زلف در شعر فارسی
درازی شب یلدا و کوچه ی جلفا
سر همش بکنی نصف زلف یار من است
به غلط ز دست دادم سر زلف يار خود را
كه نيازموده بودم دل بيقرار خود را
عاشق اصفهاني
اگر زلفت به هر تاري اسير تازه اي دارد
مبارك باشد امّا دلبري اندازه اي دارد
قراگوزلو
از خدا ميطلبم عمر درازي چون زلف
كه به صدچشم كنم سير سراپاي ترا
صائب تبريزي
در هر شكن زلف گره گير تو دامي است
اين سلسله يك حلقه بيكار ندارد
صائب تبريزي
يك عمر ميتوان سخن از زلف يار گفت
دربنداين مباش كه مضمون نمانده است
صائب تبريزي
گهي بردل شبيخون ميزندگاهي بر ايمانم
هميشه كاكل اوفتنه اي درزيرسردارد
صائب تبريزي
تو تا ز شرم فكندي به چهره زلف سياه
فغان ز خلق بر آمد كه آفتاب گرفت
ظهيرفاريابي
زلف تو غرقه به گل بود و هر آن گاه كه من
مي زدم دست بدان زلف دوتا،گل ميريخت
باستاني پاريزي
عهد كردم گر رهائي يابم از كنج قفس
جز به دام زلف او ديگر نبندم دل بهكس
توسيركاني
زلف بر روي تو گوئي كه بر آتش دود است
اي بساديده كز آن دود،سرشك آلود است
شهاب تبريزي
و ر چنين زير خم زلف نهد دانة خال
اي بسا مرغ خرد را كه به دام اندازد
حافظ
جانها به ياد زلف تو بر باد داده ايم
ور نيست باورت زنسيم صبا بپرس
سلمان ساوجي
از زلف پريشان تو آشفته ترم من
در كوي تو آشفته چو باد سحرم من
معيني جرني
چون اسير است در آن زلف سمن ساي دلم
چه كند گر نكند در شكنش جاي،دلم؟
خواجوي كرماني
اذنم بده که زلف تو را آورم به چنگ
ای بی وفا مگرکه من از شانه کمترم
ابوالقاسم لاهوتی
زلف او فتنه و خط آفت و خال است بلا
آه از آن روز كه اين هرسه دهددست بهم
صائب تبریزی
من بر سر آنم كه به زلف تو زنم دست
تا سنبل زلف تو چه سر داشته باشد
صائب تبریزی
گرچه زلف سركش او سركشي از سرگذاشت
كاكل او فتنه ها در زير سردارد هنوز
صائب تبریزی
يك جهان دل را پريشان ساختن انصاف نيست
شانه درآن زلف خم درخم نمي بايد زدن
صائب تبریزی
تا چند در میان فکنی زلف و شانه را
دل را نمی دهیم به زلف تو زور نیست
صائب تبریزی
يك دم آهسته گذر در سر زلفش اي باد
كه ز هر پيچ و خمش دل سر دل ميريزد
صاف قاجار
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد
گناه بخت پريشان و دست كوته ما است
حافظ
بنفشه گر چه دلاويز و عنبرآميز است
خجل شود بر آن زلف همچو مشك ختن
رهي معيّري
طرّه آشفته چنين در گذر باد مرو
كه پريشاني زلف تو پريشانم كرد
صحبت لاري
بر زلف تو من بار دگر عهد شكستم
بس عهدكه چون زلف تو بشكستم و بستم
سلمان ساوجي
گفتم:روم كه چشمت مايل به خواب ناز است
بگشود زلف و گفتا بنشين كه شب دراز است
فردي شيرازي
كس نيست كه افتاده ی آن زلف دو تا نيست
در رهگذر كيست كه دامي زبلا نيست؟
حافظ
مردم اي كاش پريشاني زلفش بيند
تا نگويند پريشاني من بي سبب است
فرصت شيرازي
نمي دانم چرا گردون به كام من نمي گردد
اگر عيبم پريشاني است زلف يار هم دارد
شريف شيرازي
گر پريشان كني آن زلف خم اندر خم را
ترسم اي دوست كه آشفته كني عالم را
اختر قشقائي
از بهر گرفتاري ما زلف مياراي
ما بسته داميم تو فكر دگري كن
هلالي جغتائي
ز زلف و روي تو خواهم شبي و مهتابي
كه با لب تو حكايت كنم زهر بابي
خواجو
داشتم خوش روزگاري با سر زلف نگاري
خوش بودخوش روزگاري داشتن با زلف ياري
آذرخشي
پریشان کن سر زلف سياهت شانه اش با من
سیه زنجیر گیسو باز کن دیوانه اش با من
حمید نقوی
آزاد اگر باشد دلي، زلفت گرفتارش كند
ورخفته باشد فتنهاي چشم توبيدارش كند
شريف تبريزي
نقّاش چون شمايل آن ماه ميكشد
نوبت به زلف او چو رسد آه ميكشد
خالص
در درازي به سر زلف تو ميماند شب
در سياهي سر زلف تو به شب ميماند
رشيد وطواط
امشب كمند زلف ترا تاب ديگري است
اي فتنه در كمين دل و هوش كيستي؟
رهی معیری
آنكه بهر ديگران در زلف چين ميافكند
چون رسد نزديك من چين درجبين ميافكند
بابافغاني شيرازي
اي صبا در خم آن زلف چو محرم شدهاي
با ادب باش كه دلهاي پريشان آنجا است
صائب تبريزي
اي زلف يار اين قدر از ما كناره چيست
ما دل شكستهايم و تو هم دل شكستهاي
صائب تبريزي
زلف چون حاشيه برگرد سرش ميپيچيد
در كتابي كه بود شرح پريشاني من
صائب تبريزي
به عالمي ندهم موئي از پريشاني
كه باشد از سر زلف تو يادگار مرا
ميربرهان
گويند بوي زلف تو جان تازه ميكند
سلمان قبول كن كه من از جان شنيدهام
سلمان ساوجي
درخم زلف تو ميجستم دل گم گشتهام را
يافتم در وي دل جمع پريشان روزگاري
وفاي نوري
قامتم از خميدگي صورت چنگ شد ولي
چنگ نميتوان زدن زلف خميدة ترا
فروغي بسطامي
شب كه صحبت به حديث سرزلف توگذشت
هركه برخواست زجاسلسله بر پا برخاست
صائب تبريزي
كس چو من آشفته زلف دل آويز تو نيست
گر پريشان خاطري خواهي مرا آواز كن
قصّاب كاشاني

به نام خداوند جان و خرد