خان هشتم

// خان استعاره از مسیر و مرحله ی دشوار – که منظور از این خوان عمل ناجوانمردانه برادر رستم(شغاد) است. / هان: شبه جمله، حرف تحذیر و تنبیه- سورت: تیزی تندی- دی مجاز از زمستان-بیانگر ظلم در جامعه- چه سرمایی: جمله ی تعجبی-سرما، باد،بوران،سوز، مراعات نظیر- سرد همچون ترس: تشبیه- گرم و سرد: تضاد-حس آمیزی در ترس سرد- گرم و شرم: جناس / خون گرم داشتن:کنایه از مهربان و عاطفی بودن- کانون گرم: کنایه از پر مهر بودن همچنین ایهام در کانون گرم1-فضای گرم2- مجلس صمیمی و پر مهر- گرم بودن صدا: حس آمیزی-نایش گرم: نای:مجاز از صدا و سخن- دم: مجاز از سخن / چونان: ادات تشبیه- حدیث آشنایش: شعری که می خواند- منتشا: نوعی عصای گره دار که درویشان به همراه دارند ساخته ی شهری به نام منتشا - / گرم گفتن: کنایه از با احساس و با تمام وجود سخن گفتن- ک در میدانک: ک تصغیر / به کردار صدف: مانند صدف/ به کردار : ادات تشبیه/ مرد نقال به مروارید تشبیه شده(لباسش هم سفید بوده است) و کسانی که دورش را گرفته اند به صدف- پای تا سر گوش: کنایه از نهایت توجه- زاد سرو: مخفف آزاد سرو یکی از راویان شاهنامه که اهل مرو بود- سرو و مرو، جناس/ ماخ سالار: یکی دیگر از راویان شاهنامه که اهل هرات بود(هریوه صفت نسبی) ماث(مخفف مهدی اخوان ثالث) عیار: معیار سنجش / مهر و کین: تضاد/ لف و نشر در :(مهر- مرد) (کین- نامرد) هیچ هم چون پوچ عالی نیست:متناقض نما- گلیم تیره بختی: تشبیه بلیغ- سهراب و سیاوش: تلمیح به داستان سیاوش و سهراب- نماد انسانهای مظلوم و عفیف-خیس خون بودن: کنایه از تازگی به ناحق کشته شدن – روکش تابوت تختی: کنایه از واقعی بودن و میهنی بودن ماجرا است- روکش تابوت:پرچم، هماوا: مشتق: هم+ آوا/ مرتعش: لرزان/ آه:شبه جمله // عماد: استعاره از رستم، تختی / ایرانشهر: مجازا مردم ایران/شیر مرد استعاره از رستم/ پور: پسر / ناورد: جنگ/جهان پهلو:رستم و تختی// خداوند: صاحب( قاعده ی ب) /چون کلید...:تشبیه / مروارید استعاره از دندان/ مراعات کلید و گنج/ تضاد صلح و جنگ /گم نشدن لبخند:کنیه از لبخند همیشگی داشتن/ شیر ایران استعاره از رستم/ سجستانی: سکستانی، سیستانی/کوهان: ان جمع برای کوه به کار برده است آشنایی زدایی (استوارترین کوه)/چاه غدر:تشبیه بلیغ/پست: فرومایه/کشته هر سو: هر طرف نیزه و خنجر به زمین فرو کرده بودندشمشیر و سنان:مراعات/ بن، چاه و آب هم مراعات/دهان خوان هشتم منظور همان چاه است.نبایستی بگوید هیچ: هیچ: ضمیر مبهم/گشودش چشم:چشم خود را گشود: ش مضاف الیه است/ کاری: موثّر/ زهر زخم ها کاریش: ش در کاریش مضاف الیه زخم/هوشش مربوط به رخش است یعنی گویی مرگ رخش رسیده بود/ بتر مخفف بدتر/طاق:فرد- یکتا- بی نظیر /تای بی همتا:پارادوکس / ک در طفلک ک تحبیب است/ چاهسار گوش: تشبیه بلیغ/ نابرادر ایهام دارد:1-برادر ناتنی2-برادر ناجوانمرد / هزارش یادبود خوب :ش مضاف الیه یاد بود خوب/ هی واژه ی عامیانه/ ضجّه: استعاره ی مکنیه ضجه می بارید/ تشبیه خنجر به نگاه /جنگ بود این یا شکار: استفهام انکاری / میهمانی بود یا تزویر:استفهام انکاری/ قصّه به ما می گوید: تشخیص / شصت خم: کنایه از طولانی دراز/ می توانست او اگر می خواست:تمثیل خواستن توانستن است. تمام نکردن سخن بعد از لیک،بیانگر این نکته است که غدر و تزویر و فریب اگر از سوی برادر باشد نهایت ناجوانمردی است و برادر جوانمرد و آزاده ای چون رستم نمی تواند پاسخ این نیرنگ را بدهد و سکوت برای بیان این اندوه سزاوارتر است. این خوان هشتم، خوان دشواری است.

