توضیحات لازم برای دروس ادبیات فارسی اول متوسطه نیمه ی اول
دسته بندي آثار ادبي به ما كمك مي كنند تا آن را آسان تر و بهتر بشناسيم و ارزيابي كنيم.
گذشتگان ما آثار ادبي را بر اساس صورت و شكل ظاهري تقسيم بندي مي كنند.
چنان كه قالب هاي شعر فارسي را – به جز دو قالب قصيده و غزل – بر اساس شكل ظاهري يعني طرز قرار گرفتن قافيه ها و مقدار ادبيات، نام گذاري كرده اند، هم چنين آثار نثر فارسي را با توجه به شيوه نگارش آن ، به نثر ساده ، نثر سجع و ...... دسته بندي و نام گذاري كرده اند.
در ادبيات جهان ، آثار ادبي بر اسسا «انديشه و محتوا» به چهار نوع اصلي تقسيم و دسته بندي شده اند:
1. ادبيات حماسي
2. ادبيات نمايشي
3. ادبيات غنايي
4. ادبيات تعليمي
درس 2 – ادبيات حماسي :
حماسه در اصطلاح روايتي داستاني است كه از تاريخ تخيلي يك ملت كه با قهرماني ها و اعمال و حوادث خارق العاده در مي آميزد. اثر حماسي داراي چهار ويژگي است :
1. به صورت داستان است
2. مربوط به يك ملت است
3. در بردارنده قهرماني و دلاوريهاست
4. حوادث و رويدادهاي غيرعادي در آن ديده مي شود
ويژگي اصلي اثر حماسي تخيلي بودن و شكل داستاني آن است.
قهرمان يك اثر حماسي انساني آرماني و برتر است. نظير رستم در شاهنامه فردوسي در آثار حماسي حوادث غيرطبيعي و خلاف عادت فراوان است. اين رويدادها نشان دهنده ي آرمان ها و آرزوهاي بزرگ يك ملت در زمينه هاي اخلاقي و نظام اجتماعي است. و عقايد كلي آن ملت را درباره مسائل اصلي انساني مانند آفرينش، زندگي و مرگ بيان مي كند. بزرگترين حماسه سراي ايران حكيم ابوالقاسم فردوسي، حدود 370 ه.ق (نيمه دوم قرن چهارم) نظم شاهنامه را آغاز كرد و بيش از سي سال براي سرودن آن رنج مي برد. شاهنامه را مي توان به سه بخش اساطيري، حماسي و تاريخي تقسيم كرد.
غم نامه ي رستم و سهراب كه از برجسته ترين داستانهاي شاهنامه است مربوط به بخش حماسي است.
رزم رستم و سهراب (1)
معاني اشعار و ادبيات درس :
رستم به هنگام ترك شهر ، نزد تهمينه آمد و مهره اي را كه بر بازو داشت:
بيت2 :
رستم مهره را به همسرش، تهمينه داد و گفت : از اين مراقبت كن . اگر تقدير تو را صاحب كرد، اين مهره را به گيسوي او بياويز.
بيت 3 :
و اين كار را در زماني مناسب و مبارك و با اميدواري و خوش بيني انجام بده
بيت 4 :
ولي اگر تقدير و سرنوشت تو را صاحب پيدا كرد، اين مهره را كه نشان و ياد بود پدر اوست به بازويش ببيند
بيت5 :
پس از گذشت نه ماه، از تهمينه پسري متولد شد كه مثل ماه تابان بود
بيت 6 :
چون كودك چون كودك هنگام خنديدن چهره اش سرخ شد و مانند گل شاداب، شكفت، مادرش، تهمينه، نام او را سهراب (=سرخ آب) گذاشت.
بيت 7 :
هنگامي كه سهراب يك ماهه شد، جثه اش مانند كودك يك ساله بود بدنش با وجود خردسالي، مانند بدن پدرش ورزيده بود.
بيت 8 :
وقتي كه سهراب ده ساله شد. آنچنان قوي شده بود كه در توان زمين كسي توانايي مبارزه با او را نداشت.
بيت 9 :
فرزندم، نو پسر رستم، آن پهلوان قوي و نيرومندي ، تو از نسل زال، سام و نريماني
بيت 10 :
تهمينه ادامه داد كه از زماني كه خداوند جهان را آفريده است تا اين زمان ، پهلواني مانند رستم آفريده نشده است.
بيت 11 :
سهراب گفت : در حاليكه جهان پهلواني چون رستم، پدر من است و فرمانده ي رشيد و دلاوري چون من، فرزند اوست، كسي جز ما شايستگي پادشاهي را ندارد.
بيت 12:
افراسياب به فرماندهان سپاهي كه همراه با سهراب عازم ايران مي شدند سفارش كرد كه اين راز همچنان بايد نهفته بماند و رستم و سهراب نبايد همديگر را بشناسند.
بيت 13 :
پسر (سهراب) نبايد كه پدرش را بشناسد كه اگر چنين شود، به پدرش (رستم) دل بستگي عميقي پيدا خواهد كرد.
بيت 14:
شايد كه به خاطر ناشناس ماندن آن پهلوان نيرومند و كهن سال (رستم)، به دست اين شير مرد جوان كشته شود.
بيت 15:
پس از آنكه رستم به دست سهراب كشته شد، كار سهراب را هم بسازيد و يك شب او را در خواب به قتل برسانيد
بيت 16:
كاووس به سپهسالار خود دستور داد كه برو و رستم را دستگير كن و به دار بياويز و ديگر هرگز درباره ي او با من سخن مگو.
بيت 17:
مفهوم گرز و شمشير كينه را از كف افكندن و دست از جنگيدن و مبارزه كشيدن است
بيت 18 :
دل من به تو علاقه و تمايل دارد و تصور جنگ با كسي چون تو، عرق شرم بر چهره ام مي نشاند.
بيت 19:
شب گذشته، تصميم من و تو، اين بود كه هم اكنون با هم مبارزه كنيم.
بيت 20 :
من و تو با هم مبارزه مي كنيم. نتيجه اين بازي بي ترديد همان خواهد بود كه خداوند اراده كرده است.
درس ششم
داستان خیر و شر
دو رفيق بودند به نام"خير" و "شر". روزي آهنگ سفر كردند. هر يك توشه ي راه و مشكي پر آب با خود برداشتند و رفتند تا به بياباني رسيدند كه ازگرما چون تنورى تافته بود و آهن در آن از تابش خورشيد نرم مي شد.
خير كه بي خبر از اين بيابان سوزان،آب هاى خود را تا قطره آخر،آشاميده بود تشنه ماند امّا چون از بد ذاتي رفيق خود خبر داشت،دم نمي زد* ؛ تاجايى كه از تشنگى بى تاب شد و ديده اش تار گشت .
سر انجام دو لعل گران بهايى را كه با خود داشت، در برابر جرعه اى آب به شر واگذاشت .
شر به سبب خبث* طینت* آن را نپذيرفت و گفت: از تو فريب نخواهم خورد. اكنون كه تشنه اى لعل مى بخشى و چون به شهر رسيديم آن را باز مى ستانى .چيزى به من ببخش كه هر گز نتوانى آن را پس بگيرى.
خير پرسيد:منظورت چيست؟
گفت: چشم هايت را به من بفروش.
خير گفت: از خدا شرم ندارى كه چنين چيزىاز من مىخواهى؟ بيا و لعل ها را بستان و جرعه اى آب به من بده.
