من زبان پارسی را پاسداری می کنمو بیان خویش را فرهنگ داری می کنم
 
خون دل خوردم مدام و باسرشک دیده امگلشن باغ ادب را آبیاری می کنم
 
من زبان پهلوی را خوانده ام دّر دریواژه های ناب آنرا ساختاری می کنم
 
شهر یاران ادب را می نهم ارج گرانهر یکی را هرکجا حرمت گذاری میکنم
 
چون زبان ماست گنج معرفت اندرجهاناحترازاز فحش وطعن وجعلکاری میکنم
 
من به حرف نابکار دشمنان بی ادبچون گذشته صبر دارم، بردباری میکنم
 
الامان از شهر نو و الحذر از شعر نو(1) من بخود کی صیغه تقلید جاری می کنم
 
کاخ ایوان ادب را آب و رنگ تازه ییبا سرایش های نغز آیینه داری می کنم
 
ژاژ خایان را به نام عشق میسازم ادببازبان پارسی مردم مداری می کنم
 
می زنم بر فرق هر یاوه سرا چوب ادباز حریم ملک معنی پاسداری می کنم
 
نیست مداحی و فحاشی مرا در شآن لیکمن ازین فرهنگ حس شرمساری می کنم
 
مینهم مرهم به زخم مردمان ملک و دینالتیام درد ملت زین مجاری می کنم
 
می برم رنج یتیمان از بلای صلح وجنگدرد مندان وطن را غمگساری می کنم
 
هست صلح و عشق جاری در زبان پارسیهر جماعت را به لطف مهر، یاری می کنم
 
دوش با شمشیر تیز و حال با خون قلمگلزمین فارسی را آبیاری می کنمخواجه محمد نعیم قادری
 
************
 
 
شعر حداد عادل:
 
ای زبان فارسی، ‌ای درّ دریای دَری / ای تو میراث نیاکان،‌ ای زبان مادری
در تو پیدا فَرّ ما، فرهنگ ما، آیین ما / از تو برپا، رایتِ دانایی و دانشوری
کابل و تهران و تبریز و بخارا و خُجند / جمله، ملک توست تا بلخ و نشابور و هری
جاودان زی،‌ ای زبان دانش و فرزانگی / تا به گیتی، نور بخشد آفتاب خاوری
فارسی را پاس می‌داریم، زیرا گفته‌اند / قدر زر، زرگر شناسد، قدر گوهر گوهری
 
**************
چون شکر:شیرین و،چون گوهر:زبان پارسی ست
فارسی،فرهنگ و آیین و نشان پارسی ست
آنچه از توفان و از باران نمی یابد گزند
کاخ فردوسی،خدای شاعران پارسی ست
شعر در مورد زبان فارسی

جاودان زی،‌ ای زبان دانش و فرزانگی
تا به گیتی، نور بخشد آفتاب خاوری
شعر در مورد زبان فارسی دری

بر سر یاران افغان و بلوچ آذری
شاخ پر بار زبان پرتوان پارسی ست
وحدت کرد و لر و تاجیک در ایران زمین
از زبان مشترک با دودمان پارسی ست
شعری در مورد زبان فارسی

فارسی را پاس می‌داریم، زیرا گفته‌اند
قدر زر، زرگر شناسد، قدر گوهر گوهری
شعری درباره زبان فارسی

گرچه گوید همدلی از همزبانی خوشتر است
این زبان حبل المتین همدلان پارسی ست
این زبان مادری همچون نشانی از پدر
خار چشم ناتوان دشمنان پارسی ست
شعر زیبا در مورد زبان فارسی

کابل و تهران و تبریز و بخارا و خُجند 
جمله، ملک توست تا بلخ و نشابور و هری
یک شعر در مورد زبان فارسی

واژگانش در هجوم گویش بیگانگان
پاسدار گویش گویندگان پارسی ست
در بهارستان میهن،صد نگارستان بپاست
جای جای خاک پایش بوستان پارسی ست
شعر درباره زبان فارسی

در تو پیدا فَرّ ما، فرهنگ ما، آیین ما 
از تو برپا، رایتِ دانایی و دانشوری
شعر های زیبا در مورد زبان فارسی

