توضیحات لازم برای دروس ادبیات فارسی اول متوسطه نیمه ی دوم
کدام قبله ؟
شنپدم که صبح زود آدم طمع کاری پپش شاه خوارزم رفت.
يكي پر طمع پيش خوارزمشاه شنيدم كه شد بامدادي پگاه
هنگامی که پادشاه را دپد تعظیم کرد و خم و راست شد سپس به خاک افتاد و بلند شد.
چو ديدش به خدمت دو تا گشت و راست دگر روي بر خاك ماليد و خاست
پسر به پدرش گفت:ای پدر عزپزمن که به دنبال شهرت هستی مشکلی را از تو می پرسم، جوابم را بگو
پسر گفتش اي بابك نام جوى يكى مشكلت مى پرسم بگوى
مگر خودت نگفته بودی که قبله به طرف مکّه است پس چرا امروز به اپن طرف سجده و تعظپم می کنی؟
نگفتى كه قبله است راه حجاز چرا كردى امروز از اين سو نماز؟
ای انسان فرمان نفس طمع کار و شهوت پرست را نبر چون هر لحظه از تو می خواهد به سوی قبله ای تعظپم کنی.
مبر طاعت نفس شهوت پرست كه هر ساعتش قبله ى ديگر است
بوستان، باب ششم
به تصحيح غلامحسين يوسفى
**************************************
درس چهاردهم
متاع جوانی
روزی جوانی به پيری گفت: که با وجود پيری چگونه زندگی می کنی؟
جوانى چنين گفت روزى به پيرى كه چون است با ييرى ات زندگانى؟
پير به جوان گفت: در کتاب زندگانی من حرف نامعلومی وجود دارد که معنی آن را فقط هنگام پیری می فهمی
بگفت اندر اين نامه حرفى است مبهم كه معنيش جز وقت پيرى ندانى
بهتر است که تو از توانايی خودت بگويی چرا از ناتوانی دوره ی پيری سوال می کنی؟
تو به كز توانایي خويش گويی چه مى پرسى از دوره ى ناتوانى
قدر دوره ی جوانی خود را بدان، چون جوانی مانند مرغ زیبایی است *و در جسم که مانند قفس استخوانی است باقی نمی ماند
جوانى نكو دار كاين مرغ زيبا نماند در اين خانه ى استخوانى
جوانی را که من مفت از دست دادم تو اگر می توانی مفت از دست نده و قدر آن را بدان
متاعى كه من رايگان دادم از كف تو گر مى توانى مده رايگانى
هر چه قدر که من جوانی را در غرور و بی اعتنايی و تکبّر گذراندم دنيا بيشتر از آن به من بی اعتنايی کرد.
هر آن سرگرانى كه من كردم اوّل جهان كرد از آن بيشتر سرگرانى
به اين خاطر روزگار جوانی من را دزديد که من هنگام نگه داری از آن در غفلت و بی خبری بودم.
از آن برد گنج مرا دزد گيتى كه در خواب بودم گه پاسبانى
پروين اعتصامى

درس شانزدهم
مسجد جلوه گاه هنر اسلامی
كه گفت در اسلام دين را با هنر سازگارى نيست ؟ بر عكس، اين هر دو يگديكر را در آغوش مى كشند و آن هم در مسجد . خداى اسلام _ الّله تعالى _ نه فقط رحيم و حكيم است بلكه جميل هم هست و از همين رو دوستدار جمال.
يك نظر به بعضى مساجد كهن نشان مى دهد كه اين بناهاى باشكوه والا كه به پيشگاه خداوند اهدا شده اند ،درخور آن اند كه جلوه گاه هنر اسلامى تلقّی شوند. هنر مندان بى نام ناشناس اين مساجد كه تمام هستى خويش را وقف خدمت خداوند كرده اند ، از همان شوق مقدّسى گرم بوده اند كه استادان رنسانس * را مشتعل مى داشته است و از اين رو مثل آن ها با شورى تمام مى كوشيده اند تا بهترين تصوّرى را كه از زيبايى داشته اند،در طیّ اين آثار مقدّس جلوه و تحقّق بخشند.
حقيقت آن است كه معمار مسلمان در روزگاران گذشته هر زيبايى را كه در اطراف خويش مى ديد - اگر آن را درخور عظمت و جلال خدا مى يافت - سعى مى كرد تا به هنگام فرصت براى آن جايى در مسجد باز كند . در عهد پيغمبر مسجد جايى بود كه مسلمانان آن جا جمع مىشدند . پيغمبر در همان جا كارهاى امّت را حلّ و فصل مي كرد.
قديم ترين مساجد كه فاتحان عرب در بصره، كوفه و فسطاط به پا كردند ، نزديك بود به دارالاماره*؛ زيرا كه مسجد تنها عبادتگاه قوم نبود؛ محّلى بود براى اجتماع عام . چنان كه نام آن - جامع - نيز به درستى از اين امر حكايت دارد. در دوره هاى بعد، اهل حديث حلقه هاى خود را در مسجد بر پا مى كردند و صوفّيه هم براى اعتكاف* در مسجد خلوت مىگزيدند. در مساجد حوزه هايى بود براى مقابله و تلاوت كه در آن ها تجويد و قرائت قرآن نيز تعليم مى شد . چنان كه حلقه هاى اذكار* - ذكر نام خدا - هم در مساجد تشكيل مى يافت. در بعضى مساجد مجمو عه هاى حديث قرائت و تعليم مى شد.
اين فوايد گوناگون سبب مى شد كه بناى مسجد ، هم راحت باشد و هم سودمند . بدين گونه در هنر معماری مفاهیم مجرّد و ذهنی را برای انسان ملموس و عینی کرد.
اين ابنيه ى عالى كه به خداوند اهدا شده بود ، هنر معمارى ، مفهوم انتزاعى* را با هدف انتفاعى در هم آميخت . البّته تنّوع و اختلاف نژاد اقوامى كه سرزمين آن ها به وسيله ى اسلام فتح شد ، از اسباب تنّوع شيوه ى معمارى در بين مسلمين بود . شك نيست كه اوّلين معماران قديم اسلام براى آن كه تصوّرى را كه از زيباي داشته اند تحقّق بخشند،وسيله ى ديگرى نداشته اند جز آن كه شيوه ى هنر قوم و كشور خود - ايران ، بيزانس ، هند ، شام و مصر - را مورد استفاده قرار دهند. امّا البتّه اين گونه عناصر و اجزا كه از معمارى قديم تر اخذ مىشد ، رفته رفته با هدف هاى دين جديد تطبيق مى يافت و در تحّول معمارى اسلامى تأثير مى بخشيد.
در بناى بسيارى از مساجد هنرهاى مختلف به هم در آميخه است: معمارى در توازن اجزا كوشيده است: نقّاشي به نقوش و الوان كاشي ها توجّه كرده است؛ خوش نويسي، الواح و كتيبه ها را جلوه بخشيده است ؛ شعر، موعظه ها و مادّه تاريخ ها را عرضه داشته و موسيقي هم براي آن كه از ديگر هنرها باز نماند ، در صداي موذّن و بانگ قاري و واعظ مجال جلوه گري يافته است ، حتّي صنعت هاي دستي هم براي تكميل و تزيين اين مجموعه ى الهى به ميدان
آمده اند. فرش هاى عالى، پرده هاى گران بها،قنديل*هاى درخشان، منبّت* كارى ها و مليله*دوزى ها نيز در تكميل زيباي و عظمت مسجد نقش خود را ادا كرده اند.
بدين گونه مظاهر گونه گون فرهنگ و هنر اسلامي ، در طیّ قرن هاي دراز ، چنان در بناي مسجد مجال بروز يافته است كه امروز يك مورخّ دقيق و روشن بين مي تواند تنها از مطالعه ي در مساجد، تصوير روشني از تمّدن وتاريخ اقوام مسلمان عالم را پيش چشم خويش مجّسم كند.
در طول نسل ها و قرون، در فاصله ي آفاق مختلف ، هنر اسلامي ملحبئی* پاك تر و نمايشگاهي امن تر از مسجد نداشته است. البتّه احياي هنر هاي قديم، براي ترميم و اصلاح آن چه از اين ابنيه ي خدايي فرسوده شده است،امروز ضرورت تمام دارد. از آن جا كه در بناي اين اثار عظيم، شيوه هاي معماري و هنري اقوام مختلف اسلامي به هم آميخته است، براي ترميم و تعمير هر آن چه امروز از آن جمله در حال ويراني است نيز بي شك حاجت به تجديد همكاري هاي قديم است.