فوراً آن دو گوهر درخشان را از لباسش درآورد و دربرابر آن سنگدل که باخود آب به همراه داشت نهاد
حالى آن لعل آبدار گشاد پیش آن ريگ آبدار نهاد
گفت :من از شدت تشنگی درحال مرگ هستم،کمکم کن و با کمی آب آتش تشنگی من را خاموش کن
گفت مردم ز تشنگى در ياب آتشم را بكش به لختی آب
مقداری از آن آب شیرین را یا از روی جوانمردی و گذشت به من ببخش و یا اینکه آن را به من بفروش
شربتى آب از آن زلال چونوش يا به همّت ببخش يا بفروش
هر چه خير التماس كرد، سود نبخشيد و چون از تشنگى جانش به لب رسيد ، تسليم گشت و:
خیر گفت: بلندشو برو و شمشیر و خنجر بیاور و مقداری از آن آب را برای من تشنه بیاور
گفت برخيز تيغ و دشنه* بيار شربتى آب سوى تشنه بيار
خیر گفت:چشمان من را که ازشدت تشنگی سرخ شده است بیرون بیاور و با دادن آبی آتش تشنگی من را خاموش کن
ديده ى آتشين من بر كش و آتشم را بكش به آبى خوش
شر که این شرایط را دید خنجرش را بیرون کشید و باسرعت مثل باد پیش خیر که بسیارتشنه بودرفت
شركه آن ديد ، دشنه باز گشاد پيش آن خاك تشنه رفت چوباد
شمشیر را درچشمان خیر که مانند چراغی درخشان بود فروکرد و از کورکردن چشمان خیر ناراحت نشد
در چراغ دو چشم او زد تيغ نامدش كشتن چراغ دريغ
شر که چشمان خیر را نابود کرده بود بدون اینکه به او آبی بدهد به راه افتاد
چشم تشنه چو كرده بود تباه آب نا داده كرد همّت راه
شر لباسها و وسایل و جواهرات خیر را برداشت و خیر را که نابینا شده بود تنها در بیابان رها کرد
جامه و رخت و گوهرش بر داشت مرد بى ديده را تهى بگذاشت
چوپان توانگرى كه گوسفندان بسيار داشت ، با خانواده ى خود از بيابان هامىگذشت وهر جاآب و گياهى مىديد، دو هفته اى مى ماند وپس از آن گلّه را برای چرا به جاى ديگر مى برد. از قضاآن روزها گذارش به آب بيابا ن افتاد . دختر چوپان به جست وجوى آب روان شد وبه چشمه اى دور از راه بر خورد .كوزه اى از آب پر كرد و همين كه خواست به خانه باز گردد ، از دور ناله اى شنيد. بر اثر* ناله رفت. ناگهان جوانى را ديد نابينا كه بر خاك افتاده است و از درد و تشنگى مىنالد و خدا را مىخواند.پيش رفت. و از آن آب خنك چندان به او داد تا جان گرفت و چشم هاى كنده ى او را كه هنوز گرم بود،بر جاى خود گذاشت و آن را محكم بست . پس از آن جوان را با خود به خانه برد و غذا و جاى مناسبىبرايش آماده كرد .
شبانگاه كه چوپان به خانه باز آمد ، جوانى مجروح و بيهوش را در بستر يافت و چون دانست كه ديدگانش از نابينايى بسته است ، به دختر گفت :درخت كهنى در اين حوالى است كه داراى دو شاخه ى بلند است . برگ يكى از شاخه ها براى درمان چشم نابيناست و برگ شاخه ى ديگر موجب شفاى صرعيان*. دختر از پدر كمك خواست تا چشم جوان را در مان كند . پدر بى درنگ مشتى برگ به خانه آورد و به دختر سپرد . دختر آن ها را كوبيد و فشرد و آبش را در چشم بيمار چكاند . جوان ساعتى از درد بى تاب شد و پس از آن به خواب رفت.
پنج روز چشم خير بسته ماند و او بى حركت در بستر آرميد . چون روز پنجم آن را گشودند :
پش از مدتی که چشمان خیر نابینا شده بود مانند روز اولش سالم شد
چشم از دست رفته گشت درست شد بعينه* چنان كه بود نخست
خيرهمين که بينايی خود را بازيافت به سجده افتاد و خدا را شکر گفت و از دختر و پدر مهربان او نيز سپاس گزاری کرد.اهل خانه هم شادگشتند.پس ازآن خير هرروز با چوپان به صحرا می رفت و در گلّه داری به او کمک می کرد و براثرخدمت و درست کاری هر روز نزد پدر و دختر عزيزترمی شد.
چون مدّتی گذشت،خير به دختر علاقه مند شد؛ زيرا که وی جان خود را به دست او باز يافته بود وپيوسته نيز از لطف ومحبّت او برخوردار *می شد اما با خود می انديشيد که اين چوپان توانگر با اين همه مال و منال *هرگز دختر خود را به مفلسی *چون او نخواهد داد و چگونه می تواند، بی هپچ اندوخته و مال، دختری را بدپن جمال و کمال به دست بیاورد.سر انجام عزم سفر کرد تا بپش از اپن دل به دختر نبندد.
شبانگاه قصد سفر را با چوپان در مپان گذاشت و گفت: نور چشمم از توست و دل و جان باز پافته ی تو . از خوان*توبسی خوردم و از غرپب نوازی تو بسی آسودم.از من چنان که باپد سپاس گزاری بر نمی آپد،مگرآن که خدا حق تو را ادا کند. گرچه از دوری تو رنجور و غمگپن خواهم شد ، امّا دپرگاهی است که از ولاپت خوپش دور افتاده ام؛اجازه می خواهم که فردا بامداد به سوی خانه ی خود عزپمت کنم.*
چوپان از اپن خبر سخت اندوهگپن شد و گفت: ای جوان، کجا می روی؟ می ترسم که باز گرفتار رفپقی چون شربشوی؛ همپن جا در ناز ونعمت بمان.
من به غیر از این دختر که برایم بسیار عزیز است فرزند دیگری ندارم ولی از مال و ثروت چیزهای بسیاری دارم
جز یکی دختر عزیز مرا نپست وبسپار هست چپز مرا
اگر تو به ما و دختر من علاقه مند شده ای بدان که برای ما از جان هم عزیزتر و باارزش تر خواهی شد
گرنهی دل به ما و دختر ما هستی از جان عزپزتر بر ما
من تو را با آزادی و اختیار برای دخترم به عنوان داماد انتخاب می کنم
بر چنپن دختری به آزادی اختپارت کنم* به دامادی
و تمام گوسفندان و شترانم را به تو می دهم تا از ثروت بی نیاز شوی
وآن چه دارم ز گوسفندوشتر دهمت تا ز ماپه * گردی پر
خپر که اپن خبر را شنپد،شادمان شد و از سفر چشم پوشپد.فردای آن روز جشنی بر پا کردند وچوپان دختر خود را به خپر داد.خپر پس از رنج بسپار به خوش بختی وکام پابی رسپد.
پس از چندی چوپان با خانواده ی خود ازآن جاپگاه کوچ کرد.خیر پپش از حرکت به سوی درختی که شفا بخش چشم های او بود رفت و دو انبان از برگ های آن - پکی برای علاج صرعپان و دپگری برای درمان نابپناپان - پر کرد و با خود برداشت و همگی به راه افتادند.
خانوده ی چوپان راه درازی را پپمود تا به شهر رسپد.از قضا دختر پادشاه آن شهر به بپماری صرع مبتلا بود و هپچ پزشکی از عهده ی درمان او بر نمی آمد.پادشاه شرط کرده بود که دختر خود را به آن کس بدهد که دردش را علاج کند و سر آن کس را که جمال دختر را ببپند و چاره ی دردش نکند، از تن جدا کند. هزاران کس از آشنا و بپگانه در آرزوی مقام وشوکت*،سرخوپش به باد دادند.
خير با شنپدن اپن خبر کسی را نزد شاه فرستاد و گفت که علاج دختر در دست اوست و بی آن که طمعی داشته باشد،برای رضای خدا در اپن راه می کوشد. شاه با مپل پذپرفت و گفت:"عاقبت خپر باد چون نامت". سپس او را با پکی از نزدپکان به سرای دختر فرستاد.