چون سه رنگ پرچم سبز و سپید و سرخ ما
جایگاهش قلب مردان و زنان پارسی ست
خانه ی ایرانیان پاینده و جاوید باد
تا که جاویدان زبان جاودان پارسی ست
شعر درباره ی زبان فارسی

ای زبان فارسی، ‌ای درّ دریای دَری
ای تو میراث نیاکان،‌ ای زبان مادری
شعر طنز درباره زبان فارسی

بسی رنج بردم در این سالِ سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
شعری زیبا در مورد زبان فارسی

شکر شکن شوند همه طوطیان هند
زین قند پارسی که به بنگاله می رود
شعر درباره زبان فارسی

دل گلستان می شود از بوستان فارسی
جان فدای مردم روشن روان فارسی
از خلیج فارسی تا هند و تا چین می رود
موج های بر سر دریا روان فارسی
شعری درباره ی زبان فارسی

صدهزاران آفتاب و صدهزاران ماهتاب
می درخشد در میان آسمان فارسی
ما دماوندیم و می گفتند و می گوییم باز
قله گیتی ست این آتش فشان فارسی
شعر در مورد زبان فارسی

زن اگر تهمینه باشد مرد اگر چون تهمتن
پس سلام من به مردان و زنان فارسی
زنده باد هر کس سخن می گوید از لفظ دری
آفرین بر هر که باشد پاسبان فارسی
شعر زیبا درباره ی زبان فارسی

یک زمان آفاق عالم را نوردیدیم و باز
باش تا بار دگر گردد زمان فارسی
از کنار دجله تا جیحون و سیحون پر شدست
از اشارت های پیدا و نهان فارسی
یک شعر زیبا در مورد زبان فارسی

کوه های سربلند و رودهای سر به زیر
باز می گوید تو را از داستان فارسی
فارسی را در خزان هرگز نمی بیند کسی
تا زبان فارسی باشد نشان فارسی
شعر زیبا درباره زبان فارسی

با زبان فارسی؛ نه با زبان پارسی
مشکل آغاز است از این طرز بیان فارسی
سال ها سال است مردم فارسییّش گفته اند
پارس می گویند گاهی دشمنان فارسی
شعری زیبا درباره ی زبان فارسی

ناجوانمردان به نام خود سخن ها گفته اند
از زبان های فرنگی با دهان فارسی
بس که داغ دوست و خنجر ز دشمن دیده است
می چکد خون جای اشک از دیدگان فارسی
یک بیت شعر در مورد زبان فارسی

پس خداوندا به حقّ خاندان مصطفی (ص)
کز گِل ایشان سرشتی خاندان فارسی
چون تهمتن در دل میدان رجزخوان می شود
کام دیوان تلخ باد از شوکران فارسی
شعر درباره ی زبان فارسی

حیله ی افراسیاب از خاک ایران دور باد
تیر آرش تیز بادا در کمان فارسی
از صف بیگانگان پیوسته باشد در امان
در کف ایرانیان بادا عنان فارسی
شعر درباره ی زبان فارسی از فردوسی

از لر و ترک و بلوچ و گیلک و کرد و عرب
خاک ایران کم مبادا از کسان فارسی
سایه ی پر برکت این لفظ شیرن کم مباد
از سر ایران و از همسایگان فارسی
شعری کوتاه درباره ی زبان فارسی

می شنیدم شاعر می گفت در مُلک ادب
پادشاهانند گویا شاعران فارسی
من ولی می گویم اصلاً هر که شاعر می شود
شعر باید گفته باشد با زبان فارسی
شعری درباره ی زبان فارسی از سعدی

تا که مولانا است  آهنگ  زبان فارسی
شمس قد افراشت خواهد، سرفشان فارسی
از حدود چین و ماچین تا  بخا را و ختن
 روم و ری  جغرافیای باستان فارسی
شعر هایی درباره ی زبان فارسی

قندهارتو سمر قند است در رقص و سماع
 بلخ، لاهور است در رنگین کمان فارسی
شهر نیشابور و غزنین‌اند بخشی از بهشت
 میرسد تا عرش اعلا دودمان فارسی
شعر کوتاه درباره ی زبان فارسی

