معانی لغات و اصطلاحات درس 23 به بعد زبان فارسی2 پیش دانشگاهی

درس بيست و پنجم قصه ي عينکم · بند اول : هنوز در خانه ي اول حافظه ام باقي است: هنوز خوب به ياد دارم · بند دوم : تعليمي: عصاي سبكي كه به دست گيرند. / فرنگي مآبي: منسوب به فرنگي مآب : آن كه در رفتار و کردار خود شيوه فرنگيان پيش گيرد. کسي که به طرز فرنگي زندگي کند. / متمدن: شهرنشين. تربيت شده در شهر. مقابل وحشي || مجازا ً باتربيت. مودب به خودش ور مي رفت[96]: به وضع ظاهر خود مي رسيد. خود را مي آراست. /پاچه[97] تنگ: شلواري كه لبه ي زيرين آن تنگ باشد. در تجدد افراط داشت: در نوگرايي زياده روي مي كرد. /مسيو: (فرانسوي) به معني آقا و محترم و شريف. در تداول عامه‚ خطاب به اقليت مسيحي ارامنه و يا آشوريها گفته مي شود و نيز در خطاب به فرنگيان و فرنگي مآبان مستعمل است. /متجددانه: منسوب به متجدد ( آن كه تابع رسوم و آداب جديد باشد. مقابل مرتجع.) / · بند سوم : متلك: (ا سم مصغر) متل خرد. متل کوچک. || حرف مفت. دري وري. حرف برخورنده. شوخي ومزاح. / - متلک گفتن ; قصه هاي کوتاه گفتن کودکان را - || کلفت بار کسي کردن; عيبهاي کسي را به رخش کشيدن و به زبان شوخي يا جدي او را آزردن. / دوبرادري مثل علم يزيد مي مانيد: دو برادر مثل علم يزيد در تعزيه بلنديد دراز دراز مي خواهيد برويد آسمان شوربا[98] بياوريد: كنايه ي طنزآميز از بلندي قد / كوتوله: قصير و کوتاه .کوتاه قد. در تداول عوام‚ کسي که بيشتر از حد طبيعي ر کوتاه است . پست قد. / دست به يقه: در تداول‚ گلاويز شدن. درآويختن. دست به گريبان شدن با... در منازعت. گرفتن هريک از دو طرف نزاع گريبان ديگري را. کارشان به زدوخورد کشيدن.هشت و مشت شدن. دست به گريبان شدن. دست و گريبان شدن / جوهر: گوهر || استعداد. لياقت.توانائي. قدرت / شرارت: بدي و بدخواهي. بدفطرتي. بدطينتي.فتنه انگيزي. بدعملي. بدکرداري / خپل: در تداول عامه‚ کوتاه قد. کوتوله. اين کلمه همين خپله مصطلح امروزيان است کوتاه بالاي درشت استخوان فربه و ستبر. کوتاه قد گوشتناک. / لوطي بازي: کار لوطي. عمل لوطي. عملي سبکسرانه . - لوطي بازي درآوردن ; کار لوطيان کردن. چون لوطيان رفتارکردن / لوطي: مکن است با تاء منقوطه بوده است که معني اولي آن شکم خواره و مانند آن است و سپس معاني ديگر گرفته||سخي. بخشنده. جواد. جوانمرد . مقابل پينتي.مردي راست گو و درست و بذال و آزاده و جوانمرد. صاحب مروت:نالوطي; ناجوانمرد. / فحش چارواداري[99]: دشنام خيلي زشت. · بند چهارم : حمل[100] بر تكبر كردن: تكبر دانستن ، غرور فرض كردن ،به تكبر نسبت كردن / · بند پنجم : بي دشت[101] نبودم: در خانه از كتك بي بهره نبودم / شماتت: سرزنش.. ملامت. سرکوفت. ||شاد شدن به خرابي کسي. شادي در مکروه و خرابي و غم کسي. از رنج دشمن شاد گشتن.||دشمنکامي. / افسار گسيخته: مهارگسسته. بي تربيت. بي نظم. لاابالي. سرخود. خودکامه/ شلخته : بي فکر. بي انديشه. لاابالي. زني که کارهاي وي از روي نظم و ترتيب نباشد. زن ناکدبانو. . زني که کارهايش بي نظم و ترتيب باشد. زن کاهل و لاابالي. بندرت ممکن است اين صفت را در مورد مردان نامنظم و بريز و بپاش و شلوغکن نيز بر زبان آرند/ هردمبيل: هردنبير.(ترکي‚ ص مرکب) مرکب از دو کلمه هردن به معني گاه گاه و بير به معني يک‚ يعني بدون نظم. نه بترتيب نيکو. نه بنظم شايسته. بي رويه. بي معني. نابجاي. چرند. عوام هردمبيل و هردنبيل گويند. هپل هپو: در تداول عامه‚ بي ترتيب و بي قانون/ · بند ششم : بور مي شدم: بور شدن ; خجالت کشيدن. دروغ درآمدن حرف و نظر کسي/ واژه اصل فارسي است به معني سرخ. و گويا کنايه از سرخ شدن و در نتيجه خجالت کشيدن و دروغ درآمدن حرف يا عقيده است. به رگ غيرتم بر مي خورد: به رگ غيرت کسي برخوردن ; سخني يا عملي بر او ناگوار آمدن.