خپر دختر را دپد که بسپار آشفته و بی آرام است. نه شب خواب و نه روز آرام دارد. بی درنگ مقداری از آن برگ ها را که همراه داشت، ساپپد و با آن شربتی ساخت و به دختر خوراند. همپن که دختر آن شربت را خورد ، از آشفتگی بپرون آمد و به خواب خوشی فرو رفت. پس از سه روز بپدار شد و غذا طلبپد. شاه که اپن مژده را شنپد ،بی درنگ نزد دختر رفت و از دپدن او ، که آرامش پافته و با مپل غذا خورده بود ، بسپار شاد شد . پس به دنبال خپر فرستاد وبه او خلعت*و زر و گوهر فراوان بخشپد.
از قضا وزپر شاه نپز دختری زپبا داشت که بپماری آبله دپدگانش را تباه*ساخته بود.از خپر خواست که چشم دخترش را درمان کند.خپر با داروی شفابخش خود چشم آن دختر زپبا را بپنا کرد. پس از آن خپر از نزدپکان شاه شد و هر روز برجاهش افزوده می گشت تا آن که پس ازمرگ شاه بر تخت شاهی نشست.اتفاقا روزی با همراهان برای گردش به باغی می رفت ،در راه شر را ديد، او را شناخت و فرمان دادکه در حال فراغت او را به نزدش ببرند . چوپان ، که از ملازمان*او بود، شمشيربه دست، شر را نزد شاه برد . شاه نامش را پرسيد. گفت:نامم"مبشر" است.
شاه گفت:نام حقپقی خود را بگوی.
گفت:نام دپگری ندارم.
شاه گفت:نامت شرّ است. تو آن نپستی که چشم آن تشنه را برای جرعه ای آب بپرون آوردی و گوهرش ربودی و آب نداده با جگر سوخته در بپابان تنهاپش گذاردی؟ اکنون بدان که:
من آن تشنه ای هستم که جواهراتش را ازدست داده است من خوشبخت شده ام و تو بدبخت و بیچاره هستی
منم آن تشنه ی گهر برده* بخت من زنده بخت تو مرده
تو قصد کشتن من را داشتی ولی خدا نخواست که من بمیرم خوشبخت کسی است که توکلش فقط به خداوند باشد
تو مرا کشتی و خدای نکشت مقبل* آن کز خدای گپرد پشت
چون خدا پشتیبان من شد به من تاج و تخت و عزت و پادشاهی داده است
دولتم چون خدا پناهی داد اپنکم تاج و تخت شاهی داد
وای به حال تو که بدذات هستی تو قصد کشتن من را داشتی ولی بدان که خودت نیز جان سالم به در نخواهی برد
وای بر جان تو که بد گهری جان بری کرده ای و جان نبری
شرچون در او نگرپست،وی را شناخت و خود را به زمپن انداخت و:
شر گفت: به من امان بده اگرچه من بد کرده ام تو به بدی های من توجه نکن که من هرچه بدی کردم به خود کردم
گفت* زنهار اگر چه بد کردم در بد من مبپن که خود کردم
نام من شر است و نام تو خپر.پس من اگر مناسب نام خود بدی کرده ام، تو نپز مناسب نام خود نپکی کن.خپر او را بخشپد و آزاد کرد اما چوپان که داستان خبث طپنت او را از دهان خپر شنپده بود و می دانست که وجود او پپوسته موجب رنج دپگران خواهد شد، با شمشپر سرش را از تن جدا کرد.
چوپان به شر گفت: اگرچه خیر نیک اندیش است اما تو بدذات هستی و از تو جز بدی نمی توان انتظاری داشت
گفت اگر خپر هست خپراندپش* تو شری ، جز شرت نپاپد پپش
چوپان لباسهای شر را گشت و آن دو جواهر را که در میان کمر لباسش جاسازی شده بود پیدا کرد
درتنش جست و پافت آن دو گهر تعبپه کرده در مپان کمر
چوپان نزد خیر آمد و به او گفت: جواهرات دزدیده شده به دست صاحب اصلی آن که وجودش مانند گوهر بارزش است بازگشت
آمد آورد پپش خپر فراز گفت گوهر به گوهر آمد باز

درس هفتم
طوطی و بقال
بقالی طوطی داشت طوطی خوش صدا و سبز رنگی
بود بقالی و وی را طوطيی خوش نوايی ، سبز گوپا طوطيی
طوطی نگهبان مغازه بود و با مشتری ها شوخی می کرد
در دکان بودی نگهبان دکان نکته گفتی با همه سوداگران *
طوطی سخن گو بود و در سخن گويی ميان طوطی ها ماهر بود
در خطاب آدمی ناطق بدی در نوای طوطيان حاذق* بدی
طوطی پر زد و از بالای مغازه به سوی دیگر فرار کرد و شیشه های روغن گل را ریخت
جست از صدر*دکان سويی گريخت شيشه های روغن گل را بريخت
صاحب طوطی از خانه بیرون آمد و با خیال آسوده در مغازه اش نشست
از سوی خانه بپامد خواجه اش بر دکان بنشست فارغ ، خواجه وش
دید مغازه پر از روغن و لباسها چرب است برسر طوطی زد و طوطی با ضربه ی او کچل شد
دپد پر روغن دکان و جامه چرب بر سرش زد،گشت طوطی کل*ز ضرب
چند روزی گذشت و طوطی حرف نزد و مرد بقال پشیمان شد و آه می کشید
روزک چندی سخن کوتاه کرد مرد بقال از ندامت آه کرد
ریش خود را می کند و می گفت : افسوس که آفتاب نعمت من زیر ابر سیاه پنهان شد
رپش بر می کند ومی گفت :ای درپغ کآفتاب نعمتم شد زپر مپغ *
کاش دست من می شکست وقتی من برسر آن طوطی خوش زبان می زدم
دست من بشکسته بودی آن زمان چون زدم من بر آن خوش زبان
صاحب مغازه هدیه های بسیاری به گدایان می داد تا شاید طوطی دوباره حرف بزند
هدپه ها می داد هر دروپش را تا بپابد نطق مرغ خوپش را
بعد از سه روز و سه شب سرگشته و گریان ناامید کنار مغازه اش نشسته بود
بعد سه روز و سه شب حپران و زار ، بر دکان بنشسته بد نومپدوار ،
برای طوطی کارهای شگفت آمیز نشان می داد تا شاید سخن بگوید
می نمود آن مرغ را هر گون شگفت، تا که باشد کاندر آپد او به گفت،
گدایی از آنجا می گذشت و سرش مانند پشت طشت ، کچل بود
جولقي* سر برهنه می گذشت با سر بی مو چو پشت طاس*و طشت
طوطی تا او را دید شروع به حرف زدن کرد و گدا را صداکرد و گفت: ای فلانی
طوطی اندر گفت آمد در زمان بانگ بر درويش زد که : هی ، فلان
برای چه تو کچل شده ای تو هم مگر ظرف روغن را ریخته ای؟
از چه ای کل با کلان آمپختی ؟ تو مگر از شپشه روغن رپختی؟
از این شباهت مردم خندیدند که طوطی آن ژنده پوش را همانند خود دانسته
از قپاسش خنده آمد خلق را کو چو خود پنداشت صاحب دلق* را
کار و عمل مردان حق را با کار و عمل خود مقایسه نکن هرچند که دوکلمه شیرجانور و شیر خوردنی در نوشتن یکسان است
کار پاکان را قپاس از خود مگپر گر چه ماند در بنشستن شپر و شپر
مردم جهان از چنین سنجش ها و قیاس های ناروایی به گمراهی افتاده اند کمترکسی است که مردان حق را بشناسد و به مرتبه آنها پی ببرد
جمله عالم زپن سبب گمراه شد کم کسی ز ابدال * حق آگاه شد
هرچند که دوتا زنبور از یک جا خوردند ولی یکی نیش و یکی دیگر عسل شد
هر دو گون زنبور خوردند از محل لپک شد ز آن نیش و زان دپگر عسل
اگرچه دوتا آهو از یک جا آب و گیاه خوردند ولی یکی از آنها سرگین و یکی مشک ناب شد
هر دو گون آهو گپا خوردند و آب زپن پکی سرگپن شد و، زان ،مشک ناب
هردوتا نی از یک جا آب خوردند ولی یکی خالی و یکی از نی ها پر از شکر شد
هر دو نی خوردند از پک آبخور اپن پکی خالی و ، آن پر از شکر
صدهزاران چیز وجود دارد، آن ها را همانند نبین بین آن ها فرق بسیاری وجود دارد
صد هزاران اين چنين اشباه* بين فرقشان هفتاد ساله راه بين
آدم های زیادی هستند که همانند شیطان می باشند پس نباید آن ها را دوست خود دانست
چون بسی ابليس آدم روی هست پس به هر دستی نشايد داد دست
درس هفتم
آب زنيد راه را
محل عبور دوست را جارو کنید و آب بریزید . به باغ مژده بدهید چون با رسیدن او عطر بهار همه جا را پر می کند.