بدين گونه،اميد آن هست كه دوستي ها و دلنوازي هاي امروز نويدي باشد براي دوستي ها و همكاري هاي آينده.
من آن روز وقتي به تماشاي مسجد جامع اصفهان رفتم و در زير اين گنبد قرار گر فتم، متوّجه شدم كه تمام وجودم در تسخير گنبد و مسجد است ؛ چون در زير اين گنبد به خوبي مي توان به شاهكار فناناپذيرد خلاقّه ي ايراني ها پی برد و به عظمت مسجد و گنبد آن اعتقاد پيدا كرد . من از آن به بعد، بارها به مسجد جامع اصفهان رفتم و با تماشاي گنبد اين مسجد ، زبان به تحسين گشودم و عشق و علاقه ي خود را به اصفهان روز افزون ديدم . به همين جهت مي خواهم بعد از اين كه ديده برهم نهادم،جسدم را در اين خاك مقدّس دفن كنند.
پروفسور آرتو آپهام (پوپ) ، باستان شناس

درس هفدهم
کلاس نقاّشی
![]()
ساعت نقاشی با آزادی و راحتی همراه بود. / خشک و خسته کننده نبود. / جدّی گرفته نمی شد. / بچّه ها اجازه خندیدن داشتند./
زنگ نقاشی دل خواه و روان بود . خشکی نداشت . به جد گرفته نمی شد . خنده در آن روا بود.
معلّم صمیمی بود. / معلّم صادق بود . / « صاد » معلّم ما بود. / آدمی متواضع و ساده بود./ هنوز چهل سال نداشت./
معلّم دور نبود . صورتک به رو نداشت. «صاد» معلّم ما بود . آدمی افتاده و صاف . سالش به چهل نمی رسيد .
کارش کشیدن نقشه قالی بود./ در آن کار مهارت داشت./ نقشه هایی که می کشید شاد بود./ رنگ را به زیبایی و هنرمندانه به کار می برد./
کارش نگار نقشه ی قالی بود و درآن دستی نازک داشت. نقش بندی اش دل گشا بود و رنگ را نگارين می ریخت.
در نقشه هایش تصویر انسان وجود نداشت./ و همان بهتر که وجود نداشت./
آدم در نقشه اش نبود و بهتر که نبود.
در نقاشی هایی که طرح هایی با پیچ و تاب، عرفان اسلامی را به یاد می آورد انسان نمی تواند جایی داشته باشد.
در پيچ و تاب عرفانی اسليمی* آدم چه کاره بود.
معلّم نقّاشی مرغ ها و پرنده ها را زیبا می کشید/ گوزن را خوش اندام نقّاشی می کرد/خرگوش را زیرک و باهوش می کشید.
معلّم مرغان را گويا می کشيد : گوزن را رعنا رقم می زد . خرگوش را چابک می بست.
تصویر سگ را آسان و سریع می کشید./ امّا در کشیدن طرح اولیّه اسب مشکلی داشت./ و من خاطره ای از اسب کشیدن معلّم به یاد دارم./
سگ را روان گرته می ريخت امّا در بيرنگ * اسب حرفی به کارش بود و مرا حديثی از اسب پردازی معلّم در ياد است:
/ در کلاس منتظر معلّم نقّاشی نشسته بودیم./
سال دوم دبيرستان بوديم . اول وقت بود و زنگ نقاشّی ما بود. در کلاس نشسته بوديم و چشم به راه معلّم. صاد آمد.
بلند شدیم و نشستیم./
برپا شديم و نشستیم . لوله ای کاغذ زير بغل داشت . لوله را روی ميز نهاد. نقشه ی قالی بود و لابد ناتمام بود.
معلّم عادت داشت./ / روی تخته شکل حیوانی را می کشید./
معلّم را عادت بود که نقشه ی نيم کاری با خود به کلاس آورد و کارش پيوسته همان بود.به تخته ی سياه با گچ طرح
/ و ما را به کشیدن از روی آن طرح موظّف می کرد./ و خود به کشیدن نقشه قالی اش مشغول می شد./
جانوری می ريخت. ما را به رو نگاری آن می نشاند و خود به نقطه چینی* نقشه ی خود می نشست.
/ یکی از شاگردان به نشانه اعتراض و با صدای بلند گفت:/
معلّم پای تخته رسيد؛ گچ را گرفت ؛ برگشت و گفت:«خرگوشی می کشم تا بکشيد.» شاگردی از در مخالفت صدا
و باعث شیطنت و شلوغی دیگران شد./
برداشت:«خرگوش نه» ؛ و شيطنت ديگران را بر انگيخت . صدای يکی شان بر خاست:«خسته شديم از خرگوش، دنيا
پر حيوان است . » از ته کلاس شاگردی بانگ زد : « اسب » و تنی چند با او هم صدا شدند : « اسب ، اسب » و
معلّم آشفته و پریشان از روی مخالفت با صدای بلند گفت: /
معلّم مشوّش * بود . از در ناسازی صدا برداشت : « چرا اسب ؟ به درد شما نمی خورد . حيوان مشکلی است.»
/متوجّه شدیم که در این کار خودش نیز مهارت ندارد./ و این بار آنقدر صدای بچّه ها بلند بود که گویی اتاق از جا کنده شد./ همه تکرار کردیم ./
پی برديم راه دست خودش هم نيست و اين بار اتاق از جا کنده شد . همه باهم دم گرفتيم :«اسب،اسب»
که معلّم فرياد کشيد: «ساکت»! و ما ساکت شديم. و معلّم آهسته گفت: «باشد ، اسب می کشم».و طرّاحی آغاز
صاد همیشه از پهلو جانور را می کشید ./ جانشین راستین اجداد و پدران هنرمند خود بود . / کشیدن نیم رخ جانوران یک رازی داشت./
کرد. « صاد » هرگز جانوری جز از پهلو نکشيد . خلف صدق نياکان هنرور خود بود و نمايش نيم رخ زندگان رازی در
/ و از روی ناچاری بود./ کشیدن اسب از نیم رخ زیباتر است و تناسب اندام حیوان را بهتر نشان می دهد./
برداشت و از سر نيازی بود. اسب از پهلو ، اسبی خود را به کمال نشان می داد.
دست معلّم از گودی چشم حیوان شروع کرد./ پایین آمد / لب را با اشاره ای شکل داد و به سمت فک پایینی ادامه داد./و در انحنای گردن ماند/
دست معلّم از وقب*حيوان روان شد. فرود آمد. لب را به اشاره صورت داد. فک زيرين را پيمود و در آخره* ماند.
سپس دست معلّم بالا رفت./ چشم را کشید. / دو گوش حیوان را نیز نقّاشی کرد. / از یال و میان دوش های اسب پایین آمد/
پس بالا رفت ، چشم را نشاند ؛ دو گوش را بالا برد ؛ از پال و غارب * به زپر آمد؛
ازقسمت پایین پشت سر گذشت./بالای کمر را نقّاشی کرد / دم را کشید. / سپس به گردن حیوان برگشت . / دوباره به پایین رفت . /
از پستی پشت گذشت ؛ کرده * را برآورد ؛ دم را آويخت . پس به جای گردن باز آمد . به پايين رو نهاد ؛
از خمیدگی کتف و سینه بالا رفت / و دو دست حیوان را تا بالای برآمدگی پشت پا آشکار کرد.
از خم کتف و سينه فرا رفت و دو دست را تا فراز کله* نمايان ساخت .
سپس شکم حیوان را نقّاشی کرد / دوپایش را تا زیر زانو کشید / / با شک و تردید ایستاده بود.
سپس شکم را کشيد و دو پا را تا زير زانو گرته زد. « صاد » از کار باز ماند. دستش را پايين برد و مردّد مانده بود.
شکل نقّاشی چیزی از او می خواست / می خواست که کامل شود. / برآمدگی پشت پاهای اسب و سم ها کشیده نشده بود/
صورت از او چيزی می طلبيد ؛ تمامت خود می خواست. کلّه ی پاها مانده بود با سم ها .
و ما منتظر پایان کار نقّاشی بودیم / و از مشکل «صاد» خبرداشتیم/ تمام وجود معلّم ناتوانی اش را در کشیدن بقیّه نقّاشی نشان می داد./
و ما چشم به راه آخر کار و با خبر از مشکل « صاد » . سراپاش از درماندگی اش خبر می داد .
امّا معلّم این ناتوانی را نشان نداد./حرکتی زیرکانه انجام داد/ که به نفع اسب تمام شد/ با عجله خط هایی کشید/ و علفزاری را شکل داد
امّا معلّم در نماند . گريزی رندانه* زد که به سود اسب انجاميد : شتابان خط هايی و علفزاری ساخت .
