشناخت آن بایستی به طور جدی همت گماشت؛ چه اینکه فرهنگ ایرانی با قدمت هزاران ساله حاوی و حامل مفاهیم و معانی الهی - انسانی بزرگی است که نسل جدید ایرانی با شناخت آن و بازشویی و عصری کردن آن‌ها و ایجاد علقه‌های ملی – مذهبی می‌تواند با «فرهنگ فرنگ» که با هیبت و هویتی نوین ساختارهای فرهنگی ما را نشانه گرفته است، مقابله کند. بدون شک، اتفاقات آخر سال و از جمه «چهار شنبه سوری» که به جای سرور و شادمانی تبدیل به آشوب و اضطراب شده است، صادرات شوم‌‌ همان فرهنگ غرب است و هیچ سنخیتی با رفتارهای یک ایرانی ندارد. ایرانی باید ایرانی بیندیشدو ایرانی زندگی کند که: «چو ایران نباد تن من مباد».

منابع:
ژاله اموزگار و احمد تفضلی، اسطوره‌های ایران باستان، تهران: سمت، ۱۳۸۳.
ابوالقاسم اسماعیل‌پور، اسطوره، بیان نمادین، تهران: سروش، ۱۳۷۷.
میرچا الیاده، اسطوره، رویا، راز، ترجمه رویا منجم، تهران، ۱۳۷۴

*دکتر محمد قربانی گلشن آباد - عضو هیات علمی دانشگاه ارومیه
 
**********************************
*****************************************

*****************************************************

**************************************************************

و در ادامه از محمودرضا اكرامی‌فر:
بهار شاخه شاخه زمستان را پشت سر گذاشت، پله پله به‌ملاقات ما آمد و كوچه كوچه روشني پراكند.

بهار آمد و قندي كه در دل اسفند آب شده بود را به طربناكي شفافي كه در ريشه گياهان جريان داشت پيوند زد، سكون و سكوت زمستاني كوچ كرد، حالا زلالي در سرشاخه‌هاي درختان قدم مي‌زند.

بهار آمد با بنفشه‌هايي كه به قول شاعران تمام وطنشان جعبه‌اي چوبي در كنار پياده‌روهايي است كه موتورسواران از آن مي‌گذرند.

بهار آمد با پرندگاني كه تا ديوار نه چندان بلند حياطمان پايين آمده و گاه پيشاپيش رهگذران دانه برمي‌چينند از كوچه‌هايي كه عابراني قديمي دارد.

بهار آمده است، اين را جيب‌هاي دوخته شده كت‌هاي‌نو كودكان و پيراهن تازه اتو شده پدران و تبسم طربناك دختراني مي‌گويد كه سرماي زمستان را در اجاق پدري‌شان فراموش كرده‌اند.

فصل بهار آمد و لبخند زد درخت

خود را به آب و آينه پيوند زد درخت

بهار سرشارتر از هميشه زمستان را طي كرد و در مويرگ‌هاي حيات جريان يافت. سرماي دي در آفتاب نورسته فروردين ذره ذره آب مي‌شود

گل مي‌شوند ماسه و شن زير پاي ما

كف مي‌زنند برگ درختان براي ما

دي رفته خيمه در نفس عيد مي‌زنيم

عيد است پنجه بر دف خورشيد مي‌زنيم

عيد آمد و ما گناه‌سوزي خود را در شب چهارشنبه‌سوري به گياه‌رويي سه‌شنبه اول فروردين پيوند مي‌زنيم و آنگاه شمرده شمرده بهار را به تك تك آدم‌هايي كه نامشان زبانمان را شيرين مي‌كند، تبريك مي‌گوييم و آرام‌آرام به استقبال مردمي مي‌رويم كه امروز فقط لبخند مي‌زنند.

بهار آمد، عيد آمد، سالي تازه از راه رسيد، ما 365 روز پير شديم و خوشحاليم كه سالي تازه از راه رسيده است.

عيد آمد سرشاخه‌ها باز هم دزدكي از ديوار همسايه سرك ‌مي‌كشند و عيد را با زبان بي‌زباني تبريك مي‌گويند.