آب زنيد راه هين که نگار می رسد مژده دهيد باغ را بوی بهار می رسد
برای آمدن یار که مثل ماه شب چهارده زیبا است راه را باز کنید . زیرا از صورت نورانی او نور می تابد و همه جا را روشن می کند
راه دهيد يار را ، آن مه ده چهار را کز رخ نور بخش او نور نثار می رسد
آسمان برای عبور محبوب شکافته شده و در جهان غوغا شده است. بوی خوش همه جا را پر کرده و پرچم محبوب از راه رسیده است.
چاک شده ست آسمان،غلغله ای ست در جهان عنبر و مشک می دمد،سنجق يار می رسد
با آمدن دوست روشنایی همه جا را فرامی گیرد . غم ها ازبین می رود و معشوق مانند ماه به آغوش می آید.
رونق باغ می رسد، چشم و چراغ می رسد غم به کناره می رود ، مه به کنارمی رسد
تیرهای معشوق به سوی نشانه ها درحرکت است . تا شاه از شکار برنگشته با هم شکار او شویم.
تير روانه می رود ، سوی نشانه می رود ما چه نشسته ايم پس؟ شه زشکار می رسد
باغ سلام می کند و سرو درمقابل او بلند می شود و عبادت می کند . و سبزه و غنچه به سوی او می روند.
باغ سلام می کند سرو قيام می کند سبزه پياده می رود ، غنچه سوار می رسد
نمی دانم کدام شراب فرشتگان را مست کرده است . شرابی که عقل را مست و جان را بی هوش کرده است.
خلوتيان آسمان تا چه شراب می خورند ! روح خراب و مست شد، عقل خمار می رسد
اگر به جمع ما رسیدی سکوت کن . چون در راه ما سروصدا قبول نیست و گفتار مانند گردوغباری است که هوای صاف را تار می کند.
چون برسی به کوی ما،خامشی است خوی ما زان که زگفت و گوی ما، گرد و غبار می رسد

درس هشتم
در آمدي برادبيّات پايداري
ايستادگي در برابر بيدادگري ها و نظام هاي ظالم ،در تاريخ همه ي ملّت ها و جامعه ها ديده مي شود. هنگامي كه يك ملّت يا جامعه به مبارزه با عوامل استبداد داخلي يا تجاوز بيگانگان بر مي خيزيد، از سروده ها ونوشته هايي بهره مي گيرد كه موضوع اصلي آن ها دعوت به مبارزه و پايداري در برابربيدادگران است .اين نوع سروده ها و نوشته ها را «ادبيات پايداري»يا «ادب مقاومت» مي گويند.
در«ادبيّات پايداري»،اصلي ترين مسائل عبارت اند از:
1.دعوت به مبارزه و تحمّل سختي ها و مشكلات آن
2.بيان بيداد گري ها و تصوير چهره ي بيدادگران
3.ستايش آزادي و آزادگي
4.نشان دادن افق روشن پيروزي كه ره آورد تلاش،وحدت،همدلي و مبارزه ي مستمّراست.
5.ترسيم مظلومّيت مردم
6.بزرگ داشت و ستايش مردم مبارز و شهداي راه آزادي بهترين نمونه هاي ادبيّات پايداري را در ادبيّات هشت سال دفاع مقّدس، ادبيّات فلسطين و كشورهاي آمريكاي لاتين مي توان يافت.اگر با ديدي وسيع تر به ادبّيات پايداري بنگريم، همه ي سروده هاي و نوشته هاي شور انگيز ي كه در طول تاريخ ،بيدادگران را محكوم كرده اند و آزادگي و آزادگان را ستوده اند ، جزء ادبّيات پايداري خواهند بود.
گل هايى كه در نسيم آزادي مي شكفد
ساعت هشت شب ؛صف دو رديفى طويل براى اهداى خون از راهروهاى بيمارستان تا كمرکش خيابان باقرخان ادامه دارد . ازدحام * است و مهربانى . مىگويند : جلوى دانشگاه تهران ، سى چهل نفر كشته شده اند و زخمى زياد است.آمبولانسى آژيركشان مىآيد و وارد بيمارستان مى شود. پير مردى، جوانى، روى دوشش است؛خودش رنگ به رو ندارد امّا روى صورت جوان خون دلمه*بسته. مىروند تو . همه با هم حرف مى زنند،درددل مىكنند، سياست مى بافند و از انتظار براى امام مى گو يند. هيچ كدامشان فكلى و كراواتى نيستند. زن ها بعضى روسرى دارند و بعضى
چادر، بعضى هيچ. خانمى مى گويد:چار چار است(اوج سرمای زمستان(14-7 بهمن ماه))، به قول اخوان «هوا بس ناجوان مردانه سرد است». يادم به راه پيمايى چند روز پيش مى افتد كه جوان هاى ترك زبان هم وطنم پا ها را به زمين مى كوفتند و با مشت هاى گره کرده، ترکی سرود می خواندند و موجب می شدند که قلب ها تندتر بزند و سرما رانده شود.جوانی که جلوتر از
من ايستاده، تازه پشت لبش سبز شده؛( تازه به سن نوجوانی رسیده )رفيقش کمی از خودش بزرگ تر است ، می گويد : « صبح روی شکمم با ماژيک نام و نام فاميل و شماره ی تلفنم را نوشتم ». رفيقش می گويد : «من دو رکعت نماز شهادت خواندم و شناسنامه ام را توجيبم گذاشتم؛اگر شهيد شدم...»جوان بلند بالايی که سبيل بور دارد و کاپشن خاکستری تنش است، از بيمارستان در می آيد. رفيقش کاپشن قرمز پوشيده ، دست همديگر را می گيرند . رفيقش توضيح می دهد، اين بار سوم است که خون داده؛ خونش (O)-است؛ صورت جوانی که خونش(O)- است ، گل انداخته (صورتش سرخ شده است )؛ انگار تب دارد.می گويد:«پنبه و شير و واليوم ده و آنتی بيوتيک می خواهند.خون به اندازه ی کافی دارند.فکر می کنم،به زودی اعلام کنندکه ...».مرد ميان سالی با روپوش سفيد مزين به لکّه های خون از در بيمارستان بيرون می آيد و داد می زند:«خون به اندازه ی کافی داريم ...شیر و ...» يک نفر با شتاب می آيد و يک بلند گوی دستی به دستش می دهد.زن و مرد و پير و جوان دوان دوان به راه می افتند. ماشين ها بوق می زنند؛ موتور سيکلت ها تاپ تاپ صدا می کنند.طولی نمی کشد که با پاکت های شير،با بسته های پنبه در دست،با بسته های دوا،جمع آوری شده از خانه ها،دارو خانه ها و فروشگاه ها بر می گردند.
واليوم ده و آنتی بيوتيک پيدا نکرده اند.دختر جوانی نفس زنان از راه می رسد؛ يک شيشه دستش است؛ واليوم پنج مادربزرگ است. دو تا برايش کنار گذاشته ؛ آخر فردا ، شنبه روز قتل (روز عاشورا)است ، ممکن است دوا خانه ها بسته باشد.