دشت لیلی بوی ابراهیم ادهم می دهد
 شهر شیخ مهنه، عشق‌آباد جان فارسی
بحر هند از موج‌ها، یک صبحدم بیدل شکفت
 تا که لب تر کرد از شیرین‌بیان فارسی
یک شعر درباره ی زبان فارسی

تو برای فال حافظ می کشی خط‌ ونشان؟
هفت خط “تاج‌محل” خط و نشان فارسی 
رودکی، فردوسی و سعدی، سنایی و شهید:
یک قلم خورشید از یک کهکشان فارسی 
شعر زبان فارسی

کاشکی رخش از سمنگان شیهه ی دیگر کشد
کاش سهراب دگر زاید زنان فارسی
کابل و کشمیر و شیراز و خجند و چین و روم
کاشکی احیاء شود باز این جهان فارسی
شعر زبان فارسی فردوسی

من زبان پارسی را پاسداری می کنم
و بیان خویش را فرهنگ داری می کنم
خون دل خوردم مدام و باسرشک دیده ام
گلشن باغ ادب را آبیاری می کنم
شعر درباره زبان فارسی

من زبان پهلوی را خوانده ام دّر دری
واژه های ناب آنرا ساختاری می کنم
شهر یاران ادب را می نهم ارج گران
هر یکی را هرکجا حرمت گذاری میکنم
شعر ای زبان فارسی

چون زبان ماست گنج معرفت اندرجهان
احترازاز فحش وطعن وجعلکاری میکنم
من به حرف نابکار دشمنان بی ادب
چون گذشته صبر دارم، بردباری میکنم
شعر برای زبان فارسی

الامان از شهر نو و الحذر از شعر نو
من بخود کی صیغه تقلید جاری می کنم
کاخ ایوان ادب را آب و رنگ تازه یی
با سرایش های نغز آیینه داری می کنم
شعر ای زبان فارسی ای دردریای دری

ژاژ خایان را به نام عشق میسازم ادب
بازبان پارسی مردم مداری می کنم
می زنم بر فرق هر یاوه سرا چوب ادب
از حریم ملک معنی پاسداری می کنم
شعر ای زبان فارسی ششم

نیست مداحی و فحاشی مرا در شآن لیک
من ازین فرهنگ حس شرمساری می کنم
مینهم مرهم به زخم مردمان ملک و دین
التیام درد ملت زین مجاری می کنم
شعر به زبان فارسی کرمانشاهی

می برم رنج یتیمان از بلای صلح وجنگ
درد مندان وطن را غمگساری می کنم
هست صلح و عشق جاری در زبان پارسی
هر جماعت را به لطف مهر، یاری می کنم
شعر به زبان فارسی

دوش با شمشیر تیز و حال با خون قلم
گلزمین فارسی را آبیاری می کنم
شعر دربارهی زبان فارسی

بساز ای مطرب خوشخوان خوشگو
به شعر فارسی صوت عراقی
زبان فارسی در شعر فردوسی

اسپت بیاورند که چالاک فارسی
شربت بیاورند که مخمور شربتی
شعر فردوسی در مورد زبان فارسی

هر کجا فارسی زبانی هست
از منش چند داستانی هست
شعری درباره زبان فارسی

از آسمان عشق تو قرآن فارسی
امروز می کند به دل اوحدی نزول
شعر درباره زبان فارسی

نیست ممکن ترک من برفارسی دندان نهد
گر ز قند فارسی سازم جهان راپرشکر
شعر در مورد زبان فارسی دری

به اشک من گل و گلزار شعر فارسی خندان
من شوریده بخت از چشم گریان ابر نیسانم
شعری در مورد زبان فارسی

چون شهسوار فارسی خربندگی تا کی کنی
ننگت نمی آید که خر گوید تو را خروار کش
شعر درباره ی زبان فارسی

جان سوارست و فارسی، خر تن زیر ران او
زشت باشد که زیر خر، کند این روح مرکبی
شعر در مورد زبان فارسی