به طوری که تا ساق پای حیوان را در علف قرار داد. / شاگردی با شیطنت گفت /
و حيوان را تا ساق پا به علف نشاند . شيطنت شاگردی گل کرد .صدا زد : « حيوان مچ پاندارد ، سم ندارد . »
و معلّم که از گرفتاری و مشکل رها شده بود/ با آرامش گفت /
و معلّم که از مخمصه * رسته بود ، به خون سردی گفت: «در علف است؛حيوان بايد بچرد».
به معلّم نقاشی من بگویید / که شاگرد باوفای کوچک شما / هرجایی که در کار نقّاشی ناتوان می شود /
معلّم نقاشی مرا خبر سازيد که شاگرد وفادار حقيرت هر جا به کار صورتگری در می ماند ،
مشکلش را به روش معلّم خود حل می کند./
چاره ی درماندگی شيوه ی معلّم خود می کند.
*****************************
درس هفدهم
هرجا که تویی تفرّج آن جاست
عطر گل ها همه جا را پر کرده و آواز پرنده ها در همه جا به گوش می رسد زمان شاد بودن و رفتن به دشت و صحرا فرارسیده است.
بوی گل و بانگ مرغ برخاست هنگام نشاط و روز صحراست
پاییز مانند خدمتکاری برگ ها را در همه جا پراکنده کرد. باد صبا مانند نقّاش چمن زار را آراسته کرد.
فّراش خزان ورق بيفشاند نقّاش صبا چمن بيار است
ما علاقه ای برای رفتن به باغ و بوستان نداریم. زیرا تو هرجا باشی آن جا باصفا است
ما را سر باغ و بوستان نيست هر جا که تويی تفّرج آن جاست
می گویند:تماشا و نگاه به چهره زیبارویان حرام است. امّا این گونه که ما نگاه می کنیم اشکالی ندارد
گويند نظر به روی خوبان نهی است،نه اين نظر که ما راست
در چهره ی تو راز آفرینش پروردگار واضح است. همان گونه که آب داخل شیشه شفّاف می باشد.
در روی تو سّر صنع بی چون چون آب در آبگینه پيداست
هر انسانی که محبّت تو در دل او جای نگرفته باشد مانند سنگ خارا است.
هر آدمی ای که مهر مهرت در وی نگرفت سنگ خار است
سرانجام روزی می رسد که همه ی ما به خاطر خیالات باطل و بیهوده مان باهم می سوزیم و نابود می شویم.
روزی تر و خشک ما بسوزد آتش که به زير ديگ سود است
مردم می گویند این قدر که سعدی ناله و زاری می کند، برخلاف اندیشه است.
ناليدن بی حساب سعدی گويند خلاف رأی دانا ست
کسی که راحت درکنار دریا نشسته است، ازحال ما که درحال غرق شدن هستیم ، بی خبر است.
از غرقه ی ما خبر ندارد آسوده که بر کنار دريا ست

درس هجدهم
درآمدی بر ادبیّات دوره مشروطه
درپی انقلاب مشروطه و تحوّلات سياسی و اجتماعی آن، در زبان و ادب فارسی نيز دگرگونی هايی پديد می آيد. زبان شعر و نثرساده تر و به زبان مردم کوچه و بازار نزديک تر می شود و چون نويسندگان اين دوره خود را از مردم کوچه و بازار جدا نمی دانند ، زبان مردم ، مثل ها ، اصطلاحات، قصّه ها و زندگی مردم عادی در ادبيّات جا باز می کند.
واژه ها و ترکيب های نا آشنای عربی کم تر می شود و عبارت های پيچيده و طولانی و جمله های پيوسته و پی درپی در نوشته ها کاهش می يابد.
از نظر مضمون، در شعر و نثر اين دوره واقعيّات زندگی و مسا ئل سياسی و اجتماعی باز گفته می شود . نويسندگان و شعرا می کوشند چشم و گوش خواننده را بگشايند تا بتواند با انديشه ای نو در مسير دست يافتن به زندگی نيکو گام بردارد . طنز و نقد سياسی و اجتماعی افزايش می يابد؛ چیزی که در ادبيّات گذشته همانند آن را در آثار عبيد زاکانی ديده ايم،در اين روزگار با قلم مردانی چون دهخدا، سيّد اشرف الدّين حسينی ( نسيم شمال ) و ... زنده می شود و نثر طنزآميز مشروطه در خدمت مبازره ی سياسی قرار می گيرد.
دراين دوره ، داستان نويسی به شيوه ی تازه و نمايش نامه نويسی به تقليد از اروپاييان پديد می آيد. بدين گونه شاخه ای تازه بر درخت کهن سال ادبيّات ما می رويد و بعدها می بالد و به بار می نشيند.
مشروطه خالی
آخر ، يک شب تنگ آمدم (یک شب خسته شدم ). گفتم : « ننه ! » گفت : « هان » . گفتم : « آخر مردم ديگر هم زن و شوهرند ؛ چرا هيچ کدام مثل تو و بابام شب و روز به جان هم نمی افتند؟»( چرا هیچ کس مانند تو و بابام مشاجره و دعوا نمی کند)
گفت : « مرده شور کمال و معرفتت را ببرد با اين حرف زدنت که هيچ وقت به پدر ذليل شده ات نگفتی از اين جا پاشو، آن جا نشين».گفتم:«خوب، حالا جواب حرف مرا بده» . گفت: « هيچی ، ستاره مان از اوّل مطابق نیامد . »((ستاره ی بختمان باهم برابر نشد) سرنوشت ما را برای هم نخواست)
نيامد». گفتم: « چرا ستاره تان مطابق نيامد؟» گفت:« محض اين که بابات مرا به زور برد.»( به این دلیل که پدرت من را به زور همسر خود کرد.)گفتم: ننه! به زور هم زن و شوهری می شه؟ گفت:«آره، وقتی که پدرم مرد،من نامزد پسر عموم بودم. پدرم دارايی اش بد نبود؛ الا ّمن هم وارث نداشت . (پدرم از نظر مالی وضع خوبی داشت./ جز من فرزندی نداشت)
شريک الملکش می خواست مرا بی حق کند ؛ من فرستادم پی همين مرد که وکيل مدافعه * بود (شریک مال و دارایی اش می خواست مرا از ارث محروم کند. / من به دنبال همین مرد که وکیل مدافع بودم فرستادم )
که بياد باشريک الملک بابام برود مرافعه.* (تا بیاید و با شریک مال و دارایی پدرم برای داوری پیش قاضی بروند.)
نمی دانم ذليل شده چه طور از من وکالت نامه گرفت که بعد از يک هفته چسبيدکه من تو را برای خودم عقد کرده ام.
هر چه من خودم را زدم،گريه کردم،به آسمان رفتم،زمين آمدم،گفت:«الّا و للّه که تو زن منی».( بی اندازه خواهش و التماس کردم / بی چون و چرا تو زن من هستی)
چی بگويم مادر،بعداز يک سال عرض وعرض کشی مرا به اين آتش انداخت.( پس از سپری شدن یک سال، مرتّباً شکایت به دادگاه بردن این طور زندگی من را سخت نمود.)الهی ازآتش جهنّم خلاصی نداشته باشد!
الهی پيش پیغمبر روش سياه بشود ! الهی هميشه نان سواره باشد و او پياده !( خدایا همیشه گرسنه و بدبخت بماند.)
الهی که آن چشمهای مثل ازرق شامی* اش را مير غضب در آرد!» (خدا کند جلاد آن چشمانی را که مانند ازرق شامی پست می باشد ، از بین ببرد.)
اين ها را گفت و شروع کرد زار زار گريه کردن. من هم راستی راستی از آن شب دلم به حال ننه م سوخت. برای اين که دختر عموی من هم نامزد من بود؛برای اين که من هم ملتفت بودم که جدا کردن نامزد از نامزد چه ظلم عظیمی است.از آن شب ديگر دلم با بابام صاف نشد. از آن شب ديگرهر وقت چشم به چشم بابام افتاد ترسيدم ؛ برای اين که ديدم راستی راستی به قول ننه م گفتنی(آن طور که مادرم می گفت)، چشماش مثل ارزق شامی است. نه تنها آن وقت از چشم های بابام ترسيدم، بعدها هم از چشم های هر چه وکيل بود ، ترسيدم ؛ بعد ها از اسم هر چه وکيل هم بود ترسيدم ، بله
ترسيدم ، امّا حالا مقصودم اين جا نبود ، آن ها که مردند و رفتند به دنيای حق ما مانديم در اين دنيای ناحق . (آن انسان هایی که مردند و به جهان آخرت سفر کردند / ما زنده هستیم در این دنیای پست و زودگذر.)، خدا از سر تقصير همه شان بگذرد . مقصودم اين جا بود که اگر هيچ کس نداند ، تو يک نفر می دانی که من از قديم از همه مشروطه تر بودم.
