شمع و پروانه در ادبیات فارسی
شمع و پروانه در شعر فارسی:
همه خفتند به غير از من و پروانه و شمع
قصّه ما دو سه ديوانه دراز است هنوز
عماد خراساني
ناليدن بلبل ز نوآموزي عشق است
هرگز نشنيديم ز پروانه صدايي
حزين لاهيجي
بيهوده نيست گرية بي اختيار شمع
آبي بر آتش دل پروانه ميزند
صائب تبریزی
نميدانم كه از ذوق كدامين داغ او سوزم
به آن پروانه ميمانم كه افتد درچراغداني
قاسم كاشي
بال پروانه اگر پاس ادب را ميداشت
شمع پيراهن فانوس چرا مي پوشيد
صائب تبریزی
ز آن شعلهها كه از دل پروانه سركشيد
روشن نشدكه شمع دراين انجمن كجااست
صائب تبریزی
به پايان تارسديك شمع صدپروانه ميسوزد
شعارحسن تمكين،شيوة عشق است بي باكي
صائب تبریزی
آخر اي ماه جهانتابم چه كم گردد ز تو
گر شبي پروانة شمع شبستانت شوم
سلمان ساوجي
اگر صد بار سوزي باز برگرد سرت گردم
نيم پروانه كز يك سوختن در دست و پاافتم
نظيري نيشابوري
عاشق و انديشة بوس و تمنّاي كنار
بهر غيرت شمع آتش ميزند پروانه را
صائب تبریزی
حسن وعشق پاك راشرم وحيادركارنيست
پيش مردم شمع در بر ميكشد پروانه را
صائب تبریزی
به دوست نامه نوشتن شعار بيگانه است
به شمع نامة پروانه بال پروانه است
صائب تبریزی
شيوة مردان نباشد عشق پنهان باختن
كمتر از پروانه نتوان بود درجان باختن
همام تبريزي
كسي عاشق شودكزآتش سوزان نپرهيزد
به راه عشق نتوان بودن از پروانهاي كمتر
ماني شيرازي
نه هرخامي زپايان شب عاشق خبر دارد
كه فصل آخر اين قصّه را پروانه ميداند
باستاني پاريزي
از تو با مصلحت خويش نميپردازم
همچو پروانه كه ميسوزم و در پروازم
سعدي
سالها شمع دل افروخته و ســـوختهام
تا ز پروانه كمي عاشقي آموختهام
شهريار
پروانه وش از شوق تو در آتشم امشب
ميسوزم و با اينهمه سوزش خوشم امشب
شهريار
پروانه به يك سوختن آزاد شد از شمع
بيچاره دل ما است كه در سوز و گداز است
وصال شيرازي
پروانه ز من شمع ز من گل زمن آموخت
افروختن و سوختن و جامه دريدن
نيلي ترك
پروانهام و عادت من سوختن خويش
تا پاك نسوزم دلم آسوده نگردد
وحشي بافقي
شبي پروانهاي ديدم ميان شعله شمعي
حسد بردم بر احوالش كه خوشمستانه ميسوزد
علي اشتري
من نميگويم سمندر باش يا پروانه باش
چون به فكر سوختن افتادهاي مردانه باش
مرتضي قليخاني
ما و پروانه و بلبل همه خويشان هميم
چشم بد دور كه يك جمع پريشان هميم
ميرزا همت
شب شمع يك طرف رخ جانانه يك طرف
من يك طرف در آتش و پروانه يك طرف
رفعت سمناني
با ما بگو رضاي تو گر در شكست ما است
پروانهايم و سوختن مـا به دست ماست
دبيري كابلي
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشي در دلش افكندم و آبش كردم
فرخي يزدي
تا سحر شمع و من و پروانه با هم سوختيم
آنكه بر مقصود نائل شد سحر پروانه بود
سيري
ديدي كه خون نــــــا حق پروانه شمع را
چندان امـــــان نداد كه شب را سحر كند
حكيم شفائي
شعارحسن تمكين،شيوة عشق است بيتابي
به پايان تارسديك شمع،صدپروانه ميسوزد
صائب تبریزی
سوخت پروانه گر از شمع، به ما روشن كرد