هنر در فارسی گفتن نمودند
کجا در فارسی استاد بودند
شعر طنز درباره زبان فارسی

بیا مطربا وان نی فارسی که
بر رخش عشرت کند فارسی
شعری درباره ی زبان فارسی

منعما مکرما درین کلمات
کین زبان بسته ام زبان دادست
شعر زیبا در مورد زبان فارسی

بیم سرم از سر زبان است
این درد سر زبان مرا بس
شعر ای زبان فارسی از حداد عادل

من زبان روزگارم بر درش
چون سر تیغش زبان مملکت
شعر ای زبان فارسی از کیست

گر آه کنم زبان بسوزد
بگذر ز زبان جهان بسوزد
شعر ای زبان فارسی

با یک زبان، به شکر تو هر سبزه ده زبان
با صد زبان، به حمد تو گل یک زبان شده
معنی شعر ای زبان فارسی

خاقانی ار زبان ز سخن بست حق اوست
چند از زبان نیافته سودی زیان کشد
معنی شعر ای زبان فارسی ششم دبستان

نخست از من زبان بستد که طفل اندر نوآموزی
چو نایش بی زبان باید نه چون بربط زبان دانش
معنی شعر ای زبان فارسی کلاس ششم

چو ماهیان دهن بی زبان به دست آور
که بی زبان چو شوی بحر را زبان باشی
قالب شعر ای زبان فارسی حداد عادل

خامش که تا بگوید بی حرف و بی زبان او
خود چیست این زبان ها گر آن زبان زبانست
شعر زبان فارسی حداد عادل

من زین قیامت حاملم گفت زبان را می هلم
می ناید اندیشه دلم اندر زبان اندر زبان
شعر در زبان فارسی

ده زبان سهل است ، گو با سد زبان سوسن برآ
کز برای نوحه در کار است بسیارش زبان
شعر ای زبان فارسی ای در دریای دری

جانست و زبانست زبان دشمن جان
گر جانت بکارست نگه دار زبان
شعر به زبان فارسی باستان

در گریه نام زلف تو بگذشت بر زبان
گریه گره ببست و ز حیرت زبان گرفت
شعر السا به زبان فارسی

زبان نماند، ز نامت هنوز سیری نیست
دریغ خسرو مسکین که یک زبان دارد
شعر فروزن به زبان فارسی

حیرت او زبان من در بست
غیرتش بندم از زبان برداشت
شعر راجع به زبان فارسی

زبان درکش،ای اوحدی، زین حکایت
که ناگه سرت با زبان برنگیرد
اولین شعر به زبان فارسی

ازان حدیث لبت بر زبان نمی رانم
که نازکست، مبادا که از زبان بچکد
شعر عاشقانه به زبان فارسی

چون بوسه خواهمش به زبان، قصد سر کند
سر در بلا ز دست زبان اوفتاد باز
شعر به زبان انگلیسی و فارسی

اوحدی،چون سرش آمد بر زبان
سر نگه دار، از زبان ایمن مشو
شعر به زبان عربی با ترجمه فارسی

رنگ شکسته آئینه بیخودی بس است
یارب زبان ما نشود ترجمان ما
شعر در مورد زبان فارسی

پیداست راز سینه ما (بیدل) از زبان
یک پاره دل است زبان در دهان ما
شعر در مورد زبان فارسی دری

نبود بغیر نام تو ورد زبان ما یک حرف
بیش نیست زبان در دهان ما
شعری در مورد زبان فارسی