برخوردن بکسي ; گران آمدن او را. آزرده شدن او. ناملايم طبع و مقام او شدن. توهين بخود شمردن. / · بند هفتم : شعبده باز: کسي که شعبده بازي مي کند و چشم بندي مي نمايد. بازيگر که بازيها و کارهايي تعجب افزا ظاهر کند. مشعبد. شعبده ساز / مجاني: بلاعوض و مفت و رايگان و بي مزد و اجرت. در پوستم نمي گنجيدم: نهايت مسرور و شادان بودن. در پيراهن نگنجيدن / چشمم را به سن دوختم: به صحنه خيره شدم .چشم از صحنه بر نمي داشتم / باريك بين شدم: باهوش و زيرک. هوشيار. تيزنظر. دقيق. فطن..ظريف بين. پر از فراست‚ ظرافت. کسي که در حرکات بستگان ودوستان دقيق مي شود و جزئيات را ديده دلتنگ مي گردد / يارو وارد سن شد: وارد صحنه شد / شامورتي: لفظ ارمني و دشنام است. || ظرفي با سوراخي چند در اطراف‚ محتوي آب که حقه بازان دارند و هرگاه خواهند از اوآب ريزد و چون منع کنند باز ايستد. / مسحور[102] بازي او بودند: مجذوب و شيفته ي بازي او بودند / اشباح: ج شبح. کالبدها. شخصهايعني بدنها و جسمها|| سايه ها. || سياهي ها که از دور ديده مي شود. || سياهي و هياتي که از دور بنظر آيد / · بند هشتم : مهملي: ياوگي ،بيهوده كاري / ولنگاري: )از: ول + انگار) در تداول‚ لاابالي. بي قيد. بي تربيت. هرزه. ويلان. الت و عمل ولنگار. لاابالي گري.سهل انگاري. بي قيدي · بند نهم : استر: قاطر .در سانسکريت “اسوتره» که جزء اول آن «اسو»به معني اسپ است. چارپائي بارکش و سواري که پدر او خر و مادرش اسب است. حيواني که از خر نر و ماديان زايد. از دواب مشهور است‚ گويند اين تصرف رافرعون کرده است. چارپائي است معروف ميان خر و اسب. حيواني که از جفتي خر نر و اسب ماده پيدامي شود و بهندي خچر گويند. / لنگر مي انداختند: توسعا متوقف شدن در هر جا. دير در خانه کسان ماندن چنآن كه چند روزي. توقف نسبتا طويل کردن.خانه نزول شدن در خانه ديگران دير ماندن.پوست تخت انداختن / سمساري: عمل و شغل سمسار. || دکان سمساري /سمسار: دلال و در عرف‚ آن كه اجناس مختلفه مردم فروشد. دريادل بود: دارنده دلي همانند دريا در بخشندگي. کنايه از سخي و کريم جوانمرد || دلير. شجاع. پردل / · بند دهم : حراف: در تداول فارسي زبانان‚ تيززبان.طليق اللسان. فصيح. گويا از کلمه حرف عربي که در تداول فارسي به معني سخن است اي ن وصف ساخته شده. اينجا به معني پرگو و پرحرف است. / فضول: فضول در فارسي به معني فضولي در عربي به کار رود; آن كه بي جهت در کار ديگران مداخله کند. فضول بر وزن «حلول»را معمولا به معني ياوه گو و «فضولي» را به معني ياوه گويي استعمال کنند; ولي در زبان عربي درست برخلاف اين است‚ يعني فضول به معني ياوه گويي و فضولي به معني ياوه گو است. در تداول فارسي زبانان‚ به معني کسي است که در اموري دخالت کند که حد يا حق او نيست. كيف[103] ما به راه بود: اسباب لذت ما فراهم بود / رودرباسي نداشت: در تداول عامه‚ مأخوذيت به حيا. حالت شرم از گفتن گفتاري يا کردن کرداري بملاحظه حرمت شخص حاضر که اين گفته يا کرده خلاف حفظ احترام اوست / زادالمعاد: توشه ي آخرت، نام كتابي ديني است / كتاب جودي:كتابي است درباره ي شهيدان كربلا از شخصي به نام جودي / بقچه: باقچه. بقچه به معني صره يا بسته اي است‚بخصوص بسته اي درهم ها را در آن پيچند. بسته خرد / پيرزن كذا[104]: پيرزن موصوف، پيرزن گفته شده / نخ قند: قسمي نخ محکم که از الياف کنف سازند و چون سابقا آن را دور کله هاي قند مي پيچيدند به نخ قند يا نخ قندي شهرت يافته است. / · بند یازدهم : قلا كردم: شيطنت كردن ناقلايي كردن(ناقلا : در تداول عامه‚ گربز. محتال. زرنگ. حقه. جربز. متقلب. ناراست. حقه باز.) / ريخت[105] مضحك: شكل خنده آور / سر به سر گذاشتن: کسي را آزار دادن با گفتار. / دهن كجي كردن: لوچه پيچک. عملي که کودکان کنند استهزاء کسي را با کج کردن دهان و بعض پاره هاي روي. ادا. شکلک.