بهار آمد و ما بار ديگر فرصت پيدا كرديم كه لبخند بزنيم، كه تبريك بگوييم كه نو شدن و نو بودن را جشن بگيريم.

بهار آمد، و اين تيتر يك روزنامه‌هايي خواهد شد كه اول فروردين منتشر نمي‌شوند. بهار آمد.

منبع: جام جم
[ سه شنبه 1 فروردین1391 ] [ 12:27 ] [ سیدعلی کرامتی‎مقدم ]
بشنوید اکنون سخن از مولوی:

دفتر ششم- بخش ۲۳ – تشبیه مغفلی کی عمر ضایع کند و وقت مرگ در آن تنگاتنگ توبه و استغفار کردن گیرد به تعزیت داشتن شیعه‌ی اهل حلب هر سالی در ایام عاشورا به دروازه‌ی انطاکیه و رسیدن غریب شاعر از سفر و پرسیدن کی این غریو چه تعزیه است

روز عاشورا همه اهل حلب
باب انطاکیه اندر تا به شب
گرد آید مرد و زن جمعی عظیم
ماتم آن خاندان دارد مقیم
ناله و نوحه کنند اندر بکا
شیعه عاشورا برای کربلا
بشمرند آن ظلم‌ها و امتحان
کز یزید و شمر دید آن خاندان
نعره‌هاشان می‌رود در ویل و وشت
پر همی‌ گردد همه صحرا و دشت
یک غریبی شاعری از راه رسید
روز عاشورا و آن افغان شنید
شهر را بگذاشت و آن سوی رای کرد
قصد جست‌و‌جوی آن هیهای کرد
پرس پرسان می‌شد اندر افتقاد:
«چیست این غم بر که این ماتم فتاد
این رئیس زفت باشد که بمرد
این چنین مجمع نباشد کار خرد
نام او و القاب او شرحم دهید
که غریبم من شما اهل دهید
چیست نام و پیشه و اوصاف او
تا بگویم مرثیه ز الطاف او
مرثیه سازم که مرد شاعرم
تا ازینجا برگ و لالنگی برم»
آن یکی گفتش که: «هی دیوانه‌ای
تو نه‌ای شیعه عدو خانه‌ای
روز عاشورا نمی‌دانی که هست
ماتم جانی که از قرنی بهست
پیش مؤمن کی بود این غصه خوار
قدر عشق گوش عشق گوشوار
پیش مؤمن ماتم آن پاک‌روح
شهره‌تر باشد ز صد طوفان نوح»
گفت: «آری لیک کو دور یزید
کی بدست این غم چه دیر اینجا رسید
چشم کوران آن خسارت را بدید
گوش کران آن حکایت را شنید
خفته بودستید تا اکنون شما
که کنون جامه دریدیت از عزا
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان
زانک بد مرگیست این خواب گران
روح سلطانی ز زندانی بجست
جامه چه درانیم و چون خاییم دست
چونک ایشان خسرو دین بوده‌اند
وقت شادی شد چو بشکستند بند
سوی شادروان دولت تاختند
کنده و زنجیر را انداختند
روز ملکست و گش و شاهنشهی
گر تو یک ذره ازیشان آگهی
ور نه‌ای آگه برو بر خود گری
زانک در انکار نقل و حشری
بر دل و دین خراب‌ات نوحه کن
که نمی‌بیند جز این خاک کهن
ور همی‌بیند چرا نبود دلیر
پشت‌دار و جان‌سپار و چشم‌سیر
در رخ‌ات کو از می دین فرخی؟
گر بدیدی بحر کو کف سخی؟
آنک جو دید آب را نکند دریغ
خاصه آن کو دید آن دریا و میغ»

مولوی

 

*****************************

****************************

****************************

شما بگویید:چگونه برای وطن نگریم؟

وقتی اصیل خزاعی از مکه به حضور رسول رسید، پیامبر فرمود:

مکه را برایم توصیف کن.