ای التفات نام تو گیرائی زبان
ذکرت انیس خلوت تنهائی زبان
شعری درباره زبان فارسی

(بیدل) بحرف و صوت حقیقت نمی خرند
هزیان نواست جرأت سودائی زبانشعر زیبا در مورد تولد پدر
به زبانی که توان گفت تو را می گویم
به زمانی که توان رفت تو را می جویم
جمله ها قاصر و عاجز ز بیانند ولی
بنده تبریک تولد به زمان خوشیت می گویم*************
زبان گم کرده
هر که دارد در جهان گم کرده ای
در زمین و در زمان گم کرده ای
این نشان گم کرده ای و دیگری
خویشتن را بی نشان گم کرده ای
این یکی بخت جوان گم کرده است
دیگری گنج روان گم کرده است
این یکی گر نیم نان گم کرده است
دیگری نیم جهان گم کرده است
این یکی جان و جگر گم کرده است
آن یکی شور و شرر گم کرده است
این یکی گم کرده گر مال پدر
دیگری پند پدر گم کرده است
گر یکی بام و دری گم کرده است
دیگر نام و فری گم کرده است
آن زبان همدلی گم کرده است
این زبان مادری گم کرده است
از تمام این و آن گم کردگان
زشت روتر نیست در روی جهان
زآن که گم کرده زبان مادری
حرف گوید با تو با چندین زبان
باک نه،گر داوری گم کرده است
یا امید سروری گم کرده است
زهر بادا شیر مادر بر کسی
کو زبان مادری گم کرده است
آن یکی قدر سخن گم کرده ای
دیگری باغ و چمن گم کرده ای
از زبان مادری گم کرده لیک
می رسد روزی وطن گم کرده ای
اصل سینا
عرب گویند سینا را گروهی
گروهی فارس یا تاجیک دانند
گروهی ازبکش گویند ولیکن
کتبش را اگر صد بار خوانند
نفهمند و پی تفسیر هر حرف
همه محتاج نیکو ترجمانند
همه دعوا کنند:"از ملت ماست
فلان مادر فلان سالش بزاده
دگر ملت به دنیا ی تمدن
چو سینا ذو فنونی رانداده"
چه لازم این همه فریاد و دعوا؟
چه لازم این همه اثبات و برهان؟
نه اعرابی،نه ازبک بوده است او
فقط بوده ست انسان همه دان
بخارا پایتخت تاجیکان بود
در آن جا بوعلی آمد به عالم
دری بوده زبانش لیک آموخت
زبان جمله دور و جمله آدم
دری بوده زبانش لیک بوده
زبان جان،زبان روح آزاد
زبان احتیاجی و نیازی
زبان درد های آدمی زاد
زبان هر نگه،هر وضع،هر دم
زبان هر گیه،هر برگ،هر گل
زبان نسبت و پیوند اجسام
زبان امتزاج جزء با کلّ
زبان دل ،زبان سکته دل
زبان سکته های زندگانی
از این رو با همه درد همه خلق
به هر ایام دارد همزبانی
ایا دعوا گران اصل سینا
چه لازم این همه غوغا و دعوا؟
چو دارو های او با هر زبانی
طبابت می کند درد شما را
به هر حالت،به هر دور وزمانی
کفایت می کند درد شما را
***
سخن ورد زبان ها بود،امروز از دهن مانده است
زبان ناب تاجیکی برون از انجمن مانده است
چو هر خار و خسی دعوای شعر و شاعری دارد
دلم از شاعری مانده است و از شعر و سخن مانده است
بیا در شهر خالی،طبع عالی،خاشه روبی کن
هنر از آسمان افتاده پامال لجن مانده است
جوانان سعادتمند مست بنگ بی ننگی
نه شکر پیرمردان و نه پاس پیرزن مانده است
اگر تو نسترن گویی به گوشش رستوران آید
ز بس این ملک در چنگ دو سه دزد و چپن مانده است
کجا مشت قوی ،کاین مشت ها را پشت سر تابد
که روز خلق اندر مشت مشتی مشتزن مانده است
ترازو امتیازی بود هر گاو وخری بلعید
تراز حال بی صاحب کلنگ گورکن مانده است