عمل والوچانيدن کسي را. دهان و خطهاي روي را بر کسي کج کردن به نشانه اينکه تو بدين صورت و شکلي.- دهن کجي کردن به کسي ; خود را به طور استهزا شبيه او نمودن.شبيه او ساختن. شکلک او را در آوردن.- || عکس العمل مخالف نشان دادن کسي را; به رغم ميل و خواست کساني يا کسي رفتار کردن. / · بند سیزدهم : چلاندن: در تداول عامه‚ به معني فشردن وفشاردن. و فشار دادن چيزي. يا چنآن كه جامه شسته را براي کم شدن آب آن‚ يا هندوانه را براي تميز دادن کالي يا رسيدگي آن يا غوره انگور را براي گرفتن و جدا کردن آب آن‚ و غيره فشردن / بشكن زدن: انگشت زدن. برآوردن آواز بقصد شادي از گذرانيدن سرانگشت انسي ابهام بر سر انسي ميانين بسختي وشدت. و رجوع به بشکن و انگشتک زدن شود. / · بند چهاردهم : ني قليان: ني از چوب تراشيده که به ميانه پيوندند. آن جزء از قليان که يک سر آن را به ميانه و يا به خود قليان نصب کرده و سر ديگر آن را در دهان گذاشته و مي کشند. / ملنگ: بيهوش و مست الهي را گويند. مست سرخوش بانشاط. / · بند پانزدهم : اُرُسي: روسي. اهل روسيه. از روسيه: قند ارسي. || کفش. پاپوش. چموش. قسمي کفش پاشنه دار. نوعي از کفش که ازچرم دوزند. || قسمي در که عمودي باز شود. قسمي در که گشودن وبستن آن به بربردن و فرودآوردن است برخلاف درهاي عادي که بيکسوي بدو سوي يمين و شمال باز و فراز شود. در که وقت گشادن به سوي بالا کشند و گاه بستن فرودآرند. دري از اطاق که درگاه آن روبصحن باشد و داراي چارچوبي بود که اين در در جوف آن حرکت کرده بالا و پائين رود. مجازا ً به اتاق داراي دري چنين نيز ارسي اطلاق مي شود. / اعياني: منسوب به عين. در تداول حقوقي بنا و ساختمان را گويند. مقابل عرصه. - اعياني خانه ; بناهاي خانه|| منسوب و متعلق به اعيان. / · بند هفدهم : حاصل سن[106] زده: محصول آفت زده رجحان: ترجيح ، برتري / سوء ظن: بدگماني / كاسه اي زير نيم كاسه باشد: فريب کسي ظاهر ساخته و عجائبات مشاهده نمودن. · بند هجدهم : موقع رامغتنم شمردم: قدر وقت را دانستم. · بند بیستم : يغور: )ترکي‚ ص) يغر. از مصدر يغورماق(خمير کردن) ترکي. در تداول عامه‚ ستبر و عظيم الجثه / قوز بالا قوز: به معني مشکل بالاي مشکل. رنج و تعبي بر رنج و تعبي / · بند بیست و یکم : بر و بر: خيره خيره / · بند بیست و دوم : دست انداختن: کنايه از تمسخر نمودن. / قوال: مغني. خواننده. آوازه خوان. مطرب. سرودگوي. سرودخوان اينجا به معني بازيگر يا دلقك / صورتك: )اسم مصغر) مصغر صورت. صورتهاي خرد. تصويرهاي کوچک. مجسمه هاي خرد اينجا به معني نقاب / · بند بیست و سوم : تعرض: اعتراض و مخالفت. ملامت. نکوهش / · بند بیست و چهارم : مهيب: مهوب. مرد که از وي ترسند. ماده هيب. سهمگين. سهمناک. ترسناک. آن كه هرکس از او بترسد و او راشکوه دارد. / هر وهر: نام آواي خنده ممتد ، پيوسته خنديدن. خنده ممتد و بيهوده کردن يا خنديدن بطوري که ديگران را ناراحت کند / قهقهه: خنده به آواز بلند. / · بند بیست و پنجم: عينك كذا: عينك موصوف، عينك مذكور / · بند بیست و ششم : اردنگي: ضربه با نوک پاي از پشت به نشستنگاه کسي. تيپا. / · بند بیست و هفتم : كميسيون: فرانسوي ، مجمعي که جهت تحقيق و مطالعه در باره طرحي يا مسئله اي تشکيل گردد. / چانه زدن: سخن بيجا و زياد گفتن در خريد و فروش. (ناظم الاطباء). اصرارمشتري در کم کردن بهاي جنس. تقاضاي خريدار کم کردن بهاي متاعي را از فروشنده به اصرار. پرگوئي فروشنده با خريدار درباره قيمت جنس. تخفيف خواستن مشتري از بايع و زياده خواهي بايع از مشتري.چانه زدن در معامله. پرگوئي در امر خريد و فروش. || زنخ زدن. پرگفتن. سخن گفتن نه بقصد نتيجه اي. وراجي کردن. ور زدن. شروورگفتن.