 

 

 

خان هشتم : خوان مرگ ، سفر مرگ ؛شبيه تعبيراتي چون ساعت صفر ،ساعت بيست و پنج ، فصل پنجم و ...

سورت سرماي دي بيدادها مي كرد: شدت سرماي زمستان بيداد مي كرد.

بادبرف : برفي كه با باد همراه باشد ،از تركيبات زيباي ساخت شاعر است.

گرچه بيرون تيره بود و سرد همچون ترس: تشيبه محسوس (بيرون ) به معقول(ترس)

قهوه خانه گرم و روشن بود همچون شرم : " " """"""""""""""""""""""""""""""

همگنان را خون گرمي بود = همه خونگرم و صميمي بودند

مرد نقال آتشين پيغام :قصه گوسخني گيرا و تأثير گذار داشت

راستي كانون گرمي بود: به راستي جمع صميمانه اي بود

آن صدايش گرم نايش گرم : آميختن دو حس شنوايي(صدا) و لامسه(گرم)

و دمش چونان حديث آشنايش گرم :نفسش( لحنش) مانند قصه اش گيرا بود

چوب دستی منتشا مانند در دستش : چوب دستی ساده و بی پیرایه داشت .

گرد بر گردش به كردار صدف بر گرد مرواريد: مردم دور او جمع شده بود ند(مشبه)همان طوري كه صدف مرواريد را فرا مي گيرد(مشبه به )، تشبيه مركب، مروارید و صدف مراعات نظیر دارند ، مروارید استعاره از سخنان ارزشمند مرد نقال نیز هست.

پاي تا سر گوش :با دقت تمام گوش مي كردند . پاي تا سر مجاز از تمام وجود

هفت خوان را زاد سرو مرو / يا به قولي ماخ سالار  آن گرامي مرد / آن هريوه خوب و پاك آيين روايت كرد:داستان هفت خوان را آزادسرومروي يا به قولي ماخ سالار آن مرد ارجمند آن هراتي خوب و پاك دين روايت كرد، هريوه:اهل هرات .

ماث: م + ا+ ث = مهدي (م)اخوان (ا) ثالث (ث)

اين عيار مهر و كين مرد و نامرد است: اين قصه سنجشگر عشق مردان و كينه نامردان است، مهر مرد و كين نامرد : لف و نشر مرتب

بي عيار و شعر محض خوب و خالي نيست : اين شعر تقلبي و صرفا زيبا اما بي معنا نيست .محض: هر چيز خالص. خالص. بي آميغ. بي غش. بي آلايش. مجرد. صاف. ويژه.صريح. صافي.

هیچ همچون پوچ عالی نیست : اصلا ً عالی نیست چنان که بعضی شعرهای پوچ چنین اند.