همه از درد ملت حرف می گویند و قطع جنگ
دوام جنگ بهر جاه جنگ تن به تن مانده است
دگر چیزی نمانده تا دلت با آن بیامیزد
اگر خود را بیاویزی،فقط یک گز رسن مانده است.
نه از خود نه ز بیگانه امید عافیت دارم
دلم از دوستان مانده است هم از خویشتن مانده است
مقیمان دوشنبه گوئیا اندر غریبی اند
در این شهر بهار افشان بسی بیت الحزن مانده است
دگر در دامن صحرا بساط نقل و می بیجاست
که خون صد جوان در دامن دشت و دمن مانده است
چو من میرم،دلم یک ذره این خاک خواهد شد
اگر چندی دلم امروز از این خلق و وطن مانده است
بدین منوال اگر تقدیر بی تدبیر خواهد بود
عجب نبود اگر گویند لایق بی کفن مانده است...
***
الا،شعر عجم،فردا مرا تو زنده خواهی داشت
الا،شور دل دنیا،مرا تو زنده خواهی داشت
به زیر سنگ های ثابت و سیار گردون ها
الا،البرز پابرجا،مرا تو زنده خواهی داشت
بسا شعر تر دنیا بود اندر لب دریا
الا،شعر تر دریا،مرا تو زنده خواهی داشت
اگر لک لک دل پاکیم،یک یک در دل خاکیم
الا،فرش ز عرش اولا،مرا تو زنده خواهی داشت
دلم روزی اگر از درد شعر و عشق می میرد
الا،عشق جهان آرا،مرا تو زنده خواهی داشت
سخن پیدا و ناپیدای هر خلق سخنساز است
الا،پیدا و نا پیدا،مرا تو زنده خواهی داشت
الا،دیوان حافظ،حافظم باشی ز هر مرگی
الا دیوان مولانا،مرا تو زنده خواهی داشت
***
امروز زبان ما زبون افتاده است
گلدسته به دست خاربُن افتاده است
صد قرن اگر مناره تا گردون بود
ژولیده به خاک سرنگون افتاده است
***
کلام رودکی والا مقام است
ز نامش خلق ما جاویدنام است
زرفشان* تا ابد گر زر فشاند
همین کان زرش شعر و کلام است
• زرفشان- نام رودخانه ای در تاجیکستان
بازار صابر
زبان مادری
هرچه او از مال دنیا داشت، داد
خطه بلخ و بخارا داشت، داد
سنّت والا و دیوان داشت، داد
تخت سامان داشت، داد.
دشمن دانشگدایش دانش سینا گرفت،
دشمن بی سنتش دیوان مولانا گرفت،
دشمن صنعت‌فروشش صنعت بهزاد برد،
دشمن بی‌خانه‌اش در خانه او جا گرفت.
داد او از دست گرز رستم و سهراب را،
بربران ناتوانی را توانا کرد او.
نام خود را همچو گور رودکی از یاد برد،
قاتلان خویش را مشهور دنیا کرد او.
قامت کوتاه منغیت
از منار کلّه اهل خراسان شد بلند.
پستی صحرای قپچاق
از بلندی بدخشان شد بلند.
خلق تاجیک،
خلق آرمان
آب در چشم
چون یتیمان،
در لبش خشم
چون اسیران.
از وطن تا بر کفن هر بود و نابودی، که بود
بر کفن طلب و وطن طلبندگان بخشید و داد.
دشمن درویش خود را
شاه و دارا کرد و خود درویش شد.
لیک لفظ مادری‌اش، همچو نام مادرش،
در دهان و در زبانش ماند، ماند.
هر سخن با شیر مادر،
سخت شد در استخوانش ماند، ماند.
خود به خود در گوشه خاک دیار،
از جدایی، از غریبی
او گریست و گریه‌ها بر آبشاران یاد داد،
لفظ کوهستانی ای بر باد و باران یاد داد.
رودها را رودکی دان کرد او،
بادها را انوری خوان کرد او.
روز ناآبادی‌اش تاجیک زبان ‌‌آباد کرد،
در زبانش دولت بی‌دولتی بنیاد کرد.
دولتی از حرف وزنین*،
دولتی از شعر رنگین،
از چنان شعری که هر یک مصره‌اش،
جویه ای از خاک سربازان اوست،
تاره‌ای نوری ز زرتشتان اوست.
گوئیا چون صید مجروح