اصیل به وصف مکه پرداخت. آنجا که گفت:

درختان سَلَم آن تناور، و گیاهان معطرش سبز شده و شاخه های تازه برآورده است

در این لحظه محمد فرمود:

کافی است! دست از دلم بردار تا آرام گیرد

***

و نیز رسول الله شنید که بلال چنین می خواند:

ای کاش می دانستم، آیا شبی را در صحرایی به روز خواهم آورد که گرداگرد مرا گیاهان خوشبو و ریزبرگ فراگرفته باشد؟ [1]

و آیا روزی به آبهای مجنّه می رسم؟ و شکوه و جلوه شامّه و طفیل را می بینم؟

به وی گفت:

ای سیه زاده! ناله مشتاقانه سر داده ای

وقتی امثال آنان به خاطر وطن بنالند، و آن چه در دل دارند، بر زبان آورند و دوست بدارند و عشق بورزند، من با این همه ناتوانی که دچار غربت و اندوه فراوان و گرفتار زندان و اندوهان پی در پی هستم چگونه نگریم؟

عین القضات همدانی » رساله دفاعیات » صفحه 25

[1] الا لیت شعری هل ابیتن لیله
بواد و حولی اذخر و جلیل؟
و هل اردن یوما میاه مجنه؟
و هل یبدون لی شامه و طفیل؟

گویی من با آن کاروان عراقی هستم که راهی همدان اند، و بار و بنه خود را در دشت ماوشان فرود می آورند، در حالی که زمینهای پست و بلند آن، سبز شده و بهار چنان پوششی از برد یمانی بر تن آنجا کرده که شهرهای دیگر بدان حسد می برند. شکوفه هایش مشک آسا بوی خوش می پراکند و آب زلال در جویهای آن روان است.

در باغهای خرم و دلکش آنجا فرود آمده، زیر سایه پر برگ درختانش آرمیده اند، همنوا با نغمه کبوتران و چهچهه بلبلان، انشاد این بیت را تکرار می کند:

ای همدان! باران از میان شهرها تو را زنده دارد
و ای اقلیم ماوشان! از میان دشتها تو را سیراب گرداند [1]

***

آن گاه برادران به پیشباز کاروانیان آمدند. پیر و جوان نگران چگونگی حال ما بودند، دلها به گلوگاه رسید و اشکهایشان در حدقه دیده جمع شد و گفتند:

[زنان قبیله گفتند] خواهرزاده گرامی ما کجاست؟ ما را از حال او آگاه سازید. گروه شما زنده باشد!
آیا در شهر شما کَرَم پیشه ای هست؟ لطف خداوند یارش باد. که عهد و پیمان نجیب زاده ای را نگاه دارد؟
آن کس را که شما در سرزمین خود به جا گذاشتیدش، جوانی است که به جای شادی غم و هجران وجودش را مالامال کرده است.
آیا بغداد شما باران بهاری الوند را از خاطر می برد؟ و [آیا] آن که بغداد را در قبال الوند بخرد زیان نکرده است؟
جانم فدایشان باد! اگر می شنیدند من چه کشیدم و چه دیدم، هر گردنی از اندوه آن گردنبندش را فرو می انداخت! [2]

***

چگونه برادرانم را فراموش کنم و برای وطن ننالم؟ در حالی که رسول خدا فرمود: حُبُّ الوَطَن مِنَ الایمان. دوستی وطن از [نشانه های] داشتن ایمان است. روشن است که وطن دوستی با سرشت انسان عجین شده است:

محبوبترین آفریده خداوند میان “مَنعَج” و “حَرّه” لیلی که ابرهایش باران می ریزد
سرزمینی است که در آنجا دایگانم مرا از مادر واگرفتند و نخستین زمینی است که خاکش پوست مرا لمس کرد.[3]