آخرين درس عتاب: خشم گرفتن. || خشم گرفتن همديگر را. || نازکردن. || خشمگيني پيدانمودن. || ياد کردن خشم را. (منتهي الارب) || ملامت کردن. درس و بحث مدرسه را بگذارم و راه صحرا پيش گيرم: بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گير چه جاي مدرسه و بحث كشف و كشاف است وسوسه: بد انديشيدن. در دل افکندن شيطان و نفس چيزي بينفع و بيخير. وسواس، آنچه شيطان به دل مردم افکند از انديشه هاي بد. اغوا و ترغيب نفس و شيطان چشم مي داشتم: توقع و اميد داشتن ،اميدوار بودن و انتظار کشيدن. / رعب انگيز: ترس آور،ترسناك / دل به دريا زدم: خطر کردن. هر چه باداباد گفتن. / ابهت: ] اب ب ه [بزرگي. بزرگواري. شکوه. عظمت / ستبر: گنده و لک و پک و غليظ. ستبر با طاي حطي‚ معرب آن است. )برهان(. گنده و غليظ / اعلان كردن: هر مطلب مهمي که جهت اشتهار و اطلاع عموم مردم بر پارچه هاي کاغذ نوشته و در گذرگاه هاي عامه بچسبانند و يا در روزنامه ها بنويسند / ملال انگيز: به ستوه آورنده. آنچه ملال و دلتنگي آورد. آنچه موجب ضجرت و آزردگي خاطر گردد / متنبه: ] م ت نب به [ خبردار و آگاه. بيدار و هوشيار و آگاه و خبردار. آگاه شده. . - متنبه ساختن ; آگاه کردن. خبردار کردن : هرگاه حضرت شاه از اين حکايت تحاشي مي نمايد او را متنبه سازد - متنبه شدن ; با خبر شدن. آگاه شدن اهتمام ورزيدن: اهتمام کردن. کوشيدن. سعي نمودن / رخصت دادن: اذن دادن. (ناظم الاطباء) دستوري دادن. امکان عمل دادن. اجازه دادن. مقتضي کردن / مقهور: مغلوب و مغلوب شده و چيره شده بر وي و منهزم و شکست خورده. قهرشده. شکسته. بشکسته. آن که بر اوچيره شده باشند / تحرير : نوشتن. نوشتن و کتابت کردن‚ با لفظ کردن و نمودن استعمال مي شود. كتابت: کتابة. نبشتن. خطاطي /اهتزاز: به اهتزاز آوردن ; به حرکت و جنبش و نشاط آوردن. / - در اهتزاز آوردن ; بجنبش در آوردن. در حرکت در آوردن. به لرزه انداختن / ترنم: ] ت رن ن [سراييدن. وبرگردانيدن آواز. سرود. غنا‚ خواندن نيکو و خوش گردانيدن صدا. / غرس كردن: نشاندن درخت را. نشاندن. بنشاندن. کشتن و کاشتن درخت. / مُعَمّر: طويل العمر و مسن. آن كه عمر زياد کرده باشد. داراي عمر بسيار. سخت سالخورده.بسيارسال. دراززندگاني. آن كه سن بسيار دارد. ج‚ معمرين / مهابت: مهابة. ترس و پرهيز.بيم و ترس. || بزرگي و شکوه و شأن و توقير و شوکت و وقار و هيبت و عظمت. بزرگي. فارسيان به معني شکوه و شأن آرند. جلي: هويدا و آشکار.ضد خفي. || بلند و درشت و ستبر درس 27 جهاد · بند اول : گزيده ي دوستان = دوستان برگزيده ؛ تشبيه جهاد به زره استوار و سپر محكم / واگذاشتن : ترک کردن. بازگذاشتن. رها کردن. يله کردن / نا خوشايند: منفي خوشايند ؛ خوشايند: مقبول. دلپذير. موافق. پسند. محبوب. پسنديده. مطبوع. .موردپذيرش. موردپسند||.تملق. || بانوازش. دلنواز. || بامزه. لذيذ / جامه خواري ، فوج بلا و پرده هاي گمراهي اضافه ي تشبيهي اند- فوج: گروه. ج‚ فووج‚ افواج. جماعت مردم يا جماعتي که بشتاب گذرد- در اين بند در اواخر جمله ها سجع به كار رفته است: محكوم و محروم و ... · بند دوم : تيره روان: نامتعادل. سست عقل. بيمايه. کودن|| تيره راي. بدانديش. تيره باطن / نكوشيدن : از كوشيدن به معني جنگيدن / خوارمايگي: حالت خوارمايه داشتن. بي ارزشي. بي قدري. بي اعتباري - تاخت آوردن: حمله کردن. هجوم کردن / غامدي : منسوب يه غامد قبيله اي از اعراب / خلخال: حلقه اي را گويند از طلا و نقره و امثال آن که در پاي کنند. / پشتواره: آنچه از بار که يک تن بر پشت دارد. باري کوچک بر پشت کسي. کوله بار. بار / خسته: مجروح. زخم خورده || درمانده. کوفته. در تداول امروز: مانده/كرامت : کار خارق عادت. اعجاز. معجزه||. کرامة. بزرگي ورزيدن. || سخاوت و جوانمردي ونواخت و احسان و بزرگواري و بخشندگي و داد و دهش و بزرگوارداشتن کسي || سرافرازي. ارجمندي. بزرگواري. رفعت / · بند سوم: آماج: خاک توده کرده که نشان تير بر آن نصب کنند. || توسعا ‚ نشان. نشانه. غرض. هدف. || پرتاب. تير پرتاب.تيررس. بيست و چهار يک فرسنگ. قريب پانصد قدم / دست گشادن : كنايه از آماده ي اقدام بودن - خشنودي: رضايت ، شادماني - بلاد : ج بلد ، شهر ، زمين ، ناحيه - آخته : كشيده ، بيرون كشيده، برآورده - · بند چهارم: نه مردان : نامردان ، معادل اشباه الرجال در نهج البلاغه ناز پرورد: مرخم نازپرورده / بميراناد: فعل دعايي بميرد شبيه به دهاد و باديد در همين درس / دون :پست ، فرومايه ، سفله / فروگذاري : كوتاهي كردن ، مضايقه كردن ، ترك كردن ؛ فروگذاري جانب: كوتاهي در دوستي و ياري، حمايت نكردن / معركه : ميدان جنگ ، رزمگاه ، ج معارك / سررشته : سرنخ،روش كار ، طريقه ي عمل؛سررشته را از دست دادن: قدرت ضبط امور را از دست دادن، سراسيمه و گيج شدن