من از روز اوّل به سفارت رفتم؛ به شاه عبدالعظيم رفتم ؛ پای پياده همراه آقايان به قم رفتم . برای اين که من از روز اوّل فهميده بودم که مشروطه يعنی رفع ظلم ؛ مشروطه يعنی آسايش رعيّت* ؛ مشروطه يعنی آبادی مملکت . من اين ها را فهميده بودم... امّا از همان روزی که دست خط از شاه [مظفر الدّين شاه] گرفتند از شاه امضاء گرفتند (یعنی شاه را وادار به پذیرش کردند)
و ديدم که مردم می گویند که حالا ديگر بايد وکيل تعيين کرد، يک دفعه انگار يک کاسه آب داغ ريختند به سر من . يک دفعه سی و سه بندم به تکان افتاد(ناگهان ازشدت ناراحتی تمام بدنم به لرزه افتاد). يک دفعه چشمم سياهی رفت. يک دفعه سرم چرخ زد( ناگهان سرم گیج رفت.) . گفتم: « بابا نکنيد؛ جانم نکنيد؛ به دست خودتان برای خودتان مدّعی نتراشيد».( کسی را انتخاب نکنید که برای شما تکلیف تعیین کند و ادعایی داشته باشد.)
گفتند: « به! از جايُن* گرفته تا پُتل پُرت* همه ی مملکت ها وکيل دارند».
گفتم: « بابا واللّه من مرده شما زنده،( کنایه از آینده ) شما از وکيل خير نخواهيد ديد؛ مگر همان مشروطه خالی چه طور است؟»
گفتند: « برو پی کارت؛ سواد نداری حرف نزن. مشروطه هم بی وکيل می شه؟» ديدم راست می گويند.
گفتم:« بابا ! پس حالا که تعيين می کنيد محض رضای خدا چشمانتان را وا کنيد که به چاله نيفتيد . (دقّت کنید که گرفتار نشوید)وکيل خوب انتخاب کنيد.» گفتند:« خيلی خوب».
بله، گفتند: خيلی خوب. چشم هاشان را وا کردند. درست هم دقّت کردند . امّا در چه؟ در عظم بطن ، کلفتی گردن، شکم گندگی(کنایه از بی دردی و مفت خوری)/کنایه از قدرتمندبودن )
زيادی اسب و کالسکه (کنایه از ثروتمند بودن). بی چاره ها خيال می کردند که گويا اين وکلا را می خواهند به پلوخوری بفرستند.
باری حالابعد از دو سال ، تازه سر حرف من افتاده اند.( خلاصه اکنون پس از طی دوسال تازه متوجّه حرف من شده اند.)
حالا تازه می فهمند که روی صندلی های هئيت رئيسه را پهنای شکم مفاخر الدّوله و ... پر می کند و چهارتا وکيل حسابی هم که داريم ، بی چاره ها از ناچاری ، چارچنگول روی قالی «روماتيسم» می گيرند .( کنایه از اینکه کاری ازدستشان بر نمی آید )حالا تازه می فهمند
که شان مقنّن* از آن بالاتر است که به قانون عمل کند ...( خود قانون گذاران به قانون عمل نمی کنند.) اين ها را مردم تازه می فهمند.
امّا من از قديم می فهميدم؛ برای اين که من گريه های مادرم را ديده بودم ؛ برای اين که من می دانستم اسم وکيل حالا حالا خاصيّت خودش را در ايران خواهد بخشيد ؛ برای اين که من چشم های مثل ازرق شامی بابام هنوز يادم بود.
(به نقل از «مقالات دهخدا،ص 135 -131» به کوشش محمد دبير سياقی

درس هجدهم
ناله مرغ اسير
ناله و شکایت من از روزگار فقط برای آزادی وطن است. شیوه ی آزادی خواهانی که در زندان گرفتارهستند هم، مانند من است.
ناله ی مرغ اسير اين همه بهر وطن است مسلک* مرغ گرفتار قفس ، هم چو من است
من از باد سحرگاهی که رها و آزاد است می خواهم که پیام من را به گوش یاران و آزادی خواهان برساند.
همّت از باد سحر می طلبم گر ببرد خبر ازمن به رفيقی که به طرف * چمن است
ای هم وطنان برای رهایی ازدست دشمن فکری کنید که هرکس به این فکر نباشد مثل من در دام دشمنان اسیر می شود.
فکری ای هم وطنان در ره آزادی خويش بنماييد که هر کس نکند مثل من است
کشوری که به دست بیگانگان آباد شود آن کشور را با اشک چشم خود نابود کن زیرا آن جا، خانه غم است.
خانه ای کاو شود از دست اجانب* آباد ز اشک ويران کنش آن خانه که بيت الحزن*است
لباسی که برای وطن غرق خون نشده باشد / پاره کن، چون کسی که جانش را برای آزادی کشورش فدا نکند،ازهرچیزی بی ارزش تر است.
جامه ای کاو نشود غرقه به خون بهر وطن بدر آن جامه که ننگ تن و کم از کفن است
آن کسی را که در این سرزمین به پادشاهی و حکومت رساندیم امروز مردم می دانند که او مانند شیطان،ذات پلید دارد.(محمدعلی شاه)
آن کسی را که دراين ملک سليمان کرديم ملّت امروز يقين کرد که او اهرمن است

درس نوزدهم
حاکم و فرّاشان
ناگاه از طرف ديگر صدای دور باشی بلند شد .( ناگهان ازطرف دیگر صدای «عقب بایست» بلند شد.
) از هر طرف بانگ می زدند : « برو پيش، بايست، آستين عبا را بپوش! »
من در کمال حيرت بدان سوی نظر کردم ؛ ديدم يک نفر جوان بلند قامت، که سبيل های کشيده داشت سواره می آيد و سی چهل نفر با چوب دستی بلند به رديف نظام ، از دو طرف او می آيند و در پيشاپيش آنان يک نفر سرخ پوش
ديو چهر و در پشت سر آن ، ده بيست نفر سوار با تيپ می آيند (ده بیست نفر سوار با آرایش نظامی می آیند). از آقا رضا پرسيدم که اين چه هنگامه است . گفت:
«حاکم شهر است ؛ به شکار می رود ». به ما گفت راست ايستاده هنگام عبور آن، کرنش* و تعظيم نماييد؛ چنان که ديگران می کنند . چون نيک نظر کردم ديدم هی از چهار جانب و شش جهت است که مردم سجده می کنند . آن هم ابداً به روی بزرگوار خود نياورده از چپ و راست هی سبيل های خود را تاب می دهد. گفتم: « هرگاه تعظيم نکنيم،
چه می شود؟ » گفت :« آن طرفش را فرّاشان می دانند و چوب دستی های آنان، گويا از حيات هم سير شده اید؟»
گفتم :« نه ، هزار گونه آرزو در دل دارم. » در نهايت ادب راست ايستاده هنگام نزديک شدن حاکم در کمال فروتنی
رکوعی به جای آورديم . « رسيده بود بلايی ولی به خير گذشت .» چون تاکنون اين وضع را در هيچ جايی نديده بودم، خيلی تعّجب کردم. گفتم:آباد باشی ايران! حاکم شهری مانند لندن که دارای هفت ميليون جميعّت است،از هر جا تنها می گذرد و احدی اعتنا به شان او نمی کند. ماشاءالله حاکم يک ولايت کوچک ما اين قدر جلال و جمعیّت دارد!
سلطنت بايد اين طور باشد! گفتم:«آقارضا، حاکم جيره* و مواجب اين همه جمعیّت را از کجا می دهد؟» گفت:« اينان مواجب ندارند.» گفتم: «پس چه می خورند؟» گفت: «صبح تا شام در کوچه و بازارها می گردند ؛ هر جا دو نفر با هم ديگر دعوا کنند، نزد فراش باشی می برند. هرگاه دعوا خالی از اهمّیّت است، دو تومان فرّاش باشی وپنج قران نايب و دو سه قران هم اين فرّاشان می گيرند، مرخّص می کنند. هرگاه از دهات اطراف عريضه چی بيايد، يکی دو تن از اين سواران مامور به تاخت و تازه می شود. اگر دعوا قدری بزرگ شد، يکی از پيشخدمتان يا مير آخور* و يا تفنگدار باشی يا آبدار چی و يا قهوه چی بدان کار مامور شده صد يا پنچاه تومان برای شاهزاده و ده بيست تومان برای خودشان به جریمه و هدیه می گیرند.