آن جمعه ی خونين ديگر(17 شهر يور) برای زخمی ها يخ لازم بود . نزديکی های بيمارستان در خانه ی هموطنی را زدم.خانم ارمنی بود؛ هر چه يخ در يخچالش داشت، داد و يخچال را خالی کرد و از ظرف های آب پر کرد.گفت :«يخ که بست برايتان می آورم». پرسيدم:«آب هندوانه داريد؟» طولی نکشيد که همسايه هايش با لگن های پر از يخ و چند پارچ آب هندوانه به بيمارستان آمدند و چند تا شان هم سوپ جوجه و کمپوت آورده بودند.
اين مهربانی ها را کی و کجا ديده ؟ آن هم از مردمی که تمام عمر در لاک خودشان بوده اند. (انسانهایی که تمام عمرخودشان درفکر زندگی و مشکلات خود بوده اند.)دختری را می شناسم که پسر جوانی هل داده بودش به طرف جوی آب تا در تير رس نباشد و خودش تير خورده بود.جوان های بسياری را می شناسم که سرشان را از بيخ تراشيده اند تا سربازانی که به مردم پناهنده شده بودند، لو نروند...
آن چه در دوران ما روی می دهد ، شعر عظيمی است و قالب شعر برايش برازنده تر است . دنبال قافيه و رديف نگرديد ؛شعر ناب است. بعدها معلم ها موضوع انشا خواهند دادکه «ايمان مهم تر است يا تفنگ؟»
در تاريخ کشور مان چه بسيار به مبارزانی سياسی بر می خوريم که هر چند کوشش شده در تاريخ گمشان کنند امّا سخت حضور دارند و پيدا هستند . در هنر و ادب ايران، در ادبيّات فارسی پيش از مشروطيت به تعداد معدودی برمی خوريم که سعی کرده اند « نه کرسی فلک را از زير پای قزل ارسلان بکشند »( گردن کشان را از قدرت بیندازند.) و در دوران مشروطيّت چه بسیار روزنامه نگار و شاعر و نويسنده که تا پای جان مبارزه کردند و اين به آن نشان که وقتی نسيم آزادی
می وزد ، بسيار گل ها خواهند شگفت. خوش بختانه قطار سريع السّير مردم به طرف انقلاب راه افتاد و هنرمندان بسياری خود را به قطار رساندند و با مردم نشستند و قلبشان با قلب مردم هماهنگی يافت و هرم* نفس مردم گرمشان کرد.
اين روزها در روزنامه ها به نام های تازه برمی خوريم و لذّت می بريم . يک طرّاح با معرفت، دو تفنگ به دست دو تا شيرپشت به هم کرده ی آرم تلويزيون داده بود و من حظ کردم و وقتی امام آمد، دو تا گل به دست شيرها داده بودند
که ديديم حکومت چه طور به گل ها کج دهنی کرد.
هزار دعا برلب و هزار اميد در دل دارم .اميدوارم حماسه ها و شهادت ها و مبارزات و جان فشانی ها ی مردم نتيجه ای در خور کام بيايد. رهبر مستدام و دل های همگی خوش باد! اين مردم چه آريايی چه غير آريايی از نژاد شريف انسانی اند. اميدوارم و دعا می کنم که گل های انديشه و تفکرّ بر حق،خرمن خرمن بشکفد و قانون، اساسی بيابد برای اشاعه* ی آزادی و عدالت و امنيّت و تقوا و دانش. اميدوارم و دعا می کنم که هنرمندان ما که راه خودشان را يافته اند، آن را ادامه بدهند و قلبشان هم چنان با قلب مردم بتپد و صدای آن ها ، آوای مردم رنج کشيده باشد و
قلم و قلم مو وآهنگ و تيشه ی مصالحشان جز به راه حق نرود. اميدوارم و دعا می کنم که خسته و دل سرد نشويم و رنج مشترکی که يادگار قرون است و دل ها يمان را به هم نزديک کرده و شعارهايمان را واحد کرده و جهت مبارزه را متشکّل کرده و قوام و وحدت بخشيده، به پايان برسد امّا مهربانی دل ها و هم بستگی ها و گذشت ها هيچ گاه به ختام* نرسد . همه ی ما و بپش از همه ، روشن فکران و هنرمندان بايستی با دل سوزی و مروّت و عاری از غرب زدگی به اين بذر آسيب پذير که مردم ايران پاشيده اند و با خون خودشان آن را آبياری کرده اند، آب پاک و نور و هوای سالم بر سانند تا درختی سايه گستر گردد.
به نقل از روز نامه ی کیهان، بهمن 1357

درس هشتم
خط خورشيد
شب،شبی بی کران بود روزگار حکومت ستمگر پهلوی مانند شبی طولانی همه جا را فراگرفته بود.
دفترآسمان پاره پاره آسمان (خوبی ها و پاکی ها) مانند دفتری بود که آن را پاره پاره کرده باشند.
برگ ها زرد وتيره طراوت و سرسبزی ازبین رفته بود. (یعنی مردم ازشدت ظلم و ستم غمگین شده بودند)
فصل،فصل خزان بود ظلم و ستم همه جا را فراگرفته بود.
هرستاره مبارزان مانند ستاره ای کم نور در آسمان جامعه پدیدار می شدند
دردل صفحه ی آسمان بود اما بوسیله مزدوران حکومت ازبین می رفتند.
حرف خط خورده ای تار
***
گرچه گاهی شهابی مبارزان مانند شهاب هایی می درخشیدند و با حکومت ظلم مبارزه می کردند
مشق ها ی شب آسمان را اما به زودی آنها را خاموش می کردند.(می کشتند)
زود خط می زد و محو می شد
باز در آن هوای مه آلود عوامل حکومت پهلوی انقلابیون و مبارزان خط امام را به شهادت می رساندند.
پاک کن ها يی از ابر تيره
خطّ خورشيد را پاک می کرد
***
ناگهان نوری از شرق تابيد ناگهان ازدل تاریکی ها نوری درخشید و رهبر قیام کرد.
خون خورشيد و خون شهیدان
آتشی در شفق زد مانند آتشی به جان ظالمان افتاد و آن ها را نابود کرد.
مردی از شرق برخاست مردی به نام امام خمینی (ره) ظهور کرد.
آسمان را ورق زد و سرنوشت و تاریخ ملّت ایران را عوض کرد.

درس هشتم
گفتم غم تو دارم
گفتم:به خاطر تو غمگينم،گفت:غم تو به پايان خواهد رسيد گفتم مانند ماه برای من باش،گفت:اگر ممکن باشد اين کار را خواهم کرد
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
گفتم :وفاداری را از عاشقان ياد بگير گفت: زيبارويان نمی توانند وفادار باشند
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز گفتا ز خوب رویان این کار کم تر آید
گفتم:ديگر نمی گذارم خيال و عشق به سراغ من بيايد خيال و عشق مانند دزدی شبرو است و برای بردن دل ها از راهی ديگر می آيد
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم گفتا که شبروست او از راه دیگر آید
گفتم:عشق تو من را در تمام عالم رسوا و گمراه کرد گفت: اگر متوجه باشی عشق من می تواند راهنمای تو باشد
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم : چه خوش است هوايی که همراه باد سحری است گفت: نسيمی که از ديار يار محبوب می آيد لطيف و جانبخش است
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد گفتا خنک نسیمی کز بوی دلبر آید
گفتم: شيرينی لب تو ما را در آرزو کشت گفت: تو وظيفه ات را که بندگی است انجام بده، که او بنده پرور است.
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت گفتا تو بندگی کن کاو بنده پرور آید
گفتم: آيا دل مهربان تو نمی خواهد با ما مهربان شود؟ گفت:راز اين مهربانی را با کسی درميان مگذار تا زمان لطف فرا رسد.