درس 27 هجرت : · شمال و غرب و جنوب : مجاز از همه ی جهان به جز شرق / تاج ها : مجاز از پادشاهی ها / امپراتوري: مجموعه ممالكي تحت تسلط امپراتور است ، شاهنشاهي كردن - دوزخ : اینجا استعاره از غرب / نسيم روحانيت ، بزم عشق ، اضافه ي تشبيهي اند/ آب خضر[107]: آب زندگاني ،آب حيات ، / نشيب و فراز:ترکيب عطفي‚ پست و بالا. دشت وکوه. سهل جبل|| سختي و سستي. خوب و بد. پست و بلند / دلکش: کشنده دل. رباينده و کشنده دل به سبب زيبائي و دل فريبي و خوشي و کشي و جز آن. صفت زيبا و نيکو و کش و فريبا. مرغوب و مطبوع. جذاب. مطلوب. محبوب. پسنديده.مرغوب. دل ربا. خوشآيند. گيرا. دلاويز. مفرح. دل پذير/ در آمیزم :همنشینی کنم دوست و همدم شوم /کاروان مشک و ابریشم : نماد مشرق زمین / تا اختران آسمان را بیدار کند... :مناسبت دارد با این بیت حافظ: ز رقیب دیوسیرت به خدای خود پناهم مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را · اعتراف : · پرده دري:افشاي راز ، رسوا كردن / ضمير: باطن ، اندرون /هرچه عاشق در رازپوشی بکاهد باز نگاه دو دیده اش از سر ضمیر خبر می دهد: رنگ رخساره خبر می دهد از سر ضمیر / بفرسايد: از فرسودن به معني کاسته شدن. کم شدن. مقابل افزودن|| پير شدن. از ميان رفتن. نابود شدن|| فرسوده شدن. ساييده شدن. از ميان رفتن. پوسيدن|| سودن. ساييدن. به تدريج از ميان بردن. نابود کردن /دربند: آن که در بند است. محبوس. مقيد. اسير ؛ دربند کسي يا چيزي بودن ; در قيد و گرفتار و دلبسته و در فکر اوبودن/ لاجرم : به معني لابد. لامحاله.لاشک. ناچار. ناگزير. بدون شبهه. ناچار وضرور. ضرورة. بالضرورة. از اينرو. بنابراين. لاعلاج. · تقليد: · ريزه کاري: باريک بيني. دقت.|| زيرکي.وقوف داري. || خوشکاري. ظرافت. لطافت. ترسيم دقيق اشکال و نقشهاي ظريف با ارائه کوچکترين اجزاي شي دريک اثر هنري )نقاشي‚ مجسمه سازي‚ خطاطي‚ رقص و غيره)/ هیچ کلامی را دوبار در قافیه نیاورم... : اشاره به جناس تام / شورانگيز: ايجادکننده شوق و وجد و حال و جنون|| غوغابرپادارنده. ولوله اندازنده فتنه انگيز.فتان. محرک. / تب و تاب:ترکيب عطفي‚ از اتباع؛ تف و تاب. تاب و تب. رنج وسوز. سوز و گداز/ تلاطم: برهم خوردگي. آشوب. شوريدگي. شورش ]در دريا؛ تلاطم امواج ; برهم خوردن موج ها. بر يکديگر زدن موجهاي دريا./ مريد: نعت فاعلي از مصدر ارادة. || اراده کننده. خواهنده. صاحب اراده. || نزد اهل تصوف به دو معني آيد. يکي به معني محب يعني سالک مجذوب(معني مقصود متن)‚ دوم به معني مقتدي/ همچنان که جرقه ای برای سوختن شهر امپراتوران کافی است...: اشاره به سوختن شهر رم به دست امپراتور دیوانه رم نرون / آتشی بر دلم نشسته که سراپای مرا.... : تقلیدی زیبا از این بیت حافظ: برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر وه که با خرمن مجنون دل افکار چه کرد

درس 28 :مي تراود مهتاب پرتو ضعيف مهتاب انگار مي چكد [108] / شبتاب[109] با آن نور اندك مي درخشد / لحظه اي نيست كه خواب در چشم مردم بشكند[110] اما / غم غفلت زدگي اين جامعه ي خفته / خواب را در چشمانم مي شكند. سحر همراه من نگران و مضطرب ايستاده / صبح از من مي خواهد/ تا ازنفس مسيحايي اولا اقل خبري براي اين گروه خفتگان كه جان به تاريكي باخته اند بياورم[111]/ اما خارغم خواب آلودگي جامعه در اين سير ذهني براي رسيدن به آرزوها در جانم فرو مي رود[112]/ ساقه ي نازك و ظريف گل آرزو [113] / كه آن را با جان پرورش داده ام/افسوس كه در كنارم مي شكند به جستجو دست مي سايم[114] / تا دري از درهاي بسته را باز كنم / بيهوده منتظرم / كه كسي از در بيرون بيايد / در و ديوار خرابشان بر سرم مي ريزد و رنج مرا سبب مي شود.[115] پرتو ضغيف مهتاب انگار مي چكد / شبتاب با آن نور اندك مي درخشد/ بر آستان دهكده مردي تنها كه با پاي آبله زده از سفري دور و دراز آمده است در حالي كه كوله بار بر دوش و دست بر در بسته دارد با خود مي گويد غم غفلت اين مردم خواب را در چشمم مي شكند[116]