عنوان جريمه و تعارف می گيرند...» من از شنيدن اين سخنان در جای خود خشک شده از سياحت بيزار گشتم . با خود می گفتم:ای کاش کورو کر بوده اين وضع را نديده و اين سخنان را نمی شنيدم! با زحمت و پول عجب بلايی بر خود خريدم...
به نقل از کتاب«از صبا تا نيما »يحيی آرين پور،ج1ص312

درس نوزدهم
مرغ گرفتار
من نمی گویم که من را از زندان آزاد کنید می خواهم که من را با بردن به باغ شاد کنید
من نگويم که مرا از قفس آزاد کنيد قفسم برده به باغي و دلم شاد کنيد
فصل بهار و ایام خوشی می گذرد ، ای دوستان به خاطر خدا هنگامی که آزاد هستید از من هم یادی کنید
فصل گل می گذرد، هم نفسان بهر خدا بنشينيد به باغی و مرا ياد کنيد
ای دوستان، از من که مانند پرنده ای زندانی هستم یاد کنید هنگامی که به تماشای گل و لاله و شمشاد می روید
ياد از اين مرغ گرفتار کنيد ای مرغان چون تماشای گل و لاله و شمشاد کنيد
اگر هر کس از شما دوستان ، پرنده ای را درقفس زندانی کرده آن را به باغ ببرید و به یاد و خاطره من آزادش کنید
هر که دارد ز شما، مرغ اسيری به قفس برده در باغ و به ياد منش، آزاد کنيد
اگرچه زندگی من در زندان ویران گشت به فکر ویران کردن خانه دشمن باشید که دیگران را همچون من گرفتار نکند
آشيان من بی چاره،اگر سوخت چه باک! فکر ويران شدن خانه ی صيّاد کنيد
بیستون در نزدیکی راه فرهاد است. مبادا از شیرین خبری ناراحت کننده به فرهاد بگویید و او را نامید کنید
بيستون برسر راه است ، مباد از شيرين! خبری گفته و غمگين دل فرهاد کنيد
ظلم، عمر جوانان را کوتاه می کند ای کسانی که مسئول اداره ی کشور هستید ، به خاطر خدا، با عدالت رفتار کنید
جور و بيداد کند عمر جوانان کوتاه ای بزرگان وطن بهر خدا داد کنيد
اگر به خاطر بی عدالتی شما حق ستم دیده ای پایمال شود غیرممکن است که زندگی شاد و آرامی داشته باشید
گر شد از جور شما خانه ی موری ويران خانه ی خويش محال است که آباد کنيد
اگرچه سهم و نصیب من از دنیا گوشه ی زندان شد به خاطر نعمت آزادی که نصیب شما شده خدا را شکر کنید
کنج ويرانه ی زندان شد اگر سهم «بهار» شکر آزادی و آن گنج خدا داد کنيد

درس بیستم
درآمدی بر سفرنامه ، حسب حال ، زندگی نامه
ثبت ديده ها ، شنيده ها و تجربيّاتي كه فرد در مسير سفر خويش به نقاط دور و نزديك به آن ها دست مي يابد، به آفرينش آثاري خواندني و دل پسند به نام « سفر نامه » مي انجامد كه در ادبيّات ملّت ها جايگاهي ويژه دارد .
سفرنامه در بر دارنده ي اطلّاعاتي سودمند درباره ي مسائل جغرافياي، اجتماعي، فرهنگي، اخلاقي و.... است.
در«حسب حال نويسي» نويسنده به بيان حالات و احساسات خويش مي پردازد و با زباني صميمي، روان و دل نشين از دغدغه هایی كه درباره ي خود دارد، سخن مي گويد . بيان مسير زندگي و حوادث و فراز و نشيب هاي آن، بخش ديگري از ادبيّات ملّت هاست(زندگي نامه) كه گذشته از شناساندن نويسنده ، اطلاّعاتي مفيد از عصر و روز گار او نيز به دست مي دهد. در طول اين فصل و نيز در سال های آينده با نمونه هایی از سفر نامه، حسب حال و زندگي نامه
آشنا خواهيم شد.
سفر به بصره
چون به بصره رسيديم ، از برهنگي و عاجزي به ديوانگان ماننده بوديم و سه ماه بود كه موي سر باز نكرده بوديم و (موی سر را نتراشیده بودیم)
می خواستم كه در گرمابه روم باشد كه گرم شوم كه هوا سرد بود و جامه نبود و من و برادرم هر يك لنگي كهنه پوشيده بوديم و پلاس پاره اي در پشت بسته از سرما. گفتم اكنون ما را كه در حمّام گذارد؟ (چه کسی به ما اجازه ورود خواهد داد.)خورجينكي بود كه كتاب در آن مي نهادم، بفروختم و از بهاي آن درمكي چند، سياه ، در كاغذي كردم كه به گرما به بان دهم تا باشد كه ما را
دمكي زيادت تر در گرمابه بگذارد كه شوخ از خود باز كنيم. (چرک و آلودگی از بدن پاک کنیم.
)چون آن درمك ها پيش او نهادم، در ما نگريست؛ پنداشت كه ما ديوانه ايم. گفت:«برويد كه هم اكنون مردم از گرمابه بيرون مي آيند». و نگذاشت كه ما به گرمابه در رويم . از آن جا با خجالت بيرون آمديم و به شتاب برفتيم. كودكان بر در گرمابه بازي مي كردند؛ پنداشتند كه ما ديوانگانيم .
درپی ما افتادند و سنگ مي انداختندو بانگ مي كردند. ما به گوشه اي باز شديم و به تعّجب در كار دنيا مي نگريستيم و مكاري از ما سي دینار مغربي مي خواست ، و هيچ چاره ندانستيم ، جز آن كه وزير ملك اهواز كه او را ابوالفتح علي بن احمد مي گفتند، مردي اهل بود و فضل داشت از شعر و ادب و هم كرمي تمام ، به بصره آمده بود، پس مرا در آن حال با مردي پارسي كه هم از اهل فضل بود آشنايي افتاده بود و او را با وزير صحبتي بودي (با او رفت و آمد و دوستی داشت
)و اين [مرد]
پارسي هم دست تنگ بود و وسعتي نداشت كه حال مرا مرمّتي كند ،( وضع مالی خوبی نداشت که به حال من رسیدگی کند.) احوال مرا نزد وزير باز گفت . چون وزير بشنید،مردي را با اسبي نزديك من فرستاد كه «چنان كه هستي برنشين و نزديك من آي». من از بدحالي و برهنگي شرم
داشتم و رفتن مناسب نديدم؛ رقعه اي نوشتم و عذري خواستم و گفتم كه « بعد ازين به خدمت رسم ». و غرض من دو چیز بود: يكي بی نوایی؛ دويم گفتم همانا او را تصوّر شود كه مرا در فضل مرتبه اي است زيادت، تا چون بر رقعه ي من اطلّاع يابد قياس كند كه مرا اهليّت چيست ، تا چون به خدمت او حاضر شوم خجالت نبرم .
در حال سي دینار فرستاد (فوراً سی دینار فرستاد)كه اين را به بهاي تن جامه بدهيد. از آن دو دست جامه ي نيكو ساختيم و روز سيوم به مجلس وزير شديم.مردي اهل و اديب و فاضل و نيكو منظر و متواضع ديدم و متدیّن و خوش سخن. ما را به نزديك خويش باز گرفت ، و اوّل شعبان تا نيمه ي رمضان آن جا بوديم ، و آن چه آن اعرابي كراي شتر بر ما داشت ، (بابت کرایه شتر از ما طلب داشت)به سي دينار، هم اين وزير بفرمود تا بدو دادند و مرا از آن رنج آزاد كردند . خداي ، تبارك و تعالي، همه ي بندگان خود را از عذاب قرض و دين فرج دهاد،بحق الحق واهله . و چون بخواستيم رفت، ما را به انعام و اكرام به راه دريا گسيل كرد ،چنان كه در كرامت و فراغ بهپارس رسيديم، از بركات آن آزادمرد، كه خداي ، عزّوجلّ ، از آزادمردان خشنود باد.