عین القضات همدانی

رساله دفاعیات » صفحه 24


[1] حَیّاکَ یا هَمَذان الغَیثُ مِن بَلَدٍ
سَقاکَ یا ماوَشان القَطرُ مِن وادٍ

[2] و قالت نساء الحی: این بن اختنا؟
الا اخبرونا عنه -حییتم و فدا-
-رعاه ضمان الله- هل فی بلادکم
اخو کرم یرعی لذی حسب عهدا؟
فان الذی خلقتموه بارضکم
فتی ملا الحشاء هجرانه وجدا
ابغدادکم تنسیه اروند مربعا
الا خاب من یشری ببغداد اروندا؟
فدتهن نفسی لو سمعن بما اری
رمی کلُّ جید من تنَّهُّدهِ عِقدا

[3] احب عباد الله ما بین منعج
و حره لیلی ان تصوب سحابها
بلاد تللقتنی بهن قوابلی
و اول ارض مس جلدی ترابها

[ سه شنبه 1 فروردین1391 ] [ 2:14 ] [ سیدعلی کرامتی‎مقدم ]
 

شاید این روایت مشهور را درباره ابوریحان شنیده باشید:

«روایت است که ابوریحان در بستر مرگ، به یاد مسأله‌ای می‌افتد و آن را از علی‌بن عیسی‌الولواجی که به دیدن او آمده بود می‌پرسد: ای شیخ! حساب جدات ثمانیه را که وقتی به من گفتی بازگوی که چگونه بود؟ شیخ گفت: ای حکیم بزرگوار اکنون چه جای این سوال است؟ ابوریحان می‌گوید: کدام‌یک از این دو امر بهتر است؟ بدانم و بمیرم یا ندانم و نادان درگذرم؟»

اگرچه در جایی به ارتباط مثنوی زیر به داستان ابوریحان اشاره‌ای نشده است، شخصا این مثنوی عمیق شیخ بهایی را پاسخی دور از انتظار به تمجید کنندگان ابوریحان می‌دانم. شعری که در ذهن ستایشگر ما از ابوریحان این پرسش را مطرح می‌کند که به راستی چه اهمیتی داشت ابوریحان بیرونی بدون دانستن آن مساله می‌مرد؟ وقتی شیخ بهایی می‌گوید:
«علم رسمی سر به سر قیل است و قال
نه از او کیفیتی حاصل، نه حال»

علم رسمی سر به سر قیل است و قال

نه از او کیفیتی حاصل، نه حال

طبع را افسردگی بخشد مدام

مولوی باور ندارد این کلام

وه! چه خوش می‌گفت در راه حجاز

آن عرب، شعری به آهنگ حجاز:

کل من لم یعشق الوجه الحسن

قرب الجل الیه و الرسن

یعنی: «آن کس را که نبود عشق یار

بهر او پالان و افساری بیار»