درس 29 خوان هشتم[117] خوان هشتم : خوان مرگ ، سفر مرگ ؛شبيه تعبيراتي چون ساعت صفر ،ساعت بيست و پنج ، فصل پنجم و ... سورت سرماي دي بيدادها مي كرد: شدت سرماي زمستان بيداد مي كرد. [118] بادبرف : برفي كه با باد همراه باشد ،از تركيبات زيباي ساخت شاعر است. گرچه بيرون[119] تيره بود و سرد همچون ترس: تشيبه محسوس (بيرون ) به معقول(ترس) قهوه خانه[120] گرم و روشن بود همچون شرم : همگنان را خون گرمي بود = همه خونگرم و صميمي بودند[121] مرد نقال آتشين پيغام :قصه گوسخني گيرا و تأثير گذار داشت[122] راستي كانون گرمي بود: به راستي جمع صميمانه اي بود [123] آن صدايش گرم نايش گرم : آميختن دو حس شنوايي(صدا) و لامسه(گرم)[124] و دمش چونان حديث آشنايش گرم :نفسش( لحنش) مانند قصه اش گيرا بود[125] چوب دستی منتشا مانند در دستش : چوب دستی ساده و بی پیرایه داشت . [126] گرد بر گردش به كردار صدف بر گرد مرواريد: مردم دور او جمع شده بود ند(مشبه)همان طوري كه صدف مرواريد را فرا مي گيرد(مشبه به )، تشبيه مركب، مروارید و صدف مراعات نظیر دارند ، مروارید استعاره از سخنان ارزشمند مرد نقال نیز هست. پاي تا سر گوش :با دقت تمام گوش مي كردند . [127] پاي تا سر مجاز از تمام وجود هفت خوان را زاد سرو[128] مرو / يا به قولي ماخ سالار [129] آن گرامي مرد / آن هريوه خوب و پاك آيين روايت كرد:داستان هفت خوان را آزادسرومروي يا به قولي ماخ سالار آن مرد ارجمند آن هراتي خوب و پاك دين روايت كرد، هريوه:اهل هرات . ماث: م + ا+ ث = مهدي (م)اخوان (ا) ثالث (ث) اين عيار مهر و كين مرد و نامرد است: اين قصه سنجشگر عشق مردان و كينه نامردان است [130]، مهر مرد و كين نامرد : لف و نشر مرتب بي عيار و شعر محض خوب و خالي نيست : اين شعر تقلبي و صرفا زيبا اما بي معنا نيست .محض: هر چيز خالص. خالص. بي آميغ. بي غش. بي آلايش. مجرد. صاف. ويژه.صريح. صافي. هیچ همچون پوچ عالی نیست[131] : اصلا ً عالی نیست چنان که بعضی شعرهای پوچ چنین اند. اين گليم تيره بختي هاست/ خيس خون داغ[132] سهراب و سياوش ها/ روكش تابوت تختي هاست: قصه ي خوان هشتم گليم بدبختي ايرانيان است كه از خون گرم امثال سهراب و سياوش خيس شده است و هنوز تازه است ؛شعر خوان هشتم روكش تابوت پهلوانان شهيدي مانند تختي است؛تشبيه قصه ي خوان هشتم به گليم تيره بختي و روكش تابوت تختي اندكي استاد و خامش ماند : استاد مخفف ايستاد ؛ خامش مخفف خاموش با صدايي مرتعش ، لحني رجز مانند:با صدايي لرزان و لحني حماسي [133]؛ عماد: چوبي که خانه بر آن استوار شود. ستون، رکن. آنچه بدان تکيه شود.عمود. ج‚ عمد ،عماد تكيه : تكيه گاه هول: ترس از کاري که راه آن دريافته نشود. ترس. خوف. بيم.هراس. رعب. وحشت. هيبت|| . (ص) هايل. بيم آور. ترس آور؛ ناوردهاي هول: نبردهاي هايل جنگ هاي ترسناك جهان پهلو: جهان پهلوان[134] . آن خداوند و سوار رخش بي مانند / آن كه هرگز چون كليد گنج مرواريد گم نمي شد از لبش لبخند:آن صاحب و سوار و رخش بي همتا آن كه لبخند از لبش همچون كليد گنج مرواريد (تشبيه)دور نمي شد [135] كين: به معني کينه است که عداوت و دشمني باشد. بغض وعداوت|| انتقام. انتقام جويي. قصاص. خون خواهي سوگند: در اوستا « ونت سوکنتا»(گوگردمند) ‚داراي گوگرد اقرار و اعترافي که شخص از روي شرف و ناموس خود مي کند و خدا يا بزرگي را شاهد گيرد. قسم به خدا‚ رسول‚ امامان و بزرگان ايرانشهر: پهلوي: « ارانشتر» کشور ايران. در عهدساسانيان بکشور ايران اطلاق مي شد. سرزمين ايران تهمتن: از« تهم» + «تن» به معني دارنده بدن قوي. قوي. نيرومند. شجاع. دلير. گرد: در پهلوي« گورت» ظاهرا از ريشه «وورت» و پارسي باستان «ورتا» ‚ بلند‚ بلندي. || مبارز و دلاور. بهادر و شجاع تذکر: معني بعضی از لغات و تركيبات مستقيما از لغت نامه ي دهخدا اخذ و نقل گرديده است. تفاوت هاي املايي و انشايي نيز ناشي از همين امر است.