بعد از آن كه حال دنياوی ما نيك شده بود و هر يك لباسي پوشيديم ، روزي به در آن گرما به شديم كه ما را در آن جا نگذاشتند. چون از در رفتيم ، (وقتی از در وارد شدیم)گرمابه بان و هر كه آن جا بودند، همه بر پاي خاستند و بايستادند چندان كه ما در حمّام شديم ، و دلّاك و قیّم درآمدند و خدمت كردند (کیسه کش های حمّام از در وارد شدند و به ما احترام گذاردند)و به وقتي كه بيرون آمديم هر كه در مسلخ گرمابه بود ، همه بر پای خاسته بودند و نمی نشستند ، تا ما جامه پوشيديم و بيرون آمدیم. و در آن ميانه [شنيدم] حمّامی به ياری از آن خود می گويد: « اين جوانان آنان اند که فلان روز ما ايشان را در حمّام نگذاشتيم » و گمان بردند که ما زبان ايشان
ندانيم ؛ من به زبان تازی* گفتم که: « راست می گويی ، ما آ [نا] نيم که پلاس پاره ها بر پشت بسته بودیم». آن مرد خجل شد و عذرها خواست و اين هر دو حال در مدّت بيست روز بود و اين فصل بدان آوردم تا مردم بدانند که به بزرگ است شکوه او و لطف او فراگیر شدّتی* که از روزگار پيش آيد ، نبايد ناليد و از فضل و رحمت کردگار - جَلَّ جَلالُه وَ عمّ نَوالُه - ، نااميد نبايد شد که
او - تعالی- رحیم است.

درس بیست و دوم
پیرمرد چشم ما بود
بار اوّل که پيرمرد را ديدم در کنگره ی* نويسندگانی بود که خانه ی فرهنگ شوروی در تهران علم کرده بود ؛( برپا کرده بود ) تيرماه 1325. زبر و زرنگ می آمد و می رفت . ديگر شعرا کاری به کار او نداشتند. من هم که شاعر نبودم و علاوه بر آن،
جوانکی بودم و توی جماعت بُرخورده بودم . (جوان بودم و برحسب اتّفاق درمیان آن جمع قرار گرفته بودم) شبی که نوبت شعر خواندن او بود، يادم است برق خاموش شد و روی ميز خطابه شمعی نهادند و او «آی آدم ها» يش را خواند.
تا اواخر سال 26 يکی دوبار به خانه اش رفتم . خانه اش کوچه ی پاريس بود. شاعر از « يوش » گريخته و در کوچه ی پاريس ! عاليه خانم رو نشان نمی داد و پسرشان که کودکی بود ، دنبال گربه می دويد و سر و صدا می کرد. ديگر او را نديدم تا به خانه ی شميران رفتند. شايد در حدود سال 29 و 30. يکی دو بار با زنم به سراغشان رفتيم. همان نزديکی های خانه ی آن ها تکـّه زمينی وقفی از وزارت فرهنگ گرفته بوديم و خيال داشتيم لانه ای بسازيم.راستش اگر او در آن نزديکی نبود، آن لانه ساخته نمی شد و ما خانه ی فعلی را نداشتيم . اين رفت و آمد بود و بود تا خانه ی ما ساخته شد و معاشرت همسايگانه پيش آمد. محل، هنوز بيابان بود و خانه ها درست از سينه ی خاک در آمده بودند(خانه ها در زمینی خاکی ساخته شده بودند.)
و در چنان بيغوله* ای آشنايی غنيمتی بود ؛ آن هم با « نيما » از آن به بعد که همسايه ی او شده بوديم ، پيرمرد را زياد می ديدم ، گاهی هر روز . در خانه هامان یا در راه . او کيفی بزرگ به دست داشت و به خريد می رفت و برمی گشت . سلام علیکی می کرديم و احوال می پرسيديم و من هيچ فکر نمی کردم که به زودی خواهد رسيد روزی که او نباشد.
گاهی هم سراغ همديگر می رفتيم . تنها يا با اهل و عيال. گاهی در و دلی، گاهی مشورتی از خودش يا از زنش يا درباره ی پسرشان که سالی يک بار مدرسه عوض می کرد و هرچه می گفتم بحران بلوغ است و سخت نگيريد،فايده نداشت . زندگی مرفهّی نداشتند. پيرمرد شندرغازی* از وزارت فرهنگ می گرفت که صرف و خرج خانه اش می شد. رسيدگی به کار منزل اصلاً به عهده ی عاليه خانم بود که برای بانک ملّی کار می کرد و حقوقی می گرفت
و پيرمرد روز ها در خانه تنها می ماند و بعد که عاليه خانم بازنشسته شد، کار خراب تر شد . بارها از او شنيده ام که پدر نيست و اصلاً در بند خانه نيست... و از اين درد دل ها ولی چاره ای نبود. پيرمرد فقط اهل شعر بود. در امور عادی زندگی بی دست و پا بود و اصلاً با ادب شهرنشينی اُخت* نشده بود. پس از اين همه سال که در شهر به سر
برده بود ، هنوز دماغش هوای کوه را داشت (هنوز حال و هوای زندگانی کوهستان را در سر داشت.
)و به چيزی جز لوازم آن جور زندگی تن در نمی داد . حتّی جورابش را خودش نمی خريد و پارچه ی لباس از اين سر سال تا آن سر، در دکّان خيّاط می ماند. بسيار اتفّاق افتاد که با هم
سر يک سفره باشيم امّا عاقبت نفهميدم پيرمرد چه می خورد و به چه زنده است. در غذا خوردن بد ادا بود.
شب مانده نمی خورد. حتّی دست پخت عاليه خانم را قبول نداشت و بدتر از همه اين بود که همين اواخر، عاليه خانم و پسرش هر دو فهميده بودند که کار پيرمرد يک کار عادی نيست. فهميده بودند که به عنوان يک شوهر يا يک پدر دارند با يک شاعر به سر می برند.
تا وقتی زن و بچه ی آدم باورشان نشده است که تو کيستی، قضيّه عادی است. پدری هستی يا شوهری که مثل همه ی پدرها و شوهرها وظايفی به عهده داری و بايد باری از دوش خانواده برداری که اگر بر نداشتی يا باری بر آن افزودی، حرف و سخنی پيش می آيد و بگو مگويی ، امّا وقتی زن و بچّه ات فهميدند که توکيستی، آن وقت کار خراب است ؛ چرا که زن و بچّه ات نمی توانند اين واقعیّت را نديده بگيرند که پيش از همه ی اين عناوين تو پدری يا شوهري و آن وظايف را به عهده دارى امّا حيف كه شاعرى نمى گذارد اداشان كنى.آن وقت ناچارند هم به تو ببالند
و هم ازت دلخور باشند. پيرمرد در چينن وضعى گرفتار بود. به خصوص اين ده ساله ى اخير و آن چه اين وضع را بازهم بدتر مى كردرفت و آمد شاعران جوان بود.
عاليه خانم مىديد كه پيرمرد چه پناهگاهى شده است براى خيل جوانانامّا تحمّل آن همه رفت و آمد را نداشت، به خصوص در چنان معيشت تنگى.خودش هم از اين همه رفت و آمد به تنگ آمده بود.
هر سال تابستان به يوش مى رفتند.خانه را اجاره مىدادند يا به كسى مى سپردند و از قند و چاى گرفته تا تره بار و بنشن و دوا درمان همه را فراهم مى كردند و راه مىافتادند: درست همچون سفرى به قندهار هم ییلاقى بود هم صرفه جويى مى كردند.
امّا من مى ديدم كه خود پيرمرد دراين سفرهاى هر ساله به جست و جوى تسلّايى مىرفت براى غم غربتى كه در شهر به آن دچار مىشد. نمىدانم خودش مىدانست يا نه كه اگر به شهر نيامده بود نيما نشده بود.
مسلماً اگر درها را به رويش نبسته بودند شايد وضع جور ديگرى بود. اين آخرىها فرياد را فقط در شعرش مى شد جست نگاهش آرام و حركاتش و زندگانى اش بى تلاطم بود و خيالش تخت.
به همين طريق بود كه پيرمرد دور از هر ادايى به سادگى در ميان ما زيست و به ساده دلى روستايى خويش از هر چيز تعجّب كرد و هر چه بر او تنگ گرفتند، كمربند خود را تنگ تر بست تا دست آخر با حقارت زندگى هامان اخت شد.
هم چون مرواريد در دل صدف كج و كوله اى سال ها بسته ماند.
در چشم او كه خود چشم زمانه ى ما بود ،( چشمی بیدار در روزگار ما بود و نیز چون چشم عزیز بود.
) آرامشى بود كه گمان مى بردى شايد هم به حق از سر تسليم است امّا
در واقع طمانينه اى*بود كه در چشم بى نور يك مجسّمه ى دوره ى فراعنه هست.