اين گليم تيره بختي هاست/ خيس خون داغ سهراب و سياوش ها/ روكش تابوت تختي هاست: قصه ي خوان هشتم گليم بدبختي ايرانيان است كه از خون گرم امثال سهراب و سياوش خيس شده است و هنوز تازه است ؛شعر خوان هشتم روكش تابوت پهلوانان شهيدي مانند تختي است؛تشبيه قصه ي خوان هشتم به گليم تيره بختي و روكش تابوت تختي

اندكي استاد و خامش ماند : استاد مخفف ايستاد ؛ خامش مخفف خاموش

با صدايي مرتعش ، لحني رجز مانند:با صدايي لرزان و لحني حماسي؛

عماد: چوبي که خانه بر آن استوار شود. ستون، رکن. آنچه بدان تکيه شود.عمود. ج‚ عمد ،عماد تكيه : تكيه گاه

هول: ترس از کاري که راه آن دريافته نشود. ترس. خوف. بيم.هراس. رعب. وحشت. هيبت|| . (ص) هايل. بيم آور. ترس آور؛ ناوردهاي هول: نبردهاي هايل جنگ هاي ترسناك

جهان پهلو: جهان پهلوان .

آن خداوند و سوار رخش بي مانند / آن كه هرگز چون كليد گنج مرواريد گم نمي شد از لبش لبخند:آن صاحب و سوار و رخش بي همتا آن كه لبخند از لبش همچون كليد گنج مرواريد (تشبيه)دور نمي شد

كين: به معني کينه است که عداوت و دشمني باشد. بغض وعداوت|| انتقام. انتقام جويي. قصاص. خون خواهي

سوگند: در اوستا « ونت سوکنتا»(گوگردمند) ‚داراي گوگرد اقرار و اعترافي که شخص از روي شرف و ناموس خود مي کند و خدا يا بزرگي را شاهد گيرد. قسم به خدا‚ رسول‚ امامان و بزرگان

ايرانشهر: پهلوي: « ارانشتر» کشور ايران. در عهدساسانيان بکشور ايران اطلاق مي شد. سرزمين ايران

تهمتن: از« تهم» + «تن» به معني دارنده بدن قوي. قوي. نيرومند. شجاع. دلير.

گرد: در پهلوي« گورت» ظاهرا از ريشه «وورت» و پارسي باستان «ورتا» ‚ بلند‚ بلندي. || مبارز و دلاور. بهادر و شجاع

سجستاني: سيستاني

كوه كوهان مرد مردستان/ رستم دستان : بلندترين كوه و مردترين مرد رستم پسر زال ؛ كوهان:كوه + ان (پسوندجمع) ؛مردستان: مرد + ستان(پسوندمكان)؛ دستان: نام زال پدر رستم چرا که به افسون مشهور بود که سيمرغ پيش او حاضرمي شد

تگ: بمعني ته و بن و پايين باشد همچو ته حوض و بن چاه وامثال آن. بن و پايين چيزي چون تگ حوض و تگ درخت. قعر چاه و ته و پايين و بن چون ته حوض و بن چاه و عمق. قعر دريا. ته و در اصل بمعني پايان است. || بمعني دويدن و تک و دو هم هست. (البته نه در اینجا )

در بن اين چاه آبش زهر و شمشير و سنان گم بود: در ته اين چاه كه به جاي آب زهر شمشير و نيزه داشت گم شده بود. به طور ضمنی زهر و شمشیر و سنان را به آب تشبیه کرده است

تزوير:فريب و مکر و دروغ و دورويگي و نفاق و غدر و حيله و ريو. تلبيس || دروغ بستن به کسي. || تهمت زدن بر کسي.

غدر: بيوفائي کردن. نقض عهد و خيانت‚

بتر: مخفف بدتر. نکوهيده تر‚ و آن را بتر (با تشديد تاء) نيز خوانده اند.

طاق: مقابل جفت. معرب است از تا و تاي و بعقيده صاحب غياث قاف در آخر آن افزوده اند يا صورت و تعريبي از تک است و در اين معني طاق نعل‚لنگه کفش معني دهد; يکتا. فرد‚ طاقي بود. تو. ته. لنگه. بي جفت. بي مانند. مقابل زوج. يگانه. تنها. اوحد. وتر. وتر. بي نظير. فريد. وحيد

تا: بمعني نظير‚ عديل‚ لنگه‚ ترکي نيست براي اين که در همتامي آيد|| » تا» تنها بود و در «يکتا» بمعني يگانه‚ وحيد‚ فريد است

رخش: آميختگي رنگ سرخ و سفيد. رنگ سرخ و سپيد به يکديگر آميخته و بور ابرش را به اعتبار آن که رنگ سرخ و سپيد و درهم است نيز رخش خواندندي و اسب سواري رستم را که بدين رنگ بوده است.