او جراحت های خود را
گشته و برگشته لیسید،
با زبان خود دوا کرد.
در سرایش تاجیک از بخت نگون،
گرچه با گبر و مسلمان، هم سرا بود.
همرسول و همخدا بود،
در زبان امّا جدا بود.
از سر صد منبر افتادند ناظرهای او،
تا نه‌افتند از زبان خویشتن.
در سر صد دار جان دادند شاعرهای او
تا نه‌افتد بر زمین قدر سخن!
در حد و سرحد‌شناسی جهان،
سرحد تاجیک زبان تاجیک است.
تا زبان دارد وطندار است او،
تا زباندار است بسیار است او.
• وزنین - سنگین
مومن قناعت
به هواداران زبان فارسی
قند جویی، پند جویی، ای جناب،
هر چه می‌جویی بجوی.
بی کران بهریست، گوهر بی‌حساب،
هر چه می‌جویی بجوی.
فارسی گویی، دری گویی ورا،
هر چه می‌گویی بگوی.
لفظ شعر و دلبری گویی ورا،
هر چه می‌گویی بگوی.
بهر من تنها زبان مادری
همچو شیر مادر است.
بهر او تشبیه دیگر نیست، نیست،
چونکه مهر مادر است.
ز- این سبب چون شوخی های دلبرم،
دوست می‌دارم ورا.
چون نوازش های گرم مادرم،
دوست می‌دارم ورا!
***
کریم رحیم
لفظ شیرین دری
ای زبان بلعمی و رودکی
مهر تو پرورده ام از کودکی
شاهنامه با تو آب و رنگ یافت
در جهان،خلقم ز تو فرهنگ یافت
ابن سینا در بخارای کهن
کاشت در مرز "شفا" تخم سخن
با همین املا،نظامی زاده بود
بر تو ای لفظ دری،دل داده بود
کلک پرشور کمال اندر خجند
با تو انشا کرد اشعار بلند
مثل سعدی،جامی شیرین کلام
درّ معنی سفت با عزم تمام...
هی،چه آهنگ گوارا می دهی
انجمن را زیب و آرامی دهی
سبز بادا تا ابد،دامان تو
ای مبارک باد این دوران تو
تا به جان باشد رمق یا که نفس
ما برای رونقت کوشیم و بس
عسکر حکیم 
دنیا به جز آن نیست که دنیای زبان،
معنا به جز آن نیست که معنای زبان.
امروز به دیروز زبان می فخریم،
ای کاش،نگرئیم به فردای زبان.
ملک نعمت
زبان مادری
زمین ، مرز حقیقت گستری باد،
زمان، رسم عدالت پروری باد!
به ما هر کس که مارا آشنا کرد،
حلالش عز و جاه سروری باد!
مقام ما فراز کوهسار است،
مقام لفظ ما تا مشتری باد!
هر آن کس قدر ملت را نداند،
نهال هستی اش از بر بری باد!
اگر یک رکن ملت این زبان است،
دلیل ما زبان مادری باد!
زبان مادری ما دری بود،
زبان مادری ما دری باد!
شاه منصور شاه میرزا (خواجه اف) ادب پژوه تاجیک
************
 
زبان فارسي
چون شکر:شیرین و،چون گوهر:زبان پارسی ست
فارسی،فرهنگ و آیین و نشان پارسی ست
آنچه از توفان و از باران نمی یابد گزند
کاخ فردوسی،خدای شاعران پارسی ست
بر سر یاران افغان و بلوچ آذری
شاخ پر بار زبان پرتوان پارسی ست
وحدت کرد و لر و تاجیک در ایران زمین
از زبان مشترک با دودمان پارسی ست
گرچه گوید همدلی از همزبانی خوشتر است
این زبان حبل المتین همدلان پارسی ست
این زبان مادری همچون نشانی از پدر
خار چشم ناتوان دشمنان پارسی ست
واژگانش در هجوم گویش بیگانگان
پاسدار گویش گویندگان پارسی ست
در بهارستان میهن،صد نگارستان بپاست
جای جای خاک پایش بوستان پارسی ست
چون سه رنگ پرچم سبز و سپید و سرخ ما
جایگاهش قلب مردان و زنان پارسی ست
خانه ی ایرانیان پاینده و جاوید باد
تا که جاویدان زبان جاودان پارسی ست
 
از دکتر شاهین سپنتا
 
*********************