در اين همه سال كه با او بوديم هيچ نشد كه از تن خود بنالد.هيچ بيمار نشد؛نه سردردى نه پادردى و نه هيچ ناراحتى ديگر. فقط يك بار، دو سه سال قبل از مرگش شنيدم كه از تن خود ناليده ؛ مثل اين كه پيش از سفر تابستانى يوش بود.
شبى كه آن اتّفاق افتاد، ما به صداى در از خواب پریدیم، اوّل گمان كردم ميراب* است. خواب كه از چشمم پريد و از گوشم ، تازه فهميدم كه در زدن ميراب نيست و شستم خبردار شد (آگاه شدم
)گفتم « سيمين ! به نظرم حال پيرمرد خوش نيست». كلفتشان بود ، وحشت زده مىنمود.
مدّتى بود كه پيرمرد افتاده بود.( مدّتی بود که پیرمرد در بستر بیماری بود.) براى اوّل بار در عمرش - جز در عالم شاعرى- يك كار غير عادى كرد؛ يعنى زمستان به يوش رفت و همين يكى كارش را ساخت. از يوش تا كنار جادّه ى چالوس روى قاطر آورده بودندش.
امّا نه لاغر شده بود نه رنگش بر گشته بود. فقط پاهايش باد كرده بود و از زنى سخن مي گفت كه وقتى يوش بوده اند براى خدمت او مىآمده، مى نشسته و مثل جغد او را مى پاييده ، آن قدر كه پيرمرد رويش را به ديوار مى كرده و خودش را به خواب مىزده و من حالا از خودم مى پرسم كه نكند آن زن فهميده بود؟
هر چه بود آخرين مطلب جالبى بود كه از او شنيدم.هر روز سرى مىزديم؛ آرام بود و چيرى نمىخواست و در نگاهش همان تسليم بود. و حالا ؟...
چيزى به دوشم انداختم و دويدم. هرگز گمان نمىكردم كه كار از كار گذشته باشد. گفتم لابد دکترى بايد خبر كرد یا دوايى بايد خواست. عاليه خانم پاى كرسى نشسته بود و سر او را روى سينه گرفته بود و ناله مىكرد: « نيمام ازدست رفت! »
آن سر بزرگ داغ داغ بود امّا چشم ها را بسته بودند ؛ کوره ای تازه خاموش شده .باز هم باورم نمی شد . عالیه خانم بهتر از من می دانست که کار از کار گذشته است ولی بی تابی می کرد هی می پرسيد : « فلانی! يعنی نيمام از دست رفت»؟
و مگر می شد بگويی آری ؟ عاليه خانم را با سيمين فرستادم که از خانه ی ما به دکتر تلفن کنند. پسر را پيش از رسيدن من فرستاده بودند سراغ شوهر خواهرش. من و کلفت خانه کمک کرديم و تن او را - که عجيب سبک بود-
از زير کرسی در آورديم و رو به قبله خوابانديم.
گقتم: « برو سماور را آتش کن ؛ حالا قوم و خويش ها می آيند » و سماور نفتی که روشن شد ، گفتم رفت قرآن آورد. لای قرآن را باز کردم؛ آمد « والصّافّات صفّا ».( سوگند به فرشتگان صف در صف)
«جلال آل احمد»
درس بیست و دوم
تو را من چشم در راهم...
من هنگام شب منتظر تو هستم
تو را من چشم در راهم شبا هنگام
آنگاه که سایه ها درمیان شاخه های درخت جنگلی تلاجن در یکدیگر محو می شوند.
که می گيرند در شاخ «تلاجن*» سايه ها رنگ سياسی
و به آن دلیل غم دل عاشقان دل خسته ات را فرا می گیرد.
وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم؛
من منتظر و چشم به راه تو هستم.
تو را من چشم در راهم.
در هنگام شب ، زمانی که درّه ها مانند مارهایی به خواب فرو رفته برجای می مانند.
شبا هنگام ، در آن دم که بر جا، درّه ها چون مرده ماران خفتگان اند؛
زمانی که نیلوفر مانند دام ، دست در پای سرو کوهی می اندازد.
در آن نوبت که بندد دست نيلوفر به پای سر و کوهی دام.
چه من را به خاطر بیاوری و چه به خاطر نیاوری، هرگز یاد تو از دل من کاسته نمی شود.
گرم ياد آوری يا نه ، من از يادت نمی کاهم؛
من منتظر و چشم به راه تو هستم.
تو را من چشم در راهم .
«نیما یوشیج»

درس بیست و سوّم
درآمدی بر ادبیّات فارسی برون مرزی
حوزه ی گسترش زبان فارسی که روزگاری از مديترانه تا سند و از بين النّهرين تا ماورای سيحون امتداد می يافت، به تدريچ محدود شد. براثر کشمکش های سياسی و نفوذ استعمار انگليس، ارتباط زبان فارسی شبه قارّه ی هند با زبان فارسی ايران قطع گرديد؛ افغانستان به صورت کشوری مستقل درآمد و زبان « فارسی دری » زبان رسمی مردم اين کشور شد. تاجيکستان نيز در قلب ماوراءالنّهر پديد آمد و زبان پارسی آن منطقه با نام « تاجيکی » خود را نشان داد.
ادبيّات هر سه منطقه ی شبه قارّه ( هند و پاکستان )، افغانستان و تاجيکستان با توجّه به شرايط سياسی ،اقليمی و فرهنگی تحوّلات فراوانی يافت امّا روح زبان و ادبيّات فارسی هنوز در آن ها باقی است . در طول اين فصل و سال های آينده با برخی از نويسندگان و شاعران گذشته و حال اين مناطق چون امير خسرو دهلوی ،بيدل دهلوی ، اقبال لاهوری ، صدر الديّن عينی ، محمّد ابراهيم صفا، خليل اللّه خليلی ، صفيّه گلرخسار، عبيد رجب و... بيشتر آشنا خواهيم شد.
مسافر
پس از مرگم همه می گویند که من را می شناختند و با عقاید من آشنا بودند.
چو رخت خويش بربستم از اين خاک همه گفتند با ما آشنا بود
درحالی که هیچ کس نفهمید که من چه گفتم روی سخنم با چه کسی بود و برای چه هدفی تلاش کردم.
وليکن کس ندانست اين مسافر چه گفت و با که گفت و از کجا بود
ديده ور
اندیشمندان و انسانهای آگاه بسیاری به این دنیا آمده اند و افکار و سخنان خودشان را لطیف تر و زیباتر از گل یاسمن بیان کردند.
دو صد دانا در اين محفل سخن گفت سخن نازک تر از برگ سمن گفت
امّا به من بگو که انسان آگاه چه کسی است که در زندگی سختی های زیادی را تحمّل کرد ولی از امید و عشق به زندگی سخن گفت.
ولی با من بگو آن ديده ور کيست که خاری ديد و احوال چمن گفت
سروری
خداوند بزرگی و سروری را به آن ملّتی بخشیده است که خود سرنوشتش را تعیین نماید و با استقلال زندگی کرده است.
خدا آن ملّتی را سروری داد که تقديرش به دست خويش بنوشت
خداوند ملّتی را که وابسته به بیگانگان است و هیچ اختیاری از خود ندارد و برای دیگران کار نمی کند را یاری نمی کند.
به آن ملّت سر و کاری ندارد که دهقانش برای ديگران کشت
دريا
نهنگی به فرزند خود سخن خوبی گفت از نزدیک شدن به ساحل دریا دوری کن.
نهنگی بچه ی خود را چه خوش گفت به دين ما حرام آمد کرانه
خودت را به امواج پرتلاطم دریا برسان چون خانه ی ما دریا است.
به موج آويز و از ساحل بپرهيز همه دريا ست ما را آشيانه

درس بیست و سوّم
لاله ی آزاد
من گل آزادی هستم که به اختيار خودم می رویم و بویا می شوم من در دشت پهناور زندگی می کنم و از این نظر همانند آهو هستم.
من لاله ی آزادم ، خود رويم و خود بويم در دشت مکان دارم، هم فطرت* آهويم
من با باران سیراب می شوم و کنار جوی آب نروییده ام که محتاج آن باشم / من در دشت بیکران روییده ام نه درباغ و آنجابرایم کوچک است.
آبم نم باران است ، فارغ ز لب جويم تنگ است محيط آن جا،در باغ نمی رويم
من گل لاله ی آزادی هستم که به اختیار خود می رویم و بویا می شوم.
من لاله ی آزادم ، خود رويم و خود بويم
سرخی چهره ی من بخاطر خون سرخی است که دررگهایم جاری است چهره ام آنقدر زیباست که احتیاج به آرایشگر ندارم.