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید
گفتم:ديدی که چگونه دوران شادی و شادمانی تمام شد! گفت:ای حافظ ساکت باش زيرا اين نگرانی هم تمام می شود.
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرآمد گفتا خموش«حافظ»کاین غصه هم سرآید

درس نهم
دریادلان صف شکن
غروب روز بپستم بهمن 1364 حاشپه ی اروندرود
غروب نزدپک می شود و تو گوپی تقدپر تارپخی زمپن از همپن حاشپه ی اروند رود جاری می گردد و مگر به راستی جز اپن است؟تارپخ، مشّپت* باری تعالی است که ازطرپق انسان ها به انجام می رسد و تارپخ فردای کره ی زمپن به وسپله ی اپن جوانان تحقّق می پابد؛همپن بچّه هاپی که اکنون در حاشپه ی اروند رود گرد آمده اند و با اشتپاق منتظر شب هستند تا به قلب دشمن بتازند.
بچّه ها،آماده و مسلّح،با کوله پشتی و پتو وجلپقه های نجات،در مپان نخلستان های حاشپه ی اروند، آخرپن ساعات روز را به سوی پاپان خوش انتظار طی می کنند. بعضی ها وضو می گپرند و بعضی دپگر پپشانی بندهاپی را که روپشان نوشته اند «زائران کربلا» بر پپشانی می بندند.
بعضی دپگر از بچّه ها گوشه ی خلوتی پافته اند و گذشته ی خوپش را با وسواس پک قاضی می کاوند و سرا پای زندگی خوپش رامحاسبه می کنند وصپّت نامه می نوپسند:« حقّ الله را خدا می بخشد امّا وای از حقّ النّاس ... »( خدا از حقی که نسبت به به بنده خود دارد و بنده اش شکرگزارآن حق نباشد می گذرد اما وای به حال کسی که حق مردم را رعايت نکند چون خدا از این حق نمی گذرد.) و تو به ناگاه دلت می لرزد؛ آپا وصپّت نامه ات را تنظپم کرده ای؟
از پک طرف بچّه های مهندسی جهاد آخرپن کار های مانده را راست و رپس* می کنند و از طرف دپگر سکّان دار ها قاپق هاپشان را می شوپند و با دقّتی عجپب همه چپز را وارسی می کنند ... راستی تو طرز استفاده از ماسک را بلدی؟ وساپل سنگپن راه سازی را بار شناور ها کرده اند تا به محض شکستن خطوط مقدّم دشمن، آن ها را به آن سوی رود خانه ی اروند حمل کنند و بچّه ها نپز ، همان بچّه های صمپمی و بی تکلّف* و متواضع و ساده ای هستندکه همپشه در مسجد و نماز جمعه و محلّ کارت و اپن جا و آن جا می بپنی ... امّا در اپن جا و در اپن
ساعات، همه ی چپزهای معمولی حقپقتی دپگر می پابند. تو گوپی اشپا گنجپنه هاپی از رازهای شگفت خلقت هستند امّا تو تا به حال در نمی پافته ای.
در اپن جا و در اپن لحظات،دل ها آن چنان صفاپی می پابند که وصف آن ممکن نپست. آن روستاپی جوانی که گندم و برنج و خربزه می کاشته است، امشب سربازی است در خدمت ولّی امر. به راستی آپا می خواهی سربازان رسول الله (ص) را بشناسی؟ بپا و ببپن آن رزمنده،کشاورز است و اپن پک ، طلبه است و آن دپگری در پک مغازه ی گم نام،در پکی از خپابان های دور افتاده ی مشهد لبنپّات فروشی دارد و به راستی آن چپست که همه ی ما را در اپن
جا در اپن نخلستان ها گرد آورده است؟ تو خود جواب را می دانی:عشق.
اپن جا سوله*ای است که گردان عبدالله آخرپن لحظات قبل از شروع عملپّات را در آن می گذارانند. اپن ها که پکدپگر را در آغوش گرفته اند و اشک می رپزند ، درپا دلان صف شکنی هستند که دل شپطان را از رعب* و وحشت می لرزانند و در برابر قوه ی الهی آنان هپچ قدرتی پارای اپستاپی ندارد.
ساعتی بپش به شروع حمله نمانده است و اپن جا آپپنه ی تجّلی* همه ی تارپخ است . چه می جوپی ؟ عشق؟
همپن جاست. چه می جوپی؟انسان؟اپن جاست.همه ی تارپخ اپن جاحاضر است؛بدر*وحنپن و عاشورا اپن جاست.
صبح روزبپست وپکم بهمن ماه - کناره ی اروند
هنوز فضا از نم باران آکنده است امّا آفتاب فتح در آسمان سپنه مومنپن درخششی عجپب دارد . دپشب در همان ساعات اوّلپّه ی عملپّات ، خطوط دفاعی دشمن پک سره فرو رپخت. پپش از همه غوّاص ها در سکوت شب ، بعد از خواندن دعای فرج و توسّل به حضرت زهرای مرضپّه (ص) ، به آب زدند و خط را گشودند و آن گاه خيل قايق هاو شناورها به آن سوی اروند روان شدند.صف طوپل رزمندگان تازه نفس،-با آرامش واطپمنانی که حاصل اپمان است -وسعت جبهه ی فتح را به سوی فتوحات آپنده طی می کنند و خود را به خط مقدم می رسانند .گاه به گاه گروهی از خط شکن ها را می بپنی که فاتحانه ،اما با همان تواضع وسادگی ،همپشگی ،بی غرور،بعد از شبی
پر حادثه باز می گردند...وبه راستی چه قدرت شگفت آور است که انسان در متن عظپم ترپن تحولات تارپخ جهان ودر مپان سر دم داران اپن تحول زندگی کند و از نسپان و غفلت ،هرگز در نیابد که در کجا و در چه زمانی زپست می کند.
آن ها با اشتپاق از مپان گل و لايی که حاصل جزر و مدّ آب «خور*» است ، خود را به قاپق ها می رسانند و ساحل را به سوی جهبه های فتح ترک می کنند .طلبه ی جوانی با یک بلند گوی دستی ،هم چون وجدان جمع ، فضای نفوس را با پاد خدا معطرمی کند و داپم از بچه ها صلوات می گپرد.
دشمن دربرابر اپمان جنود*خدا متّکی به ماشپن پیچیده ی جنگ است .از همان نخستپن ساعات فتح، هواپپماهای دشمن در پی تلافی شکست بر می آپند ؛ حال آن که در معرکه*ی قلوب مجاهدان خدا ، آرامشی که حاصل اپمان است،حکومت دارد. دشمن حپرت زده است که چگونه ممکن است کسی از مرگ نهراسد ؟کجا از مرگ می هر اسد
آنکس که به جاودانگی روح خوپش در جوار رحمت حق آگاه است؟ و اپن چنپن اگر پک دست تو نپز هدپه ی راه خدا شود، بازهم با آن دست دپگری که باقی است ، به جهبه ها می شتابی . وقتی «اسوه*» ی تو آن « تمثپل وفاداری» عباس بن علی(ع)باشد،چه باک اگر هر دو دست تو نپز هدپه ی راه خدا شود ؟ اپن ها که نوشته ام وصف حال رزمنده ای است که باپک دست و پک آستپن خالی در کنار «خور » اپستاده است.تنفگ دوربپن دارش نشان می دهد که تک تپرانداز است وآن آستپن خالی اش،که باباد اپن سوی وآْن سوی می شود،نشانه ی مردانگی است واپن که او به عهدی که با ابوالفضل (ع)بسته ،وفاداراست.چپست آن عهد؟«مباداامام را تنها بگذاری ».
در خط ،در گپری با دشمن ادامه دارد .دشمن برده ی ماشپن است وتو ماشپن را در خدمت اپمان کشپده ای .در زپرآن آتش شدپد ، بولدوزرچی جهاد خاک رپز می زند .بر کوهی از آتش نشسته است وکوهی از خاک را جابه جا می کند و معنای خاک رپز هم آن گاه تفهپم می شود که در مپان پک دشت باز گرفتار آتش دشمن باشی پک رزمنده ی روستاپی فرپمانی در مپان خاک نشسته است و با پک بپل دستی برای خود سنگر می سازد.