گر کسی گوید که: از عمرت همین

هفت روزی مانده، وان گردد یقین

تو در این یک هفته، مشغول کدام

علم خواهی گشت، ای مرد تمام؟

فلسفه یا نحو یا طب یا نجوم

هندسه یا رمل یا اعداد شوم

علم نبود غیر علم عاشقی

مابقی تلبیس ابلیس شقی

علم فقه و علم تفسیر و حدیث

هست از تلبیس ابلیس خبیث

زان نگردد بر تو هرگز کشف راز

گر بود شاگرد تو صد فخر راز

هر که نبود مبتلای ماهرو

اسم او از لوح انسانی بشو

سینه‌ی خالی ز مهر گلرخان

کهنه انبانی بود پر استخوان

تا به کی افغان و اشک بی‌شمار؟

از خدا و مصطفی شرمی بدار

از هیولا تا به کی این گفتگوی؟

رو به معنی آر و از صورت مگوی

این علوم و این خیالات و صور

فضله‌ی شیطان بود بر آن حجر

لوح دل از فضله‌ی شیطان بشوی

ای مدرس! درس عشقی هم بگوی

چند و چند از حکمت یونانیان؟

حکمت ایمانیان را هم بدان

چند زین فقه و کلام بی‌اصول

مغز را خالی کنی، ای بوالفضول

صرف شد عمرت به بحث نحو و صرف

از اصول عشق هم خوان یک دو حرف

دل منور کن به انوار جلی

چند باشی کاسه لیس بوعلی؟

سرور عالم، شه دنیا و دین

سؤر مؤمن را شفا گفت ای حزین*

سؤر رسطالیس و سؤر بوعلی

کی شفا گفته نبی منجلی؟

سینه‌ی خود را برو صد چاک کن

دل از این آلودگی‌ها پاک کن

* اشاره به حدیث منسوب به پیامبر «سؤر المؤمن شفاء» (غذایی که به دهان مومن خورده شفاست). این حدیث از قول امام صادق این‌چنین نقل شده است: «فی سؤر المؤمن شفاء من سبعین داء» (در غذایی که به دهان مومن خورده شفایی از هفت داروست)

شیخ بهایی

نان و حلوا » بخش ۴ – فی التأسف و الندامة علی صرف العمر فیما لاینفع فی القیامة و تأویل قول النبی صلی الله علیه و آله و سلم: «سؤر المؤمن شفاء»
* برای کوتاه کردن شعر چند بیت حذف شده است

[ سه شنبه 1 فروردین1391 ] [ 2:7 ] [ سیدعلی کرامتی‎مقدم ]
شعری از جامی:

چارده ساله بتی بر لب بام

چون مه چارده در حسن تمام

بر سر سرو، کله گوشه شکست

بر گل از سنبل تر سلسله بست

داد هنگامه‎ی معشوقی ساز

شیوه‎ی جلوه‎گری کرد آغاز

او فروزان چو مه و کرده هجوم

بر در و بامش اسیران چو نجوم

ناگهان پشت خمی همچو هلال

دامن از خون چو شفق مالامال

کرد در قبله‎ی او روی امید

ساخت فرش ره او موی سفید

گوهر اشک به مژگان می‎سفت

وز دو دیده گهر افشان می‎گفت:

کای پری با همه فرزانگیم

نام رفت از تو به دیوانگیم

لاله‎سان سوخته‎ی داغ توام

سبزه‎وش پی سپر باغ توام

نظر لطف به حالم بگشای

ریگ اندوه ز جانم بزدای

نوجوان حال کهن پیر چو دید

بوی صدق از نفس او نشنید

گفت کای پیر پراکنده‎نظر

روبگردان، به قفا باز نگر

که در آن منظره، گلرخساریست

که جهان از رخ او گلزاریست

او چو خورشید فلک، من ماهم

من کمین بنده‎ی او، او شاهم

عشقبازان چو جمالش نگرند

من که باشم که مرا نام برند

نیز بیچاره چو آن سو نگریست

تا ببیند که در آن منظره کیست

زد جوان دست و فکنداز بامش

داد چون سایه به خاک آرامش

کانکه با ما ره سودا سپرد

نیست لایق که دگر جا نگرد

هست آیین دوبینی ز هوس

قبله‎ی عشق یکی باشد و بس

جامی

هفت اورنگ » سبحه الابرار


شاهد:
گر عارف حق بینی چشم از همه بر هم زن
چون دل به یکی دادی آتش به دو عالم زن
(فروغی بسطامی)

گه دلم پیش تو گاهی پیش او است
رو که در یک دل نمی گنجد دو دوست
(عمان سامانی)

[ سه شنبه 1 فروردین1391 ] [ 2:4 ] [ سیدعلی کرامتی‎مقدم ]
 

مصطفی رحماندوست

مصطفی رحماندوست معروف به شاعر "صد دانه یاقوت"، (زاده نخستین روز تیرماه ۱۳۲۹، همدان) شاعر، نویسنده و مترجم کتاب‌های کودکان و نوجوانان است.
مصطفی رحماندوست
زادروز نخستين‌ روز تیرماه ۱۳۲۹
همدان، ایران
پیشه نویسنده، شاعر، مترجم
همسر آذر رضایی؛ معلم، نویسنده و مترجم
گفتاورد دوست دارم بچه‌های‌ ایرانی‌ بیشتر بخوانند تا "شاد" باشند، روی پای‌ خودشان‌ بایستند، "مستقل" بیندیشند و زندگی‌ كنند، و به‌ دیگران‌ و تفكرشان‌ "احترام‌" بگذارند.
وبگاه
http://www.rahmandoost.org