رخشنده: تابان. رخشان. درخشان. پرتوانداز. درخشنده. تابنده.

كليد گنج مرواريد: اينجااستعاره از لبخند است، تركيب گنج مرواريد نيز به تنهايي استعاره از دندان است

شغاد: نام برادر ناتنی رستم زال بود که رستم را با رخش در چاه انداخت و خود هم به يک تبر رستم کشته شد.کلمه نابرادر در اینجا ایهام دارد 1- برادر ناتنی 2- آن که شایسته ی برادری نیست

چاهسار گوش: تشبيه گوش (مشبه )به چاهسار(مشبه به) ؛ چاهسار: چاه. چاهسر . گودي عميق. گودالي ژرف. || دهانه چاه. سرچاه. لب چاه.

هي نوازش كرد: هي: پيوسته. پياپي. مدام. دائم. هميشه. همواره

ضجه: بانگ و فرياد مردم..ناله. غوغا. شيون. خروش. فغان. ضج. ضجيج / ضجه می بارید استعاره مکنیه است

نگاهش مثل خنجر بود: نگاهش مثل خنجر دل را مي شكافت و به درد مي آورد.

كمند: ريسماني باشد که در وقت جنگ در گردن خصم انداخته به خود کشند و گاهي شخصي يا چيزي را از جاي بلند نيز بر آن انداخته به خود مي کشند . خم کمند : حلقه و پيچ و تاب کمند.شصت خم : بلند ، کمندی شصت بار دور دست تاب می خورد/

فرازآيد:از فراز آمدن: بالا آمدن

می توانست او اگر می خواست لیک ...: رستم پیروزمندانه مرگ را پذیرفت . او مرگ را بر زندگانی که در آن به راحتی برادر کشی می شود ترجیح داد

 

 

این شعر ضمن بیان مرگ رستم در قالب اسطوره ای نوین با عنوان خوان هشتم سوگواره مرگ جهان پهلوان تختی است. خود اخوان ثالث می گوید :«من می خواستم بگویم خوان هشتمی پدید آمده برای شهادت جهان پهلوان کسی که رستم زمانه ی ما بود ،قهرمان ملی را در تختی دیدم و پا گذاشتنش را به خوان هشتم که مرگ بود مطرح کردم »

- سورت : تيزي. حدت. تندي هر چيز || شدت سردي و شدت تب.|| ظلم وخشم./ فضاسازی آغاز شعر با کلماتی چون شب ،سرما و ... فضای تلخ و ناخوشایندی را تداعی می کند که از حادثه ای غم بار خبر می دهد . به این نوع فضاسازی براعت استهلال گفته می شود .

- نماد جامعه

- نماد سنت و اصالت

- همگنان: جمع همگن (= همگينان‚ ج همگين(. در پهلوي هموگن يا همغن به معني همه است و بنابراين کساني که اين کلمه را به ضم کاف تازي تلفظ کنند در اشتباه اند. گروه وجماعت حاضر. || همه و مجموع. || همجنسان و همچشمان و همکاران. کساني که با همرتبه و درجه برابر دارند. خون گرم: مقابل خونسرد. ||مهربان. رؤوف. باعاطفه. بامهر. مهرورز. ||انس گيرنده با همه. با همه جوش. آن که با همه بجوشد. آن که زود الفت گيرد. خونگرم ; کسي که با مردم بسيار معاشرت کند. مفرد این کلمه در متون فارسی دیده نشده است/ شاعر در اینجا به خون گرمی و مهربانی ایرانیان اشاره می کند که در پناه سنت ها و ارزش های ملی شکست های پی در پی تاریخی را بر دوش دارند.