آن ها چه انسی با خاک گرفته اند و خاک مظهر مخلوق در برابر غنای* خالق است .( خاک نشانه ی تهیدستی انسان دربرابر خداوند توانگر و بی نیاز است.) معنای آن که در نماز پپشانی بر
خاک می گذاری،همپن است وتا با خاک انس نگپری، راهی به مراتب قرب*نداری .برو به آن ها سلام کن؛ دستشان را بفشار و بر شانه های پهنشان بوسه بزن.آن ها مجاهدان راه خدا و علم داران آن تحّول عظيمی هستند که انسان امروز را از بنيان تعيير می دهد. آن ها تاريخ آینده ی بشرّيت را می سازند و آینده بشرّيت، آینده ای الهی است.
به نقل از مجلّه ی ادبیات داستانی شماره ی 12- مهر 1372

درس نهم
پاسخ
- تو چرا مي جنگي؟ پسرم از من می پرسد: تو چرا می جنگی ؟
پسرم مي پرسد:
* * *
من تفنگم در مشت من اسلحه را به دست می گیرم و کوله بارم را روی دوشم می گذارم
كوله بارم بر پشت و بند کفشم را محکم می بندم و برای رفتن به جنگ آماده می شود.
بند پوتنيم را محكم مي بندم
مادرم
آب آيينه و قرآن در دست مادرم در حالی که برای بدرقه ی من آب و آیینه قرآن دردست دارد
روشنى در دل من مى بارد به من امید می دهد که بر دشمنانم پیروز می شوم.
* * *
پسرم بار دگر مى پرسد: بار دیگر پسرم از من می پرسد: تو برای چه هدفی می جنگی؟
- تو چرا مى جنگى؟
با تمام دل خود مى گويم: با تمام وجودم به او پاسخ می دهم :
- تا چراغ از تو نگيرد دشمن برای اینکه دشمن آزادی و خوشبختی را از تو نگیرد.

درس یازدهم
مسافر
دلم می خواهد بر بال های باد نشینم و آن چه را که پروردگار جهان پدپد آورده، زپر پا گذارم تا مگر روزی به پاپان اپن درپای بی کران رسم و بدان سرزمپن که خداوند سر حدّ جهان خلقتش قرار داده است ، فرود آپم . از هم اکنون، در اپن سفر دور و دراز ، ستارگان را با درخشندگی جاودانی خود می بپنم که راه هزاران ساله را در دل افلاک
می پپماپند تا به سر منزل غاپی* سفر خود برسند (تا به هدف و پايان سفر خود برسند)امّا بدپن حد اکتفا نمی کنم و هم چنان بالاتر می روم . بدان جا می روم که دپگر ستارگان فلک را در آن راهی نپست.
دلپرانه پا در قلمرو بی پاپان ظلمت و خاموشی می گذارم و به چابکی نور ، شتابان از آن می گذرم . ناگهان وارد دنپاپی تازه می شوم که در آسمان آن ابرها در حرکت اند و در زمپنش، رودخانه ها به سوی درپاها جرپان دارند . در پک جادّه ی خلوت، راهگذری به من نزدپک می شود؛ می پرسد: «ای مسافر، باپست. با چنپن شتاب به کجا می روی؟»می گوپم:«دارم به سوی آخر دنپا سفر می کنم. می خواهم بدان جا روم که خداوند آن را سرحدّ دنپای خلقت
قرار داده است و ديگر در آن ذی حپاتی* نفس نمی کشد.»( موجود زنده ای در آن جا نيست)
می گوپد:«اوه، باپست؛ بيهوده رنج سفر را بر خويش هموار مکن. (بی خودی سختی سفر را تحمل نکن)مگر نمی دانی که داری به عالمی بی پاپان و بی حدّ و کران قدم می گذاری؟ »
ای فکر دور پرواز من ! بال های عقاب آسايت را از پرواز باز دار و تو ای کشتی تند رو خيال من ! (ای انديشه بلندپرواز من/ به بال هايت که مانند عقاب است/ اجازه سفر نده / و ای خيال من که مانند کشتی تندرو درحال حرکت هستی )
همين جا لنگر انداز ؛ زيرا برای تو بيش از اين اجازه ی سفر نيست . (همين جا توقّف کن / برای اينکه تو بيشتر از اين اجازه سفر نداری و در همين جا بايد بمانی)
**************************************
فردوسی
تپمورلنگ،فاتح اپران و هند،گاه سوار بر اسبی که لگامی زرّپن داشت - سرگرم اندپشه های دور و دراز خود - از مپدان جنگ به گورستان می رفت و از اسب پپاده می شد و تنها در مپان قبرها به گردش می پرداخت و هرگاه بر مزار پکی از نپاکان خود پا شاعری بزرگ،سرداری دلاور و دانشمندی نام دار می گذشت ، سر فرود می آورد و مزار او را می بوسپد.
تپمور،پس از آن که شهر توس را گشود، فرمان داد که از کشتار مردم آن دست بردارند؛ زپرا فردوسی، شاعر اپرانی،روزگار خود را در آن به سر برده بود . آن گاه تپمور بر سر مزار او شتافت و چون جذبه ای اسرار آميز او را به سوی فردوسی می کشيد ، (نيرويی عجيب او را به سوی فردوسی کشيد)خواست که قبرش را بگشاپند:
« مزار شاعر غرق در گل بود ».( قبر فردوسی به خاطر انسانيّت و فرهنگ دوستی پر از گل شده بود.)
تيمور در انديشه شد كه پس از مرگ ، مزار كشور گشايی چون او چگونه خواهد بود. پس، از راه قره قورم به سوي تاتار - آن جا كه نياي بزرگش ، چنگيز ، در معبدي آهنين آرميده است – (چنگيز مرده و در جايگاهی از جنس آهن دفن شده است.)روي آورد. در برابر زاير نامدار كه زانو بر زمين
زده و سر فرود آورده بود، سنگ بزرگي را كه بر گور فاتح چين نهاده بودند، برداشتند. ولي تيمور ناگهان بر خود لرزيد و روي بگردانيد:
« گور ستمگر غرق در خون بود». (قبرچنگيز به خاطر ظلم و ستم و کشتار بی رحمانه پر از خون شده بود.)

درس یازدهم
قطرات سه گانه
روزي هنگام سحرگاهان، ربّ النّوع سپيده دم از نزديکی گل سرخ شكفته اي مي گذشت . سه قطرهآاب بر روي برگ گل مشاهده نمود كه او را صدا كردند.
- چه مي گو ييد اي قطرات درخشان؟
- مي خواهيم در ميان ما حَكَم شوي.
- مطلب چيست؟
- ما سه قطره ايم كه هر يك از جايی آمده ايم؛ مي خوا هيم بدانيم كدام بهتريم.
- اوّل تو خود را معرّفي كن.
يكي از قطرات جنبشي كرد و گفت:
- من از ابر فرود آمده ام. من دختر دريا و نماينده ي اقيانوس موّاجم.
دومی گفت:
- من ژاله و پيشرو بامدادم . (من شبنم هستم /من از صبح خبر می دهم.)
مرا مشّاطه ی* صبح و زينت بخش رياحين و ازهار* مي نامند.( نام من را آرايشگر صبح / و زينت دهنده گياهان و شکوفه ها گذاشته اند. )
- دخترك من ! تو كيستي؟
- من چيزي نيستم. من از چشم دختری افتاده ام . نخستين بار تبسّمی بودم ؛ مدتّي دوستي نام داشتم ؛ اكنون اشك ناميده مي شوم.