تحصیلات و سوابق

او پس از اخذ مدرک کارشناسی زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران، به عنوان کارشناس کتاب‌های خطی در کتابخانه مجلس مشغول به کار شد و سپس به عنوان مدیر مرکز نشریات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، مدیر مسئول نشریات رشد، سردبیر رشد دانش آموز، سردبیر و پدیدآورنده سروش کودکان و نوجوانان به فعالیت خود ادامه داد. او همچنین به مدت سه سال مدیر کل دفتر مجامع و فعالیت‌های فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران بوده است که بنابر گفته خودش، آغاز راه او برای انتقال ادبیات برگزیده کودکان و نوجوانان ایران به زبانهای دیگر بوده است. مصطفی رحماندوست، علاوه بر این، مدرس داستان نویسی و ادبیات کودکان و نوجوانان در دانشگاه‌ها نیز بوده است. وی پس از بازنشستگی از سمت های دولتی، مدیر گروه شكوفه (بخش كودكان و نوجوانان) انتشارات امیرکبیر و مشاور ادبی آثار مربوط به كودكان و نوجوانان کتابخانه ملی ایران و یکی از اعضای اصلی داوران بین المللی جشنواره بین المللی فیلم كودكان و نوجوانان اصفهان و جشنواره بین المللی تئاتر كودكان و نوجوانان است. او عضو هیأ‌ت‌های‌ داوری‌ كتاب‌ سال، جشنواره‌های‌ كتاب‌ و مطبوعات‌ كودكان و عضو شورای‌ موسیقی‌ كودكان‌ و شورای کتاب کودک ایران نیز بوده‌است.


آثار برجسته

از این نویسنده و شاعر ایرانی، تاکنون یکصد و شصت اثر به صورت مجموعه شعر برای کودکان و نوجوانان، تألیف و ترجمه داستان‌های کودکان و نوجوانان در ایران و جهان منتشر شده‌است. تیراژ کتاب‌های او به بیش از پنج و نیم میلیون نسخه می‌رسد که از آن میان می‌توان به آثار زیر اشاره کرد:

  • فرهنگ‌ آسان: دانشنامه ویژه کودکان‌ و نوجوانان‌
  • فرهنگ‌ ضرب‌المثل‌ها: مجموعه‌ای ارزشمند از ضرب‌المثل‌های ایرانی
  • ترانه‌های نوازش: شامل مجموعه‌ای از لالایی‌ها که از آن میان «لالایی عاشورا» بسیار مورد استقبال قرار گرفت.
  • مجموعه شعرهای «قصه پنج انگشت» و «بازی با انگشت‌ها» که ریشه در ادبیات فولکلور ایران دارد و تعدادی از اشعار این مجموعه به زبان سوئدی نیز ترجمه شده‌است.

او همچنین با انتشار برخی از آثارش با کمک تسهیلات آسان نشر تحت عنوان عمومصطفی در آمریکا، امکان مطالعه، گوش دادن و خریدن کتاب هایش را برای کودکان ایرانی خارج از کشور مهیا ساخته است.

شعر کودکانه:

صد دانه یاقوت
A Hundred Rubies
Children's Song
(Persian)
Children's Song
(English)

صد دانه یاقوت، دسته به دسته
با نظم و ترتیب، یک جا نشسته
صد دانه یاقوت، دسته به دسته
با نظم و ترتیب، یک جا نشسته
هر دانه ای هست، خوشرنگ و رخشان
قلب سپیدی در سینه آن
یاقوت ها را پیچیده با هم
در پوششی نرم، پروردگارم
هم ترش و شیرین، هم آبدار است
سرخ است و زیبا، نامش انار است