قلب مادر 1. معشوقه به عاشق پیام داد که مادر تو با من سر ستیز دارد 2. هر کجا مرا ازدور می بیند از خشم چهره درهم می کشد و اخم می کند[120] 3. با نگاه خشمگینانه بر دل نازک من تیر می زند [121] 4. مانند سنگی که از فلاخن پر تاپ شود مرا از در خانه دور می کند [122] 5. تا زمانی که مادر بی رحم تو زنده است خوشی های زندگی در کام من و تو تلخ است [123] 6. تا زمانی که قلب او را از خون رنگین نسازی با تو هم دل و همراه نمی شوم [124] 7. اگر می خواهی به وصال من برسی باید همین لحظه بدون هیچ مکث و درنگی بروی و سینه تنگ او را بشکافی و قلب او را در حالی که گرم و خونین است نزد من بیاوری تا این که زنگ آینه قلب من زدوده شود (خیال من آسوده شود؛ عقده ام خالی شود )[125] 8. عاشق نادان سنت شکن نه بلکه آن فاسد نا پاک دامن احترام مقام مادری را از یاد برد و در حالی که مست از شراب و بی خود از تریاک بود رفت و مادر را به زمین انداخت سینه اش را شکافت و قلب او را بیرون آورد 9. در حالی که قلب مادر مانند نارنج در دستش بود قصد رفتن به جای معشوق کرد [126] 10. اتفاقا در آستانه در به زمین خورد و آرنجش کمی زخمی شد[127] 11. آن قلب گرم که هنوز جان داشت از کف آن انسان بی ادب افتاد 12. وقتی دوباره از زمین بلند شد قصد کرد قلب را بگیرد [128] 13. شنید که از آن قلب خون آلود ه آهسته آهسته این نوا بیرون می آید 14. آه دست پسرم خرا شیده شد / وای پای پسرم به سنگ خورد

کیش مهر 1. بارها گفتم باز می گویم که آیین من عاشقی است.[129] 2. در آیین عشق ورزی پرستش زمانی میسر است که انسان از یاد خدا مست باشد و از این گروه عاقلان خارجند و مفهوم بیت بیانگر تقابل عقل و عشق است .[130] 3. عاشقان به شادی و آسایش و آرامش و خواب خود کار ندارند و همیشه در رنج و سختی هستند .[131] 4. در کوی عاشقان میان دل و مقصود (آرزو) جدایی انداختند.(میان عاشق و آرزو جدایی وجود دارد).[132] 5. چه بسیار عاشقانی مانند فرهاد در کوه ها جان باختند و چه عاشق هایی همانند حلاج ها بر سر دار جان باختند.( عاشقان کشتگان معشوق اند).[133] 6. ارزش این دنیا فقط به دل و عشق به خداست .جز این، آنچه در دنیا است فقط پندار ها و تصورات باطل است.(به دل و مهر یار اهمیت داده شده)[134] 7. عارفان هرگز به چیزهای بی ارزش توجهی نمی کنند.[135] مصراع دوم : کنایه از ترک هواهای نفسانی و دلبستگی های دنیوی 8. بزرگترین عاشقان که آزاده اند جان و روح خودشان را از هرگونه دلبستگی و آلودگی های پاک می کنند . مفهوم : والا ترین مرتبه ی عاشقان ، وارستگی و ترک تعلقات مادی است. 9. چه بسیار عاشقان خدا؛ در جویبار این دنیا به خون خود آغشته ، کشته شدند و رفتند.[136] 10. در فصل بهار بوسیله ی رگبار ها بر روی بوته های گل (گلشن) آسمان باران می ریزد.[137] 11. در فصل بهار سبزه وسایل زندگی اش را به دشت می آورد (دشت سرسبز می شود)و گل در باغ اقامت می کند(باغ پراز گل می شود ).[138] 12. گل بوته های کنار جویبار چهره ی خودشان را در آینه آب نشان می دهند[139] 13. نیلوفر به دور دو شاخه ی گل سرخ می پیچد و با صد نازوعشوه گلهای انار به رقص درمی آیند.[140]مفهوم : عناصر طبیعت سرمست از جذبه ی عشق و دلدادگی است . 14. نسیم سحری غنچه را شکوفا می کند و بلبل آواز خوش می سراید .[141] مفهوم : عناصر طبیعت سرمست از جذبه ی عشق و دلدادگی است . 15. به یاد ابروی خمیده ی زیبا رویان در محفل عاشقان شراب عشق الهی را بنوش وبا عاشقان مشورت کن .[142] مفهوم:تو هم با دیدن زیبایی های آفرینش و طبیعت ، شراب معرفت و عشق الهی را بنوش. 16. مشکل را از راز دنیا حل کن (یعنی حقیقت های دنیا را آشکار کن ) زیرا که شراب سختی ها را آسان می کند.[143] دنیا قصه و افسانه و نیرنگی بیش نیست که چه بسیار پادشاهان قدرتمندی مانند خشایار را فریب داد.[144] 17. آگاه باشید و فریب دنیا را نخورید . زیرا که به دنبال هر راحتی سختی است.[145] 18. شراب را پشت سر هم بنوش و مشغول باش و مست و پر نشاط باش بگذار تا افراد نا اهل از تو خرده بگیرند (کار به کار آنها نداشته باش ).[146] مفهوم: به عشق معنوی بپردازید.