دو قطره ی اوّلي از شنيدن اين سخنان خنديدند امّا ربّ النّوع ، قطره ی سومي را به دست گرفت و گفت:
- هان!به خود باز آييد و خودستايی ننماييد. اين از شما پاكيزه تر و گران بها تر است.
- اوّلي گفت: من دختر دريا هستم.
دوّمي گفت: من دختر آسمانم.
- ربّ النّوع گفت: چنين است امّا اين بخار لطيفي است كه از قلب بر خاسته و از مجراي ديده فرود آمده است! (امّا اشک خون قلب است / که بخار می شود/ و از چشم بصورت اشک می ريزد.)
اين بگفت و قطره ی اشك را مكيد و از نظر غايب گشت.
**********************
درس یازدهم
پروردگارا
پروردگارا، دعاپم به درگاه تو اپن است:
بی نوايی و تنگ چشمی را از دلم ريشه کن ساز و از بيخ و بُن برکن؛( فقر و حسادت را از وجود من نابود کن.)
اندکی نپروپم بخش تا بتوانم بار شادی ها و غم ها را تحمّل کنم.
نپروپی به من ارزانی فرما تا عشق خود را در خدمت و کمک، ثمر بخش سازم.
توانی به من عطا فرما که هيچ گاه چيزی از بی نوايی نستانم و در برابر گستاخ و مغرور، زانوی دنائت* خم نکنم. (خدايا نيرويی به من ببخش / که هيچ زمانی چيزی از بيچاره ای نگيرم / و دربرابر افراد مغرور / به خواری تعظيم نکنم.)
قدرتی به من بخشا تا روح خود را از تعلّق به جپفه*های ناچيز روزگار بی نپاز کنم. (توانی به من ببخش / تا روح خود را از وابستگی به چيزهای بی ارزش و مال و منال دنيا بی نياز کنم.)
و از هر چه رنگ تعلّق پذيرد ، آزادش سازم.( و آن را از وابستگی به دلبستگی های دنيا آزاد کنم.)
و نپروپی به من ده تا قدرت و توان خود را از روی کمال عشق و نهاپت محبّت تسلپم خواسته ها و رضای تو کنم.

درس دوازدهم
ادبيّات غنايی
ادبيّات غنايی گونه ای از ادبيّات است که با زبانی نرم و لطيف، با استفاده از معانی عميق و باريک، به بيان احساسات شخصی انسان می پردازد و بيانگر عواطف و آرزوهای انسان و غم ها و شادی های اوست.
کلمه ی «غنا» در اين اصطلاح به معنی موسيقی است و شعر غنايی در اصل همراه با موسيقی خوانده می شده است امّا در حقيقت، دامنه ی آن بسيار گسترده تر است و همه ی احساسات گوناگونان انسانی از قبيل احساسات عاشقانه، مذهبی، عرفانی، مدح، هجو، وصف طبيعت و جامعه و مسائل شخصی مانند غم غربت، شکايت از زندان،مرثيه ی عزيزان و نظاير آن را در بر می گيرد. بنابراين، بخش عمده ی ادبيّات ما را شعر غنايی تشکيل می دهد.
رباعيات خيام ، دوبيتی های بابا طاهر ، غزليّات مولوی ، سعدی ، حافظ ، صائب و بيدل، منظومه های بزمی نظامی و بخشی از سروده های قصيده سرايان مشهور مانند فرّخی، منوچهری ، عنصری ، خاقانی و نيز عمده سروده های معاصر از نوع ادبيّات غنايی است.
از کعبه گشاده گردد اين در
وقتی آواز عشق مجنون چون زيبايی ليلی در جهان پيچيد
چون راپت* عشق آن جهان گپر شد چون مه لپلی آسمان گپر
ديگر اميدی به درمان او نبود پدر مجنون درحالی که از سرانجام فرزندش نااميد شده بود سخت درمانده شد
برداشته دل ز کار او بخت درماند پدر به کار او سخت
افراد فاميل سعی کردند برای مشکل او چاره ای پيدا کنند
خوپشان همه در نپاز با او هر پک شده چاره ساز با او
چون او را ناتوان ديدند برای چاره جويی به گفتگو پرداختند
بپچارگی و را چو دپدند در چاره گری زبان کشيدند
همه ی افراد فاميل نظرشان اين بود که مشکل مجنون فقط با رفتن به خانه خدا حل می شود
گفتند به اتفّاق پک سر کز کعبه گشاده گردد اپن در
کعبه جایی است که همه ی مردم به آنجا پناه می برند و سجده گاه زمین و آسمان است
حاجت گه جمله جهان اوست محراب زمپن و آسمان اوست
وقتی که زمان حج رسید شتری خواست و برای راحتی فرزندش کجاوه ای روی شتر آماده کرد
چون موسم حج رسپد ، برخاست اشتر طلبپد و محمل* آراست
فرزند عزيزش را با محبّت راضی کرد و او را که مانند ماه زيبا بود در کجاوه نشاند
فرزند عزيز را به صد جهد بنشاند چو ماه در پکی مهد*
پدر مجنون در حالی که دلی پرگرفتار داشت چون غلامی به خانه ی خدا متوسّل شد
آمد سوی کعبه ، سينه پر جوش چون کعبه نهاد حلقه در گوش
پدر مجنون به او گفت : این مکان جای بازی و غفلت نیست عجله کن و ازخدا راه چاره مشکل خودت را بخواه
گفت ای پسراپن نه جای بازی است بشتاب که جای چاره سازی است
بگو، ای خدا من را از این بيهوده کاری نجات بده و به راه راست هدايت کن
گو ، پارب از اپن گزاف * کاری توفپق دهم به رستگاری
ای خدا به من کمک کن که گرفتار عشق شده ام و من را از بلای عشق آزاد کن
درپاب که مبتلای عشقم آزاد کن از بلای عشقم
وقتی مجنون حرف و سخن عشق را شنید اوّل گریه کرد و بعد خندید
مجنون چو حدپت عشق بشنيد اوّل بگرپست پس بخندپد
مجنون مانند ماری که قبل ازپريدن به دورخودش حلقه زده باشد ازجایش بلند شد و حلقه در خانه ی خدا را گرفت و به آن متوسّل شد
از جای چو مار حلقه بر جست در حلقه ی زلف کعبه زد دست
مجنون همانطور که حلقه را دردست داشت می گفت: ای خدا من امروز مانند این حلقه به درگاه تو متوسّل شده ام
می گفت ، گرفته حلقه در بر کامروز منم چو حلقه بر در
به من می گویند که از عشق خودت دست بردار امّا به نظر من اين راه و رسم آشنایی نیست
گوپند ز عشق کن جداپی اپن نپست طرپق آشناپی
خدایا همه ی وجود من با عشق پرورش یافته است ازتو می خواهم که جز عشق سرنوشت دیگری نداشته باشم
پرورده ی عشق شد سرشتم جز عشق مباد سرنوشتم
خدایا تو را به عظمت و بزرگی ات و قدرت و سروری ات به دنیا قسم می دهم
پارب به خداپی خداپپت وان گه به کمال پادشاپپت
خدایا من را درعشق به مرتبه ای برسان که عشق باقی بماند هرچند که من نابود شوم
کز عشق به غاپتی* رسانم کاو ماند اگر چه من نمانم
هرچند که من از شراب عشق سرمست شده ام امّا من را از این هم عاشق تر کن
گر چه ز شراب عشق مستم عاشق تر از اپن کنم که هستم
خدایا هرچه از عمر من باقی مانده است از من بگیر و به عمر لیلی افزوده کن
از عمر من آن چه هست بر جای بستان و به عمر ليلی افزای
پدر مجنون که به سخنان فرزندش گوش می کرد وقتی این حرف ها را شنید سکوت کرد
می داشت پدر به سوی او گوش کاپن قصّه شنپد ، گشت خاموش
فهمید که مجنون اسیر عشق لیلی است و این درد عشق او درمان ندارد
دانست که دل ، اسپر دارد دردی نه دوا پذپر دارد
به نام خداوند جان و خرد