- آتشين: آتشي ، مجازا ً‚ سخت خشمگين و غضبناک. سخت به هيجان آمده. سخت تيز و تند شده. و فعل آن آتشي شدن و آتشي کردن است. آتشين پيغام : گوينده ي سخن گيرا و تاثيرگذار نقال: فرس نقال; اسب که زودزود بردارد پاها را. اسب که به سرعت قدم بردارد. منتقل. مناقل. || آن که چيزهارا از موضعي به موضع ديگر نقل کند. .نقل کننده. از جائي به جائي برنده. || آن که خبر را ازجائي به جائي مي برد. || در فارسي‚ افسانه گو. قصه خوان.کسي که قصه و حکايت بيان مي کند. افسانه سراي. سمرگوي که در قهوه خانه ها و مجامعي از اين قبيل‚ داستانهاي حماسي و سرگذشت پهلوانان و عياران را به آهنگي خاص نقل مي کند.

- کانون: بمعني آتشدان باشد مطلقا اعم از گلخن يا منقل آتشي. کانون در عربي و سرياني بمعني آتشدان است و نيز به دو ماه کانون اول و کانون دوم اطلاق شده‚ و در اصل کلمه سامي است‚ و آن از عصر اکدي بدين دو ماه اطلاق گرديده.در زبان اکدي کانونو (آتشدان) است و به هر يک از دو ماه مزبور هم گفته شده بدين اعتبار که در آن دو سرماي زمستان ظاهر گردد و مردم باضطرار در کانون آتش افروزند. امروزه بيشتر به معني جمع و حلقه و گروه به كار مي رود.

- گرم : مقابل سرد. || شتاب و تعجيل. جلد و شتاب. جلد و تيز و مفرط. || سختي. شدت. مقابل رخا. سرد || تند. تندخو. مستبد || محکم. سخت. بنيرو || سخت. شديد || خوب. بامحبت. دوستانه. باحرارت. بالطف. بامهرباني || جزم.بيتخلف || تيز. پرمشتري. بارونق. روا - آب گرم ; اشك ،- بازار گرم ; بازار بارونق. بازار پرمشتري - پذيرايي گرم ; پذيرايي مهمانان با لطف و محبت.- پيغام گرم ; پيغام بامهر‚ بامحبت‚ دوستانه - خونگرم ; کسي که با مردم بسيار معاشرت کند.- دلگرم ; مستظهر. قويدل.- دم گرم ; دهن گرم. گفتار شيرين. زبان چرب.- سخن گرم ; گفتار گيرنده. سخن دلپذير‚ نغز - گفتار گرم ; سخن گرم- مجلس گرم ; مجلس دوستانه.- هنگامه گرم ; ازدحام. شلوغي/ شاعر در این چند سطر با کلمه ی گرم بازی می کند . در این میان صدای گرم حس آمیزی دارد و جز در قهوه خانه ی گرم که صفت است و گرم گفتن بودن که قید است در بقیه موارد کاربرد مجازی دارد

- دم :- نفس. نفس و هوايي که به واسطه حرکات آلات تنفس در شش داخل مي شود و از آن خارج مي گردد. || افشاي راز نمودن. کنايه از حرف زدن و به تکلم درآمدن است. به حرف آغازيدن. به سخن درآمدن. لب به سخن گشودن گرم دم ; که دمي گرم دارد. که نفس وي گرم و گيراست.- || مقلوب دم گرم. نفس گرم و گيرا حديث آشنا: قصه ي آشنا ، در متن منظور قصه هاي شاهنامه است/ آوردن صفت های ساده و گیرا برای سکوت آشنایی زدایی است و پارادوکس ایجاد کرده است

- منتشا نام شهری است و عصای منتشا عصایی مخصوص بود از چوب ستبر و گره دار که درویشان و قلندران با خود داشتند

- پاي تا سر :سراپا. از: سر+« ا» واسطه + پا(. سراپاي. )(. همه و تمام. سرتاپا و همه و تمام.تمام از اول تا آخر .