رنج بی حساب 1. در این رنج بی اندازه با قلبی پاره، پاره و سینه سوخته یعنی پر از رنج ما را به حال خود رها کنید .[147] 2. عمرم در اندوه دوری از معشوق حقیقی (خداوند) سپری شد . من مانند مرغی در آتش و ماهی خارج از آب هستم این ها مرا خواهند کشت (دوری از معشوق )[148] 3. پس ازجوانی پیری من همراه با سستی وضعف فرا رسید،ازاین رنج و اندوه زندگی چیزی نصیب من نشد [149] 4. آگاه باش ای عزیز، قدرِ روزگار جوانی را بدان زیرا که در پیری از تو هیچ کاری به غیر خواب برنمی آید.[150] 5. این نا دانان که ادعای راهنمایی می کنند در لباس شان (وجود) چیزی جز خود خواهی وجود ندارد .[151]( یادآور جمله مشهور امام:این قدر مَن مَن نکنید که در مکتب ما، من از آن شیطان است) 6. ما عیب و ایراد خود و خوبی و زیبایی دیگران را مانند پیری در پس رنگ ها (حنا) پنهان کردیم .[152] 7. خاموش باش و حرف های بیهوده را رها کن تا کی می خواهی کلام بیهوده و سخن نادرست بگویی.[153]
رباعی و دوبیتی دیروز 1. معنی:هر سبزه و گیاهی که بر کنار جوی آبی روییده است مثل این است که از لب زیبا رویی نیک سيرت روییده است. مواظب باش که از روی خواری و حقارت پابر سر سبزه نگذاری،زیرا که آن سبزه از خاک انسان زیبا رویی روییده است. [154]
۲. معنی: خدا کند که دل خالی ازعشق،پر از غم و ماتم باشدو آن کس که وفا ندارد از روی زمین محو نابود شود. دیدی که هیچ کسی از من یادی نکرد(همه مرا فراموش کردند)به غیر از غم عشق که هزاران درود و آفرین بر او باد. [155]
3. معنی:کاری نکن که اعمالت موجب رنج و عذاب تو شود و دنیا با این همه وسعت برای تو تنگ و کوچک شود و وقتی که در روز قیامت،فرشتگان نامه اعمال را می خوانند تو از خواندن نامه ی اعمالت شرمنده شوی. [156]
رباعی و دوبیتی امرز مرغ نغمه خوان 1. معنی:سحرگاه،پرنده خوش آوازی بر روی شاخه درختی در بوستان چه زیبا می گفت:هر چه در دل داری آشکار کن وبا هر سرود،ناله،آه،فغان و حرف دل خود را بیان کن.[157]
گم کرده ی دیرین 2. معنی:ای دل بیا از این دنیا سفر کنیم و راه خانه آخرت را پیش بگیریم و سراغ معشوق ازلی را از شهید به خون خفته بگیریم. (نظر به این شهید زنده است و در نزد پروردگار خود روزی داده می شود پس می توان نشانی معبود ازلی را از شهید پرسید).[158]
نشان سر فرازی 1. معنی:شاعر خطاب به شهید می گوید:هیچ کس مثل تو ایثار و جان فشانی نکرد و کسی مثل تو با زخم،مدال و نشان سر فرازی و افتخار نگرفت. ای دلاور،پیش از این هیچ کس این گونه شگفت انگیز،آبروی مرگ را به شوخی و بازی نگرفت.(تو از مرگ ترسی نداشته و آن را مسخره می کردی و نشان افتخارت،زخم های پیکر توست).[159]

پرورده گویی 1. اگر مثل کوه گوشه گیری کنی و در یک جا ثابت و ساکت بنشینی در شکوه و بلندی به بالاترین مقام دست می یابی . (سکوت مایه ی عزت و سربلندی است ).[160] 2. ای انسان آگاه ،سکوت اختیار کن زیرا که در روز قیامت ،بی زبان از نظر گفتار بازخواست و مواخذه نخواهد شد . [161] 3. اهل معرفت و انسان های آگاه فقط برای گفتن سخنان با ارزش دهان باز می کنند همان طور که صدف فقط برای بیرون آوردن مروارید دهان باز می کند . [162] 4. شخص پر حرف ،گوشش سنگین و ناشنوا است و فرصت شنیدن سخنان دیگران را ندارد و نصیحت فقط در انسان خاموش و ساکت تاثیر دارد .[163] 5. اگر بخواهی پیوسته و دم به دم سخن بگویی (پر حرفی کنی ) بی شک نصیحت و سخن دیگری را نخواهی شنید . (گویی و بشنوی)[164] 6. نباید نسنجیده و نیندیشیده سخن گفت همان طور که برش پارچه بدون اندازه گرفتن شایسته نیست . [165] 7. کسانی که در خوب و بد و یا درست و نادرست بودن سخن خود درنگ و اندیشه می کنند بهتر از یاوه گویان حاضر جواب هستند . [166] 8. سخن گفتن نشانه ی کمال انسان است . پس تو خود را با پر حرفی و سخن نسنجیده، بی ارزش و خوار مکن . [167] 9. هرگز شخص کم سخن و سنجیده گوی را شرمنده نمی بینی / یک ذره مشک معطر بهتر از یک توده گل بی ارزش است . [168] 10. از افراد نادان پرحرف که به اندازه ی ده تن سخن می گویند دوری کن مثل افراد دانا کم گوی و گزیده گوی. [169] 11. بسیار سخن گفتی و پر گویی کردی و تمام آنها خطا و اشتباه بود اگر انسان خردمند هستی کلامت را کوتاه ولی درست بیان کن . [170] 12. چرا انسان در نهان سخنی را بگوید که اگر آشکار شود شرمنده شود ؟[171] 13. در کنار دیوار هم از کسی غیبت و بدگویی نکن ممکن است که کسی پشت دیوار،دزدانه به سخنان شما گوش دهد .[172] 14. سر و راز در درون دل تو زندانی است مواظب باش تا با سخن گفتن بی جا راز دلت آشکار نشود . [173] 15. انسان دانا بدان علت سکوت کرده است که می بیند شمع به خاطر داشتن فتیله (زبان) می سوزد و اگر این زبان را نداشت نمی سوخت .[174]
به نام خداوند جان و خرد