كه رخ افروختگان دوست گدازند همه
فرخي يزدي
حسني كه كامل افتاد ايجاد ميكند عشق
هر قطره رنگ اين شمع پروانه دگر شد
صائب تبریزی
دلبر بيخشم و كين گلبن بيرنگ وبو است
دلكش پــــــروانه نيست شمع نيفروخته
كليم كاشاني
بوي گل امشت ز دود شمع ميآيد،
مگر بلبل اشكي بر سر خاكستر پروانه ريخت؟
حاذق گيلاني
بنشسته و جز شمع كسي پيشش نيست
پروانه بيا كه روز روز من و تست
راضي اصفهاني
اي شمع بزم! دوش چرا ميگريستي؟
پروانه عاشق است تو سر گرم كيستي؟
ابدال اصفهاني
شمعي به پيش روي تو گفتم كه بركنم
حاجت به شمع نيست كه مهتاب خوشتراست
سعدي
خواهي كه روشنت شود احوال درد من
درگير شمع را و ز سر تا به پا بپرس
سلمان ساوجي
اشك گرم و آه سرد و روي زرد و سوز دل
حاصل عشقند ومن اين نكته ميدانم چو شمع
اطهري كرماني
كاش بودم شمع تا بهر رفاه ديگران
در ميان جمع سوزانند سر تا پا مرا
قدسي مشهدي
شمع خنديد به هر بزم از آن معني سوخت
خنده بيچاره ندانست كه جائي دارد
پروين اعتصامي
كس آگه نيست از سوز درون و اشك خونينم
جزآن شمعي كه ميسوزدشب هجران ببالينم
ناهيد همداني
پروانه من نيم كه به يك شعله جان دهم
شمعم تمام سوزم و دم بر نياورم
نورجهان
شمع گيرم كه پس از كشتن پروانه گريست
قاتل از گريه بي جا گنهش پاك نشد
صابر همداني
شمع اين مساله را بر همه كس روشن كرد
كه توان تا به سحر گرية بي شيون كرد
عماد تهراني
شمع و گل و پروانه و بلبل همه جمعند
اي دوست بيا رحم به تنهائي ما كن
شوكت اصفهاني
نامرادي در جهان بايد ز شمع آموختن
سوختن خود را و بزم ديگران افروختن
اهلي ترشيزي
مــــرا با شمع نسبت نيست در ســـوز
كه او شب سوزد و من در شب و روز
جامي
از مكافات بينديش كه در شرع وفا
گردن شمع به خونخواهي پروانه زدند
وصال شيرازي
آرام تو رفتار به سر و چمن آموخت
تمکين تو شـــوخي به غزال ختن آموخت
افروختن و سوختن و جامه دريدن
پروانه ز من شمع ز من گل ز من آموخت
طالب آملي
وفاي شمع را نازم كه بعد از سوختن هر دم
به سر خاكستري درماتم پروانه ميريزد
پروين اعتصامي
شمع جمعي و همه سوخته وصل تواند
گنج حسني و جهاني همه ويران از تو
هلالي جغتايي
شمع مجلس گر تو باشي از هوا پروانه بارد
ورگل گلشن تو باشي از زمين بلبل برويد
نقش كمرهاي
نيست در باطن جدائي عاشق و معشوق را
شمع بتوان ريخت از خاكستر پروانهها
صائب تبريزي
اينكه گاهي ميزدم بر آب و آتش خويش را
روشني در كار مردم بود مقصودم چو شمع
صائب تبريزي
از شمع سه گونه كار ميآموزم
ميگريم و ميگدازم و ميسوزم
مسعود سعد سلمان
اين شيوهام ز شمع خوش آمد كه هيچگاه
پروانه را نسوخت مگر در حضور خويش
مير غفور لاهيجي
اي شمع رقصان با نسيم آتش مزن پروانه را
با دو ست هم رحميچو بادشمن مدارا ميكني
شهريار
به پيش شمع اگر پروانه سوزد نيست دشوارش
چه باك از سوختن آن را كه بربالين بود يارش
جدائي ساوهاي
نام تو بردم و زدم آتش به جان خویش
در آتشم چو شمع ز دست و زبان خویش
نورجهان بیگم
به نام خداوند جان و خرد