- زادسرو: آزادسرو ، همان آزادسرو سيستاني مولف اخبار رستم

- ماخ. (اخ) مرزبان هرات. (از فهرست ولف). که فردوسي قصه هرمزد ونوشيروان را از او شنيده و بنظم کشيده است. در شاهنامه در داستان جلوس هرمزد پسر نوشيروان گويد: که پيري بود مرزبان هري جهانديده و سخندان و نام او ماخ بود. در مقدمه شاهنامه ابومنصوري درباره جمع آوري روايات شاهنامه و راويان آن داستانها چهار نام ذکر شده است. ساح يا سياح پسر خراسان هراتي ويزدان داد پسر شاپور سيستاني و ماهوي خورشيد پسر بهرام و شادان پسر برزين. بنابحدس «نلدکه» ساح يا سياح تحريف ماخ است زيرا شاهنامه هم او رااز هرات مي داند و نسبتش را به خراسان مي دهد. (از فرهنگ لغات شاهنامه ص042) :

يکي پير بد مرزبان هري پسنديده و ديده از هر دري

جهانديده اي نام او بود ماخ سخن دان و با فر و با برز و شاخ

بپرسيدمش تا چه دارد بياد ز هرمز که بنشست بر تخت داد

چنين گفت پير خراسان که شاه چو بنشست بر نامور پيشگاه... (فردوسي.)

- عيار: اندازه نمودن پيمانه را و يکديگر اندازه کردن هر دو را و ديدن کمي و بيشي آنها را. مقايسه کردن پيمانه وترازو و امتحان کردن آن با ديگري‚ تا درست بودن آن معلوم گردد. راست کردن پيمانه ها و ترازوها با يکديگر

- شاعر در اینجا تعهد اجتماعی خود را در شاعری نشان می دهد و اعلام می کند که شعر برای او مانند شاعران مکتب پارناس (هنر برای هنر) هدف نیست بلکه وسیله است.

- داغ ایهام دارد به 1- گرم 2- سوگ / از «همچنان می رفت ...» تا «روکش تابوت تختی هاست »تکرار ،تضاد ،تلمیح ،متناقض نما و واج آرایی دیده می شود.

- رجز: || شعر کوتاه گفتن. اشعاري که در معرکه در مقام مفاخرت و شرافت خود مي خوانند.شعر حماسي ،

- جهان پهلوان. پهلوان جهان. بزرگترين پهلوان دنيا: جهان پهلوان بزرگترين مرتبتي بوده است از بعد شاه و از فرود آن پهلوان و سپهبد بر آن سان که اکنون امير گويند.(مجمل التواريخ والقصص ص 024(. / ناوردهای هول ، پور ،چونان ،جهان پهلو ساخت قدیمی دارند و از گرایش اخوان به سبک خراسانی حکایت می کنند.

- خداوند: مالک. صاحب|| لقبي بوده که پادشاهان مشرق بتقليد سلوکيها براي خود انتخاب ميکرده اند. مشيرالدوله مي گويد: پادشاهان مشرق پس از اسکندر وسلوکيها القابي اختيار مي کردند و بعضي خودشان را بتقليد از سلوکيها

خداوند مي خواندند|| رب. نامي ازنامهاي الهي. خدا. خداي. پروردگار. الله تعالي

- سجستان: سگستان. سگزستان. (معرب از: سگ‚ سک‚ سکه (قوم)+ ستان‚ پسوند مکان( نام قديم آن زرنگ بود پس از مهاجرت سکه ها (سکا‚ اسکوت‚ اسکيث‚ سيت)در زمان فرهاد دوم اشک و اردوان دوم بطرف جنوب گروهي از آنان در زرنگ مستقر شدند از اين زمان زرنگ به نام آنان سکستان خوانده شده

- غدر: وگويند غدر براي معني اخلال در چيزي و ترک آن وضع شده و معني نقض عهد از آن ماخوذ است. ضد وفا يا ترک وفا. پيمان شکني. زنهارخواري. زينهارخواري. به سر نبردن پيمان و دوستي. || در نثر و نظم فارسي به معاني مکر وحيله و فريب و خيانت آمده