از خون رگ خويش است ،گررنگ به رخ دارم مشّاطه* نمی خواهد زيبايی رخسارم
من روی پای خود ایستاده ام و به کمک دیگران احتیاج ندارم در جستجوی یاری نیستم و ازاینکه بیگانگان کمکم نکنند نگران نیستم.
بر ساقه ی خود ثابت ، فارغ ز مددکارم نی در طلب يارم ، نی در غم اغيارم
من گل لاله ی آزادی هستم که به اختیار خود می رویم و بویا می شوم.
من لاله ی آزادم ، خود رويم و خود بويم
هرروز صبح نسیم آزادی و بوی خوش به قصد زیارت من می آید و چشمان بچّه های آهو با دیدن من خوشحال می شود.
هر صبح نسيم آيد ، بر قصد طواف من آهو برگان را چشم، از ديدن من روشن
من مانند چراغ روشنی هستم که درگوشه ای از این دشت فروزانم. و پروانه های بسیاری اطراف من هستند که همه عاشق هستند.
سوزنده چراغستم ، در گوشه ى اين مامن پروانه بسى دارم ، سرگشته به پيرامن
من گل لاله ی آزادی هستم که به اختیار خود می رویم و بویا می شوم.
من لاله ى آزادم ، خود رويم و خود بويم
من با نشان دادن برگ و گل خود، آب و رنگی به چمن می بخشم. و سراسر دشت ازبوی عطرآمیز من مانند مُشک،خوشبو شده است.
ازجلوه ى سبز و سرخ ، طرح چمنى ريزم گشته است ختن صحرا ، از بوى دلاويزم
ایستادن و خم شدن من به خاطر مستی است. و سر و پای وجودم ناز و ادا و شادی است.
خم مى شوم از مستى،هرلحظه و مى خيزم سر تا به قدم نازم ، پا تا به سر انگيزم
من گل لاله ی آزادی هستم که به اختیار خود می رویم و بویا می شوم.
من لاله ى آزادم ، خود رويم و خود بويم
چهره ی سرخ من از می عشق و حالت مستی است. و داغی که در سینه پُرخونم دارم به دلیل عاشق بودن من است.
جوش مى و مستى بين، در چهره ى گلگونم داغ است نشان عشق، در سينه ى پرخونم
من لاله ی آزاد و دلباخته ای ام که به زندگی صحرا عادت کرده ام / عشق مرا ازخود بی خود کرده و باعث شده از شهر،روانه ی صحرا شوم.
آزاده و سرمستم ، خو كرده به هامونم رانده ست جنون عشق ، از شهر به افسونم
من گل لاله ی آزادی هستم که به اختیار خود می رویم و بویا می شوم.
من لاله ى آزادم ، خود رويم و خود بويم
من در زندگی خود همواره تلاش کرده ام و ازکسی کمک نمی خواهم به همین دلیل هیچ گونه وابستگی به باغ و چمنزار ندارم.
از سعى كسى منّت بر خود نپذيرم من قيد چمن و گلشن ، بر خويش نگیرم من
من به این طریق زندگی افتخار می کنم چون متّکی به خودم هستم / من از آغاز زندگی،آزاد بودم و سرانجام هم آزاد ازاین دنیا می روم.
بر فطرت خود نازم ، وارسته ضميرم من آزاده برون آيم ، آزاده بميرم من
من گل لاله ی آزادی هستم که به اختیار خود می رویم و بویا می شوم.
من لاله ى آزادم ، خود رويم و خود بويم
درس بیست و چهارّم
تا هست عالمی ، تا هست آدمی
هر دم به روی من هر لحظه دشمن مرا سرزنش می کند و می گوید :
گويد عدوی من
کاين شيوه ی درّی تو چون دود می رود زبان فارسی دری درحال نابودی است.
نابود می شود
باور نمی کنم
باور نمی کنم
باور نمی کنم
لفظی که از لطافت آن جان کند حضور زبانی که الفاظ آن به لطافت جان است.
رقصد زبان به سازش و آيد به ديده نور زبان با تلفّظ فارسی دری می رقصد و به چشم ، روشنی می بخشد.
لفظی به رنگ لاله ی دامان کوهسار واژه های زبان فارسی همانند رنگ زیبای لاله ها چشم نواز است.
از تنگ* شکرّست زبان فارسی مانند بار شکر ، قیمتی است.
قيمت تر و عزيز، و با ارزش تر و ارزشمندتر
از پند مادرست از نصیحت مادر است.
زيب* از بنفشه دارد و از ناز بوی*، بوی زبانی که زیبایی خود را از بنفشه و عطرش را از ریحان گرفته است.
صافی ز چشمه جويد و شوخی ز آب جوی زبانی که زلالی خودرا از چشمه گرفته و شادابی آن مثل آب جوی روان است.
نو نو طراوتی بدهد زبان فارسی دری هر لحظه طراوت و شادابی تازه دارد.
چون سبزه ی بهار و مانند سبزه های بهاری رشد و طراوتی تازه دارد.
فارم چو صوت بلبل و دلبر چو آبشار زبانی که مانند بلبل خوشایند است و دل را مانند نوای آبشار به سوی خود می کشاند.
با جوش و موج خود و با جوشش و حرکت خود
موجی چو موج رود که مانند موج رود می باشد، حرکت می کند.
با ساز و تاب خود با صدا و آهنگ زیبای خود
با شهد ناب خود با شیرینی هم چون عسل خالص
دل آب می کند دل را به سوی خود می کشاند.
شاداب می کند و دل را شاداب می کند.
لفظی که اعتقاد من است و مرا وجود زبانی که مایه ی اعتقاد و اساس هستی من است.
لفظی که پیش هر سخنم آورد سجود زبانی که مرا دربرابر هر کلامش به تعظیم وا می دارد.
چون خاک کشورم زبانی که مانند خاک کشورم ارزشمند است.
چون ذوق کودکی زبانی که چون ذوق کودکی و هیجانات دوران کودکی شیرین است.
چون بیت رودکی زبانی که مانند ابیات رودکی شاعر توانای ایرانی دلنشین است.
چون ذرّه های نور بصری می پرستمش آن را مانند روشنایی چشمم می پرستم و دوست دارم.
چون شعله های نرم سحر می پرستمش و مانند پرتوهای لطیف خورشید در سحرگاه ستایش می کنم.
من زنده و ز دیده ی من آیا امکان دارد که من زنده باشم و زبان فارسی دربرابر چشمانم
چون دود می رود؟ مانند دود بگذرد؟
نابود می شود؟ و نابود می گردد.
باور نمی کنم باور نمی کنم.
نامش برم، به اوج سما می رسد سرم وقتی نامش را بر زبان می آورم سربلند می گردم.
از شوق می پرم خوشحال می شوم.
صد مرد معتبر و بزرگان بسیاری از علم و ادب فارسی
آپد بر نظر به ذهنم می رسند.
کان را چو لفظ بیت و غزل زبانی که آن را به صورت شعر و غزل برای من
انشا نموده ام بیان کرده اند.
با پند سعدی ام سعدی با پندهایش
با شعر حافظم حافظ با غزل هایش
چون عشق عالمی به جهان دنیایی همچون عشق را به من و جهانیان
اهدا نموده ام هدیه کرده اند.
سرسان مشو ، عدو ای دشمن سرگردان
قبحی ز من مجو بر من خُرده نگیر.
کاین عشق پاک در دل دل پرور جهان زیرا این زبان فارسی در دل مردم صاحب ذوق
ماند همی جوان زنده و شاداب می ماند.
تا هست آدمی تا زمانی که انسان باشد.
تا هست عالمی تا زمانی که جهان باشد.

درس بیست و چهارّم
مناجات
ای خدای بزرگ آن قدر به ما عظمت روح و تقوا عطا کن که همه ی وجود خود را با عشق و رغبت قربانی حق کنيم .
خدايا آن چنان تار و پود وجود (کنایه از تمام وجود)ما را به عشق خود عجين کن که در وجودت محو شويم.
خدايا ما را از گرداب خودخواهی(تشبیه خودخواهی به گرداب) و از گردباد هوا و هوس ( تشبیه هوا و هوس به گردباد)نجات ده و به ما قدرت ايثار عطا کن .
خدايا در اين لحظات سخت امتحان ، نور ايمان(تشبیه ایمان به نور) را بر قلب ما بتابان(/ ما را مومن و باتقوا کن) و ما را از لغزش نگاه دار.
خدايا ما را قدرت ده که طاغوت خود پرستی (تشبیه خودپرستی به طاغوت)را به زير پا افکنيم و حق و حقيقت را فدای منفعت های شخصی نکنيم.
شهید دکتر مصطفی چمران
به نام خداوند جان و خرد