A hundred rubies, sitting side by side
In many groups, in an order and with discipline
A hundred rubies, sitting side by side
In many groups, in an order and with discipline
Each of them is colorful and is shining
There is a white heart in each one's breast
My God has wrapped the rubies
Together, in some soft cloth
Both sour and sweat, and also juicy
Red and beautiful, it's a pomegranate.
گل پسرم جون منه
ماشینو کجا پارک می کنه
یه جای خوب تو خیابون
شادیتو ببینه بابا جون
گل گرونه می خرم
سنبل گرونه می خرم
پسرم کاکل داره
کاکل گرونه می خرم

 

گل پسرم که خوشگله
کارش تو خونه مشکله
تو خونه فوتبال بازی می کنه
گل می زنه داد می زنه
توپ داره و یار نداره

جز بازی کاری نداره
بزرگ می شه باشگاه می ره
برای خودش یار می گی
ره

 

He was born in 1950 in Hamadan. He is a poet, author, teacher and translator of children and young adults' literature. 120 of his books have been published on different topics, with a circulation of 5.5 million copies. Some of his eight books have been translated into English, Chinese, Arabic, Urdu, Turkish, Russian, Swahili, Japanese and Swedish. Since l979 he has been the editor in chief of a number of children's' magazines. During the last 3 decades he has put much effort into deployment of children's' literature in Iran, and has had an active presence in most movements in relation to development of study and consciousness of children of Iran. His books, "The Spring Guardian, "Garden of kindness" and "Prettier than spring"; have been chosen as the best book of the year. He has been a member of poetry and music council of NIRT for 11 years. As a member of jury he has participated five periods in Book of the Year and four periods in International Festival of Films for Children and Young Adults, Isfahan; as well as children's' books, films and publications.
In l977, he started "Doostaneh" the first site for children and in the same year became Kanoon's First Iranian Storytelling Festival director. His following books have been made in animation: "Silver Sequin", The Spring Guardian", "Three Paces Behind Mother" and" The Lion Hunter Donkey".
He is currently working on slang Iranian literature. "Once Upon a Time", a 50 part puppet series, and "Play with Fingers" a 52 part animation series based on his books are being produced by NIRT and Saba Cultural and Art Company.

[ سه شنبه 1 فروردین1391 ] [ 1:56 ] [ سیدعلی کرامتی‎مقدم ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد
با سلام به شما خوانندگان محترم
این وبلاگ برای استفاده ی بیشتر همکاران و دانش آموزان و هم چنین ارائه ی گلچینی از جملات ادبی و اشعار بزرگان ادبیات فارسی طراحی شد تا از این طریق بتوانیم گام هایی در مسیر اعتلای فرهنگ و اندیشه ی متعالی اسلامی - ایرانی برداریم.
مطالب متنوع آموزشی، کمک آموزشی، علمی، ادبی، سرگرمی و اجتماعی به همراه تصاویر هنری در این وبلاگ برای فاصله گرفتن از یکنواختی و ملال آوری است که به اهداف ما در راستای گسترش مطالعه و لذت بردن از ادبیات کمک می کند.
مطالب این وبلاگ حاصل اندیشه و تلاش های ارزشمند همکاران مان است که اغلب آن را از وبلاگ های ایشان برگرفته ایم چرا که اعتقاد ما بر این است که همه ی ما یک هدف را دنبال می کنیم؛
پس باید دست در دست هم نهیم و به هر طریقی که بتوانیم خود را به ساحل مقصود برسانیم .
بدیهی است نظرات و پیشنهادهای سازنده ی شما برای ما راهگشا خواهد بود تا بهتر از پیش در این مسیر گام برداریم.
ارسال مطالب ارزنده و ادبی شما نیز ما را در معرفی بهترین های ادبی یاری خواهد کرد و از آن استقبال خواهیم کرد.
بزرگ ترین آرزوی ما بهره مندی بیشتر و سعادتمندی دنیوی و اخروی شما بوده و خواهد بود.
دکتر سیدعلی کرامتی مقدم

seyedalikaramati99@yahoo.com
برچسب‌ها وب
امکانات وب
آمار بازدید 7rang.ir

.

تماس با ما
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
نیازمندیها 7rang.ir